پهلوان استوار کانال کمیل در ایستگاه ۶۹ سالگی

آگاه: اینجا قطعه ۲۶ گلزار شهدای بهشت زهرا (س) است؛ جایی میان تقاطع همهمه‌های تهران و سکوت ابدی خاک. اگر مسیرتان به این حوالی افتاده باشد، لابد دیده‌اید که دور یک سنگ مزار خاص، همیشه شلوغ‌تر از جاهای دیگر است. روی سنگ نوشته‌اند «شهید گمنام»، اما چهره خندان جوانی با ریش‌های پرپشت و نگاهی که انگار تا عمق جان آدم را می‌خواند، بالای آن نقش بسته است.

شمع‌هایی که در قطعه ۲۶ روشن شد
دیروز، اول اردیبهشت، این نقطه از بهشت زهرا (س) حال و هوای عجیبی داشت. جوان‌هایی که شاید سال‌ها بعد از پایان جنگ به دنیا آمده‌اند، با کیک، گل و گلاب آمده بودند تا سنگ مزاری را تزیین کنند که حتی پیکر صاحبش هم زیر آن نیست. آنها آمده بودند تا ۶۹امین شمع زندگی مردی را فوت کنند که تقویم عمرش در ۲۵ سالگی متوقف شد.
جشن تولد گرفتن برای کسی که نیست، برای کسی که حتی یک پلاک هم از او برنگشته، شاید در منطق چرتکه‌انداز دنیای ما نگنجد، اما برای آنها که کتاب «سلام بر ابراهیم» را خوانده‌اند و با مرام این بچه‌محل میدان خراسان قد کشیده‌اند، ابراهیم هادی زنده‌تر از خیلی از آدم‌های نفس‌کش این شهر است.

از گود زورخانه تا ماجرای موتور
قصه ابراهیم، قصه یک ابرقهرمان هالیوودی نیست که با جلوه‌های ویژه دنیا را نجات دهد؛ قصه پسری است که اول اردیبهشت سال ۱۳۳۶ در محله شهید سعیدی به دنیا آمد. چهارمین فرزند خانواده بود و خیلی زود، در همان روزهای نوجوانی، طعم گس یتیمی را چشید. همین یتیمی اما از او مردی ساخت که قرار بود تکیه‌گاه خیلی‌ها شود. هیکل درشتی داشت، روی تشک کشتی بی‌رقیب بود و زور بازویش می‌توانست هر گردن‌کشی را زمین بزند، اما مرامش چیز دیگری بود.
توی روزگاری که خیلی‌ها با یک دستمال ابریشمی و یک موتور هوندا ادعای لاتی می‌کردند، لوطی‌گری ابراهیم جنس دیگری داشت. یک روز عصر، وقتی صدای داد و بیداد از کوچه بلند شد، ابراهیم از پنجره دید که یک نفر موتور شوهرخواهرش را دزدیده و در حال فرار است. دوید توی کوچه. دزد نگون‌بخت با لگد یکی از بچه‌محل‌ها زمین خورد و دستش با یک تکه آهن برید و غرق خون شد. توی آن موقعیت، عرف ایجاب می‌کرد دزد را به قصد کشت کتک بزنند. اما ابراهیم وقتی چهره پر از ترس دزد را دید، موتور را بلند کرد و گفت: «سوار شو!» دزد مبهوت مانده بود. ابراهیم او را به درمانگاه برد، دستش را پانسمان کرد، شب با خودش به مسجد برد و پای درد دلش نشست. فهمید از زور بیکاری و نداری از شهرستان آمده و دزدی کرده است. ابراهیم نه تنها او را تحویل پاسگاه نداد، بلکه با چند نفر از رفقا پولی جور کرد، برایش شغلی دست و پا کرد و به او جا و مکان داد. وقتی بچه‌ها به این کارش اعتراض کردند، فقط یک جمله گفت: «شک نکنید برخورد صحیح، همیشه کارسازه.» این، مانیفست زندگی ابراهیم بود که می‌دانست آدم‌ها را باید ساخت، نه اینکه ویران کرد.
همین روح بزرگ بود که وقتی با رفیقش به دیدن حاج میرزا اسماعیل دولابی (عارف نامدار که آن زمان برای خیلی‌ها ناشناخته بود) رفت، آن اتفاق عجیب رقم خورد. پیرمرد عارف، وقتی خلوت شد، رو به جوان ۲۰ و چند ساله کرد و با تواضع گفت: «آقا ابراهیم ما رو یه کم نصیحت کن!» ابراهیم از خجالت سرخ و زرد شد. رفیقش تعجب کرده بود که چرا یک پیرمرد عالم از یک جوان کشتی‌گیر نصیحت می‌خواهد. اما حاج آقا دولابی چیزی در وجود ابراهیم دیده بود که بقیه نمی‌دیدند؛ او فهمیده بود که این جوان، از اولیای مخفی خداست.

عطش و مقاومت در کانال کمیل
انقلاب که پیروز شد، ابراهیم می‌توانست مثل خیلی‌ها دنبال پست و مقام برود. دیپلم ادبی داشت، در سازمان تربیت بدنی و آموزش و پرورش کار می‌کرد، اما با شروع جنگ، همه چیز را رها کرد. در جبهه گیلان‌غرب گروه چریکی شهید اندرزگو را پایه گذاشت. کارش شده بود انتقال مجروحان و شهدا. پیکر شهدا را در ارتفاعات صعب‌العبور بازی‌دراز روی شانه‌های پهن خود می‌گذاشت و به عقب می‌آورد تا چشم مادری به در خشک نشود.
اما نقطه جوش حماسه ابراهیم، بهمن سال ۱۳۶۱ و عملیات والفجر مقدماتی بود. کانال کمیل و حنظله در فکه. پنج روز محاصره مطلق. تصور کنید: پنج روز زیر آتش سنگین، بدون آب، بدون غذا، در محاصره تانک‌های بعثی. بازمانده‌های آن جهنم می‌گویند وقتی از دور سه نفر لنگ‌لنگان و غرق خون به خاکریز خودی رسیدند، حال حرف زدن نداشتند. از شدت تشنگی لب‌هایشان چاک خورده بود. وقتی جان گرفتند، گفتند که از بچه‌های کمیل هستند و بعید است کسی جز آنها زنده مانده باشد. گفتند پنج روز زیر جنازه‌ها مخفی شده بودند. اما یک نفر بود که این پنج روز کانال را سر پا نگه داشت. یک جوان با موها و چفیه‌ای خاص. یک طرف آرپی‌جی می‌زد، یک طرف تیربار شلیک می‌کرد، شهدا را ته کانال می‌چید، قطره‌های آب را بین مجروحین پخش می‌کرد و اصلا خستگی نداشت. تا آخرین لحظه هم ماند و به بقیه گفت فرار کنید. با همان انفجار اول هم افتاد.

رازی که برای همیشه «سر به مهر» ماند
آن جوان، ابراهیم بود. پهلوانی که در سن ۲۵ سالگی، در ۲۲ بهمن ۱۳۶۱، تنهای تنها با خدا معامله کرد. سال‌ها بعد، وقتی بچه‌های تفحص، کانال کمیل را می‌گشتند، دفترچه یادداشتی پیدا کردند که در صفحه آخرش نوشته بود: «امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم، آب و غذا را جیره‌بندی کردیم، شهدا انتهای کانال کنار هم قرار دارند، دیگر شهدا تشنه نیستند. فدای لب تشنه‌ات پسر فاطمه (س).»
ابراهیم همیشه از خدا می‌خواست گمنام بماند و خدا هم دعایش را مستجاب کرد. هیچ‌وقت پیکری از او برنگشت. آخرین تصویر از او، فیلمی تار از تلویزیون عراق بود که پیکر پهلوان بسیجی را در کانال قتلگاه فکه نشان می‌داد. او در وصیت‌نامه‌اش نوشته بود: «خدایا هر چند از شکستگی‌های متعدد استخوان‌هایم رنج می‌برم،‌ ولی اهمیتی نمی‌دادم... هر چه کردم برای رضای تو بوده است.» نوشته بود اگر تکه‌تکه‌اش کنند، عشق به انقلاب و رهبر را رها نخواهد کرد و از مسئولین خواسته بود نیت‌هایشان را خالص کنند و از شرک و ریا و حسادت پاک باشند.
حالا، ۴۴ سال از آن روزهای سخت فکه می‌گذرد. تقویم‌ها می‌گویند ابراهیم هادی اگر بود، دیروز شمع ۶۹ سالگی‌اش را فوت می‌کرد. اما او در همان ۲۵ سالگی جاودانه شد. وقتی به جمعیت جوان دور مزار یادبودش نگاه می‌کنی، وقتی می‌بینی دخترها و پسرهایی با تیپ‌ها و ظواهر مختلف، کیک به دست دور سنگ مزاری که خالی از پیکر است حلقه زده‌اند و با او درد دل می‌کنند، می‌فهمی که خون شهید هدر نمی‌رود. ابراهیم هادی، مثل یک بطری رها شده در اقیانوس، پیام شفابخش خودش را به ساحل دل این نسل رسانده است. او به ما یادآوری می‌کند که قهرمان بودن، به داشتن اسم و رسم و پست و مقام نیست؛ به خالص کردن نیت است، به دستگیری از افتادگان است و به اینکه وقتی همه کم آوردند، تو یک‌تنه بایستی و کانال را حفظ کنی. تولدت مبارک، پهلوان همیشه ۲۵ ساله کانال کمیل.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.