سقوط دست؛ صعود بال

آگاه: ابوالفضل زرویی‌نصرآباد را بیشتر با طنزهای ظریفش می‌شناختند، اما وقتی قلم به ساحت مرثیه برد، کلماتی آفرید که تا مغز استخوان را می‌سوزاند. قصیده «دست» او، تنها یک شعر نیست؛ روایتی است از وفاداری مردی که کنار شط، آب را از خجالت آب کرد. این ابیات، تصویر همان دست‌هایی است که افتادند تا پرچم برادری تا ابد بالا بماند. زرویی در این قصیده، با واژه «دست»، معماری سوگ می‌کند و ما را به تماشای شکوهمندترین معامله تاریخ در علقمه می‌برد.


علقمه، بوم نقاشی خون و غیرت است؛ جایی که مردی، تمام قدسیت برادری را به دوش کشید و مشک را به دندان گرفت تا امید خیمه‌ها ناامید نشود. تاریخ هنوز مبهوت آن دست‌هایی است که در کنار فرات بر خاک افتادند تا در روز محشر، بال پرواز شوند. زرویی‌نصرآباد در این قصیده بی‌بدیل، واژه «دست» را آن‌چنان در کوره مرثیه گداخته است که خواندنش، بندبند دل را از هم باز می‌کند. وقتی به ساحت سقا رسید، قلمش آتش گرفت و سوخت. این شعر، ضجه شاعری است که در ماتم آن دستان بریده، واژه‌هایش را به خون کشیده است. با دلی شکسته در روز نهم محرم، به خواندن این کتیبه جانسوز بنشینید:

شراره می‌کشدم آتش از قلم در دست
بگو چگونه توان برد سوی دفتر دست؟
قلم که عود نبود آخر این چه خاصیتی است
که با نوشتن نامت شود معطر دست؟
حدیث حسن تو را نور می‌برد بر دوش
شکوه نام تو را حور می‌برد بر دست
چنین به آب زدن، امتحان غیرت بود
وگرنه بود شما را به آب کوثر دست
چو دست برد به تیغ، آسمانیان گفتند
به ذوالفقار مگر برده است حیدر دست؟
برای آنکه بیفتد به کار یار، گره
طناب شد فلک و دشت شد سراسر دست
چو فتنه موج زد از هر کران و راهش بست
شد اسب، کشتی و آن دشت، بحر و لنگر دست
بریده باد دو دستی که با امید امان
به روز واقعه بردارد از برادر دست
فرشته گفت: بینداز دست و دوست بگیر
چنین معامله‌ای داده است کم‌تر دست
صنوبری تو و سروی، به دست حاجت نیست
نزیبد آخر بر قامت صنوبر دست
چو شیر، طعمه به دندان گرفت و دست افتاد
به حمل طعمه نیاید به کار، دیگر دست
گرفت تا که به دندان، ابوالفضایل مشک
به اتفاق به دندان گرفت لشکر دست
هوای ماندن و بردن به خیمه، آب زلال
اگر نداشت، چه اندیشه داشت در سر، دست؟
مگر نیامدن دست از خجالت بود
که ‌تر نشد لب اطفال خیل و شد تر، دست
به خون چو جعفر طیار بال و پر می‌زد
شنیده بود شود بال، روز محشر، دست
حکایت تو به ام‌البنین که خواهد گفت
و زین حدیث، چه حالی دهد به مادر دست؟
به همدلی، همه کس دست می‌دهد اول
فدای همت مردی که داد آخر دست
در آن سموم خزان آن‌قدر عجیب نبود
که از وجود گلی چون تو گشت پرپر دست
به پای‌بوس تو آیم به سر، به گوشه چشم
جواز طوف و زیارت دهد مرا گر دست
نه احتمال صبوری دهد پیاپی پای
نه افتخار زیارت دهد مکرر دست
به حکم شاه دل ای خواجه! خشت جان بگذار
ز پیک یار چه سر باز می‌زنی هر دست؟
به دوست هرچه دهد، اهل دل نگیرد باز
حریف عشق چنین می‌دهد به دلبر دست

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.