اگر اهل گشت‌وگذار در شبکه‌های اجتماعی باشید، صحنه آشنایی وجود دارد که هر چند وقت یک‌بار تکرار می‌شود. محتوای عادی برای زمانی گویی متوقف شده و موجی از ویدیوهای کوتاه، تصاویر برش‌خورده و متن‌های کوتاه فضای سوشیال مدیا را پرمی‌کند. ماجرا روشن است؛ دو نفری که زندگی مشترکشان را در چشم عموم به نمایش گذاشته بودند و برای بسیاری به نمادی از یک رابطه آرام و بی‌نقص تبدیل شده بودند، جدا شده‌اند.

تماشای ویرانی دیگری

آگاه: چیزی که جالب توجه است، سرعت سرسام‌آور این تغییر جهت است. ماجرایی که در حالت عادی باید در سکوت و فضای خصوصی میان دو انسان سپری یا سوگواری می‌شد، در عرض چند ساعت به بحث اول هزاران نفر تبدیل می‌شود. هزاران کاربر که تا دیروز فقط نظاره‌گر لبخندهای این زوج بودند، حالا به تماشاگران دقیق و مشتاق پایان این رابطه تبدیل می‌شوند. پرسشی که ارزش درنگ دارد این است که در ذهن ما و در سازوکار این صفحه‌ها و ویدیوها چه می‌گذرد که یک اتفاق کاملا خصوصی، به این سرعت به یک نمایش جمعی و خوراکی برای بحث‌های روزمره بدل می‌شود؟

صمیمیت یک‌طرفه و تخیلی که ساخته بودیم
برای اینکه بفهمیم چرا چنین اخباری ما را درگیر می‌کند، اول باید به پیوندی نگاه کنیم که میان کاربر و چهره‌های آنلاین شکل می‌گیرد؛ پیوندی که روان‌شناسان آن را صمیمیت خیالی یا یک‌طرفه می‌دانند. وقتی سال‌ها بخش‌های گلچین‌شده از زندگی یک زوج را می‌بینیم- از سفرهای جذاب و خنده‌های ضبط شده تا چیدمان خانه- آرام آرام در ذهنمان احساس می‌کنیم آنها را به‌خوبی می‌شناسیم. حس می‌کنیم انگار در گوشه‌ای از زندگی آنها نشسته‌ایم و در نتیجه، به خودمان اجازه می‌دهیم درباره تصمیم‌های شخصی‌شان نظر بدهیم یا خود را در سرنوشت آنها سهیم بدانیم.
واقعیت این است که ما معمولا بخشی از ایده‌آل‌ها و کمبودهای خودمان را به این چهره‌ها فرافکنی می‌کنیم. آنها برای ما حکم مدل‌هایی را پیدا می‌کنند که قرار است به ما ثابت کنند زندگی بی‌نقص، عشق بی‌تنش و خوشبختی کامل در این دنیا شدنی است. ما روی آنها سرمایه‌گذاری ذهنی می‌کنیم، بی‌آنکه خودمان متوجه باشیم.
به همین دلیل، وقتی خبر جدایی این زوج‌ها پخش می‌شود، ذهن ما با یک خبر ساده روبه‌رو نیست، بلکه با شکست یک الگو مواجه می‌شود. وقتی قاب شیشه‌ای آن زندگی شیک و آرام ترک می‌خورد، مخاطب نوعی حس سرخوردگی پیدا می‌کند؛ انگار وعده‌ای که به او داده شده بود دروغ از آب درآمده است. اظهار نظرهای تند و تیز، گاهی فحاشی و طرفداری یک‌جانبه از یکی از طرفین جدایی که پای این پست‌ها نوشته می‌شود، در واقع تلاشی است برای آرام کردن همین حس ناامیدی. پذیرفتن اینکه حتی درخشان‌ترین تصاویر هم نمی‌توانند جلوی پیچیدگی‌ها و شکنندگی روابط واقعی را بگیرند، همیشه سخت است.

لذت پنهان از سرک کشیدن و برپایی دادگاه‌های شتاب‌زده
فراتر از این شوک اولیه، اتفاق دیگری در لایه‌های پنهان‌تر ذهن ما رخ می‌دهد، یعنی علاقه قدیمی و دیرینه انسان به سرک کشیدن در خلوت دیگران و تماشای لحظه‌های ضعف آنها. گوشی‌های همراه فقط کاری کرده‌اند که این کار از همیشه آسان‌تر و دم‌دستی‌تر شود.
در کنار این سرک کشیدن، احساس پنهان دیگری هم جریان دارد که اغلب آن را به زبان نمی‌آوریم. حس راحتی یا خشنودی نامحسوس از دیدن ناکامی کسی که همیشه دست‌نیافتنی به نظر می‌رسید. وقتی کسی که سال‌ها در اوج رفاه و تفاهم تصویر شده، دچار شکست می‌شود، بخش خسته‌ای از روان تماشاگر که هر روز با مشکلات و کاستی‌های خودش دست‌وپنجه نرم می‌کند، نفسی راحت می‌کشد. این مقایسه ناخودآگاه پیامی ساده به ذهن می‌فرستد: «زندگی دیگران هم چندان بی‌عیب‌ونقص نیست؛ پس ناکامی‌های من هم آن‌قدرها فاجعه‌بار نبوده است.» اما تماشاچی‌ها فقط تماشا نمی‌کنند؛ خیلی سریع صندلی قضاوت را می‌چینند. در کسری از زمان، بخش نظرات تبدیل به دادگاهی می‌شود که در آن با چند استوری و شایعه دست‌چندم، پیچیدگی یک زندگی چندساله به قصه‌ای دم‌دستی از یک آدم خوب و یک آدم بد تقسیم می‌شود. این دسته‌بندی سریع و نام‌گذاری یکی به‌عنوان مقصر و دیگری به‌عنوان قربانی، بیش از آنکه کمکی به فهم ماجرا کند، نیازی اخلاقی را در خود مخاطب برطرف می‌کند. کاربر با ایستادن پشت سر یکی و محکوم کردن دیگری، می‌خواهد نوعی پاکی اخلاقی از خود نشان دهد؛ گویی با این کار به خود و دیگران یادآوری می‌کند که خودش هیچ‌وقت چنین خطاهایی نمی‌کند و اصول وفاداری و انصاف را بهتر از بقیه می‌فهمد.

موتوری که از توجه ما تغذیه می‌کند
البته نمی‌شود تمام ماجرا را به ذهنیت کاربران تقلیل داد. صحنه‌گردان اصلی این ماجراها در پشت پرده، طراحی پلتفرم‌ها و آنچه اقتصاد توجه نامیده می‌شود، است. در این دنیا، زمان ماندن شما روی صفحه و تعامل شما، چه با پسندیدن، چه با ابراز خشم و چه با بازنشر، ارزش اصلی است و همه‌چیز حول محور آن می‌چرخد.
در چنین ساختاری، مرزهای معمول اخلاق خبری به‌سرعت فرو می‌ریزد. دیگر تفاوت چندانی میان یک رسانه رسمی و صفحه‌ای زرد باقی نمی‌ماند؛ چراکه هر دو برای جذب نگاه کاربران به تیترهای مبهم، تقطیع‌های عامدانه جهت‌دار و حدس‌های بی‌اساس رو می‌آورند. در این مسیر، رنج، اضطراب و از هم پاشیدن زندگی دو آدم، به عددی برای ارزیابی موفقیت صفحه و ابزاری برای بالا بردن بازدید تبدیل می‌شود. اینجا یک تضاد آشکار به چشم می‌خورد؛ همان سازوکارهایی که روزی با نشان دادن تصویرهای پرزرق‌وبرق از خوشبختی آن زوج سود می‌بردند، حالا با سود چند برابر در حال بازنشر و فروش خبرهای مربوط به جدایی آنها هستند. برای این الگوریتم‌ها اهمیتی ندارد که محتوای در گردش، عکس‌های یک جشن است یا گریه‌های بعد از جدایی؛ هر دوی اینها فقط سوخت رایگانی هستند که گردش این چرخه مالی و توجه را حفظ می‌کنند.

جایگاه ما پای این صحنه نمایش
در نهایت، اگر بخواهیم چنین پدیده‌ای را واقع‌بینانه نگاه کنیم، نمی‌توانیم فقط الگوریتم‌ها یا چهره‌های مشهور را سرزنش کنیم. واقعیت این است که این تماشاخانه بزرگ تنها تا زمانی به کار خود ادامه می‌دهد که ما پشت درهای آن صف بکشیم.
هر جست‌وجوی اضافه، هر بازنشر از یک ویدیوی افشاگرانه و هر اظهارنظر تندی که در این میان ثبت می‌کنیم، دقیقا مثل خریدن بلیت برای ادامه همین نمایش است. ما با سرک کشیدن مداوم به خصوصی‌ترین نقاط زندگی دیگران، به‌مرور مرزهای مفهوم خلوت انسانی را از بین می‌بریم و روابط واقعی را به خوراکی برای گذران وقت روزمره تقلیل می‌دهیم.
تبدیل کردن اندوه آدم‌ها به سرگرمی چندروزه، نشان می‌دهد که چطور حساسیت‌های اخلاقی ما در هیاهوی این فضاها فرسوده می‌شود. ماجراهایی از این دست چند روزی تب‌وتاب ایجاد می‌کنند، با آرام شدن هیجان‌ها فراموش می‌شوند و کاربران چشم‌انتظار ورود سوژه بعدی می‌مانند تا همین چرخه را دوباره تکرار کنند. شاید سنجیده‌ترین واکنش در دنیای امروز، تمرین سکوت و نادیده گرفتن آگاهانه باشد؛ درک این مرز روشن که شکست‌ها و دردهای درونی آدم‌ها، فارغ از اینکه چقدر شناخته‌شده باشند، سندی برای قضاوت عمومی و سوژه‌ای برای کنجکاوی‌های گذرا نیستند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.