آگاه: شاعری که از پنجره غزل-که بسیاری آن را تنها مناسب بیان عشقهای فردی میپنداشتند-به تماشای بحرانهای بزرگ تاریخی ایران نشست. در میان تمام تمهای جاری در شعر سیمین، یک مفهوم پیوسته و ریشهدار حضور دارد که کمتر به آن پرداخته شده است: مادرانگی به مثابه اخلاق «مراقبت و پرستاری». اگر شعر جنگ و فاجعه بلایای طبیعی را به دو دسته تقسیم کنیم؛ یکی حماسهساز و پرشور و دیگری سوگوار و مرثیهخوان، سیمین بهبهانی راه سومی را میگشاید: راه «مراقبت و روایت ایستادگی و با هم بودن». در نگاه او، مادر یا زن راوی، در برابر ویرانی تنها به گریه اکتفا نمیکند؛ او آستین بالا میزند، به خاک نزدیک میشود، زخم را لمس میکند و به رسمیت میشناسد و سرانجام میکوشد مرهم بگذارد و زندگی را به جریان بیندازد. بررسی دو شعر برجسته او-یکی درباره زلزله تیر ۱۳۶۹ رودبار و دیگری درباره جانباز جوانی در اردیبهشت ۱۳۶۶-نشان میدهد که چگونه عاطفه مادرانه در کارگاهی از درد، به کنشی اجتماعی و انساندوستانه تبدیل میشود.
سوگ، خاک و تیمارداری؛ زلزله رودبار و مرهمگذاری مادرانه
تیر ۱۳۶۹، زمین زیر پای مردم گیلان لرزید و شهرهایی چون رودبار و منجیل به تلی از خاک تبدیل شدند. فاجعه چنان سهمگین بود که زبان از توصیف ابعاد آن قاصر میآمد. در این میان، سیمین بهبهانی با سرودن قطعهای تکاندهنده، تصویر مادری را ثبت کرد که تمام هستیاش در زیر آوار مدفون شده است. شعر با فضایی وهمناک و تاریک آغاز میشود؛ شب است و همهچیز در خواب، اما مادری در ویرانه خود بیدار است:
به شب که هر مرغ و ماهیدو دیده بر هم نهاده
زنی به ویرانه خویشچراغ ماتم نهاده
از آن دو دست حمایلبه تلی از آجر و گل
که گور فرزند او شددو شاخه مریم نهاده
دو چشمه رایگانشروانه از دیدگانش
ملامت آب راکدبه چاه زمزم نهاده
تنش «اذا زلزلت» رابه دیده تصویر کرده
به لرزه، تفسیری از آنکلام محکم نهاده
به یاد فرزند، دستیبه سنگ و خاکش کشیده
برابر خود خیالیاز او مجسم نهاده
به خاک صد بوسه دادهبه یاد آن تن که از خود
نشان تسلیم جان راچنین مسلم نهاده
به خویش گوید که: یاریبه لطف زخمش نبسته
کسی نبوسیده چشمشچو دیده بر هم نهاده
نه آب تربت به کامشرفیق یکدل چکانده
نه بار مرهم به زخمشطبیب محرم نهاده
سپس به تیمارداریبه کار بیمار کوشد
فزون کند آن کمکهاکه بخت از او کم نهاده
سحر که رفتهست از آنجانگاه کن تا چه کرده:
نوار بر سنگ بستهبه خاک مرهم نهاده!
عبور از سوگ به کنشگری عملی
اگر به سیر حرکتی این شعر نگاه کنیم، با یک تراژدی کلاسیک مواجهیم که پایانی غیرمنتظره دارد. زن داغدیده ابتدا تمام آیینهای عزاداری را بهجا میآورد؛ گل مریم میگذارد، اشک میریزد و خاک را میبوسد. اما نقطه عطف شعر در بندهای پایانی رقم میخورد؛ جایی که او از عزای شخصی بیرون میآید و به «تیمارداری» روی میآورد. اینجا دقیقا همان نقطهای است که مادرانگی از دایره بسته «فرزند خود» خارج و به مفهومی انسانی و همگانی بدل میشود. زنی که فرزندش را از دست داده، در زوایای تاریک اندوه گم نمیشود؛ بلکه به کار بیمار میپردازد تا کاستیهای بخت را جبران کند. میتوان این تغییر فاز را مسئولیت ترمیمی نامید؛ واکنشی به فروپاشی و سوگ که اجازه نمیدهد انسانیت و مهر مادری در زیر آوارهای غم یک بلای ناگزیر طبیعی مدفون بماند؛ پس کاری میکند و برمیخیزد.
خشم، کرامت و مادرانگی پرستاروار؛ مواجهه با جانباز جنگ
از فاجعه طبیعی رودبار که بگذریم، به زخمهای سالهای جنگ میرسیم. اردیبهشت ۱۳۶۶ است؛ شهرهای ایران با پیکرهای زخمی جوانانی روبهرو است که از جبههها بازگشتهاند. در این میان، سیمین بهبهانی با نگاه تیزبین شاعرانه و مادرانهاش، تصویری را برمیکشد که ادبیات رسمی غالبا از کنار آن با شعار میگذشت، جانباز جوانی که پای خود را از دست داده و با عصاهایی در دست و چهرهای محکم در کوچه راه میرود:
شلوار تا خورده داردمردی که یک پا ندارد
خشم است و آتش نگاهشیعنی تماشا ندارد
رخساره میتابم از اواما به چشمم نشسته
بس نوجوان است و شایداز بیست بالا ندارد
چل سال رنجش پس از اینبادا که چون من مبادا
خود گرچه رنج است بودنبادا مبادا ندارد
با پای چالاک پیمادیدی چه دشوار رفتم؟
تا چون رود او که پاییچالاک پیما ندارد؟
تقتقکنان چوبدستشروی زمین مینهد مهر
با آنکه ثبت حضورشحاجت به امضا ندارد
لبخند مهرم به چشمشخاری شد و دشنهای شد
این خویگر با درشتینرمی تمنا ندارد
بر چهره سرد و خشکشپیدا خطوط ملال است
یعنی که با کاهش تنجانی شکیبا ندارد
گویم که با مهربانیخواهم شکیبایی از او
پندش دهم مادرانهگیرم که پروا ندارد
رو میکنم سوی او بازتا گفتوگویی کنم ساز
رفتهست و خالیست جایشمردی که یک پا ندارد...
این شعر، برخلاف تصویر کلیشهای از جانبازان، تصویری واقعگرایانه، تلخ و عمیقا روانشناختی ارائه میدهد. راوی زن، با نیتی پاک و از سر عواطف مادرانه میخواهد به جوان نزدیک شود، او را پند دهد و با لبخند، مرهمی بر دلش بگذارد. اما با سد محکمی روبهرو میشود: خشم و کرامت جریحهدارشده از ترحم جوانی مغرور و بازگشته از جنگ.
جوان نمیخواهد «تماشا» شود. او نگاه ترحمآمیز را پس میزند و لبخند را به چشمش چون خاری و دشنهای میبیند. زیبایی این شعر در این است که سیمین بهبهانی از نشان دادن شکست این تلاش عاطفی ابایی ندارد. راوی برمیگردد تا دوباره گفتوگو را آغاز کند، اما میبیند که مرد رفته است و تنها جای خالی او باقی مانده است. این ناکامی، یادآوری میکند که پرستاری و مرهمگذاری همیشه با آغوش باز پذیرفته نمیشود؛ گاهی رنج چنان عمیق و پر از خشم است که حق دارد از هرگونه ترحم بیرونی فاصله بگیرد. احترام به این فاصله، خودش سطح بالایی از درک اخلاقی است.
سنت پرستاری در شعر سیمین؛ از تنهایی تا همبستگی اجتماعی
با کنار هم گذاشتن این دو شعر و البته اشعاری چون «گردن آویز» و «دوباره میسازمت وطن»، خط سیر فکری سیمین بهبهانی در مواجهه با تراژدیهای ملی آشکارتر میشود. در هر دو اثر، عنصر «زن» در مرکز صحنه قرار دارد، اما نه به عنوان عنصری تزیینی یا منفعل، بلکه به عنوان «عاملترمیم و روایت.» در رودبار، زن داغدیده از مرز اشک عبور میکند و دست به کار تیمارداری میشود. او به داد آسیبدیدگان میرسد تا بخت از دسترفته را جبران کند. در تهران یا هر شهر جنگزده دیگر، راوی زن میکوشد با کلام و لبخند، التیامبخش روح خسته و خشمگین یک جانباز جوان پرغرور و پرشور باشد و حتی وقتی ناکام میماند، حق خشم را برای او به رسمیت میشناسد. در هر دو حالت، شعر سیمین از دایره شعر شخصی خارج و به بیانیهای در باب اخلاق مراقبت بدل میشود. در جامعهای که زیر ضرب سهمگین حوادث (چه طبیعی چون زلزله و چه انسانی چون جنگ) قرار دارد، آنچه بندهای اجتماع را حفظ میکند نه شعارهای کلان، که همین رشتههای نازک توجه، پرستاری، مراقبت و همزیستی با رنج دیگری است. در یک جهان فرهنگی و در بستر زیست فرهنگی، انسان وظیفه دارد فراتر از تیترهای روزمره برود و ریشههای فکری پدیدهها را واکاوی کند. بازخوانی مادرانگی و پرستاری در شعر سیمین بهبهانی به ما نشان میدهد که پدیدههای سهمگین ملی فقط آمار کشتهها و تخریبها نیست؛ فاجعه، تکتک انسانهایی هستند که با تنهایی، نقص عضو، از دست دادن عزیزان و فرسایش روحی دستوپنجه نرم میکنند. در این جهان پر از آشوب و زخم، پاسخ سیمین بهبهانی نه بیتفاوتی است و نه حماسهسرایی توخالی؛ پاسخ برآمده از زنانگی او ایستادن در کنار زخم است. چه آنجا که مادری بر سنگ مزار فرزند مرهم میبندد و چه آنجا که زنی با حسرت به جای خالی جانبازی خشمگین نگاه میکند، پیام یکی است: انسان زخمی را نباید تنها گذاشت. شعر سیمین در این معنا، اتاق اورژانسی است که در آن وجدان بیدار جامعه بار دیگر احیا میشود و به ما یادآوری میکند که پرستاری و مراقبت از دیگری، شجاعانهترین شکل انسان بودن است.
نظر شما