آگاه: انتظار اگر پایان نداشته باشد، استخوانهای آدم را خرد میکند. اگر کسی بداند عزیزش فلان سال و روز بالاخره برمیگردد، تحمل میکند. دندان روی جگر میگذارد. طاقت میآورد و صبوری میکند. کسی که اما نداند انتظارش اصلا تمام میشود یا نه! ذرهذره پیش چشمان خودش و بقیه آب میشود. من این بیقراری را بارها از نزدیک دیده و لمس کردهام. من هیچوقت با مادر جاویدالاثر «حاج احمد متوسلیان» مصاحبه نکردهام اما مادرانی را دیدهام که نه مثل او این همه طولانی بلکه کمتر، تلخی انتظار را چشیدهاند. حالا که بیبی معصومه حاج احمد، آسمانی شده چند روایت از مادران منتظر را به یاد مقاومت و صبر ۴۳ ساله او میخوانیم:
فالانژها، امید مادر را دزدیدند
اول از همه نوبت خود جاویدالاثر متوسلیان است، دو دیپلمات ایرانی همراه او و «کاظم اخوان» عکاس جوان جنگ. همان که همان سالها به پدیده عکاسی جنگ، معروف شد و قابهای ماندگاری ثبت کرد. ۱۴ تیر ۱۳۶۱ بود که این چهار نفر، هنگامی که راهی سفارت ایران در بیروت بودند در منطقه ایست بازرسی توسط گروه شبهنظامی موسوم به «فالانژ» ربوده شدند. تا سالها صحبتهایی مبنی بر زنده بودنشان نقل محافل بود. برخی احتمال محکمی میدادند که طرح ربایش را اسرائیلیها ریختهاند و اینها اسیر اسرائیل شدهاند. بعدها اما این انتظار قد کشید، طولانی شد و نامعلوم. قامت مادر آب رفت و چشمانش به در خشک شد اما خبری از «احمد دوستداشتنی» او نشد.
چشمان زیبای پشت شیشه
«بیبی معصومه»، مادر مقاومت است. ۴۳ سال انتظار فرزندش را کشید. اوایل تا در خانه را میزدند، میگفت: احمد است. تا یک سال بعد از ربایش حاج احمد، اهالی خانه نقل میکنند که بیبی، آرام و خزیده گوشهای، دست روی عکسهای احمد میکشید و چهره و چشمهایش را از پشت قاب شیشهای میبوسید. لباسهایش را بغل و از ته دل بو میکرد. مادر یک سال تمام، دست و دلش به آشپزی نرفت. دلنگران چشم و چراغ خانوادهاش بود. مخصوصا وقتی احتمالها از دست داشتن اسرائیل در ماجرا حرف میزد.

بیا دوباره زندگی کنیم احمد!
بعدها اما مادر، ترفندی برای این چشم به راهی و ناچار زندگی، پیدا کرد. همه چیز را توی خودش میریخت. اخبار و شایعات را کمتر دنبال میکرد. میدانست اگر روزی خبری از دلبندش شود، بچهها اولین نفر به مادر میگویند. اشکهای پنهانی، رفاقت مادر و فرزندی با عکس، لباسهای احمد و دعا برای آزاد شدن اسرا و شفاعت شهدا شد همدم مادر تا وقت مرگ. بیبی، هم امیدوار بود هم نمیگذاشت انتظار او را ضعیف کند. مادر خوب فهمیده بود وقتی نام پسرش پشت اسرائیل را لرزانده او هم باید صبور باشد. آنقدر متین و شکیبا صبر کرد که شد، «مادر مقاومت ایران.»
مامان دلآشوب میشد
به دیدار خانواده یک آزاده میروم. رزمنــــده دیروز کمی پایش لنگ میزند. میپرسم در کدام عملیات مجروح شده که میگوید ایــن جـــانــبــازی، یـــادگــار جبهه نیست. سوغـــــاتی شکنجههای سخت اسارت است. مردی چهارشانه، بشاش و خوشخلق. مادرش اما زنی میانسال و نحیف. پسر، دستی روی شانه مادر میکشد و میگوید: «حدود ۹ سال اسیر بودم. چند نفر اومده بودن، به مادرم گفته بودن که حسن یعنی من شهید شدم. بعضیام گفته بودن میدان راهآهن تهران دیدیمش یا فلانجا. یه مدت کسی خبر نداشت چی به سرم اومده. برای همین خانوادهام مخصوصا مامانم که بهرسم ما ترکها «ننه» صداش میکنم، با هر خبری دلآشوبه میگرفت. خودش میگه هربار یه کی، یه چیزی میگفت انگار به دلش چنگ میزدن و رخت میشستن.»

مثل بچگیهایش شیرین بود
مادر آزاده، انگار با شنیدن حرفها داغ دلش تازه میشود: «وقتی حسن آزاد شد، آنقدر لاغر و پوستش مثل پیرمردها افتاده و رنگش سیاه شده بود که باور نمیکردم حسن چهارشانه سرخ و سفیدم باشه. شک داشتم، آنقدر که بغلش نمیکردم. بالاخره مثل بچگیاش با زبون لپای آب رفتهاش رو لمس کردم. مثل اون وقتها که بچه بود و بهش میگفتم بذار یه لیس به بستنی لپات بزنم. حس مادری دروغ نمیگه. حسنم بود؛ مثل بچگیاش شیرین.» آن وقت بود که مادر از شدت خوشحالی از حال رفته و با صدای «ننه»، «آی ننه»! حسن به هوش آمده بود.
*این خاطره مربوط به ۱۳ سال قبل است.
در را نبند، دخترم!
سراغ مادری میروم که میگویند ۱۹ سال قبل، خبر و پلاک فرزندش را آوردهاند. فرزندش بر اثر شدت انفجار، جاویدالاثر شده است. مادر همین که خوشامدگویی میکند، میگوید: «دخترم در چفت نکن.» چشمانش بیقرار دوخته شده به دستانم. این همه تشویش و پیگیری را نمیفهمم اما با گفتن یک چشم و نیمبند کردن در خانه خیالش را راحت میکنم. پیش خودم میگویم، لابد فرزندی، نوهای دارد که رفته جایی و زود برمیگردد. بانوی سالمند واکر به دست، توان این را ندارد که مدام بنشیند و بلند شود برای همین چفت نمیکند. میگویم: «لابد محله امنی دارین!» متوجه منظورم شده و میگوید: «همه هوامو دارن. الان فقط یه ساله که شبها در خانه رو میبندم. قبلا موقع خوابم هم نمیبستم.»
الان کلید داشتن مد شده!
ماجرا جالب میشود. حتما همسایهها ششدانگ حواسشان جمع است اما یک سوال ذهنم را رها نمیکند: «خب، بچهتون یه کلید برای خودش بزنه. خطرناکه شب در خونه باز بمونه!» بانوی سالمند میزبان، لبخندی با چاشنی حسرت میزند و میگوید: «الان کلید مد شده و توی جیب همه اعضای خونه، یکی یه دونه هست. وقتی میرفت کلید نداشت فقط من و باباش داشتیم تو این خونه. میترسم
یه وقت بیاد من نباشم بمونه پشت در.»

مگر میشود دل کند؟!
حس ششم بـــــه کمکم میآیـــد و تــــازه متوجه میشوم ماجرا از چه قرار است. مادر، چشم به راه پســری است کــــــه همه میگویند شهید شده اما او قبول ندارد. منتظر است، دامادش کند. میگوید: «دلم گواهی میده زنده است. الان لابد آقایی شده برای خودش حمید مامان.» میگویم: «مادر! این انتظار شما رو از پا نندازه یه وقت! مگه اون پلاک کنار قاب عکس، مال پسرت نیست؛ هنوز منتظری؟!» پاسخ او ویرانم میکند: «چرا میگی منتظر؟ چرا نمیگی چرا دل نمیکنی؟! اولادمه شاید دیر بیاد اما میاد. منتظرشم.»
به حرف مادر فکر میکنم. به تعریف جدیدی که از انتظار یادم میدهد؛ دلبستن و دلکندن... بندوبساط مصاحبه با خانواده شهید را جمع میکنم. دلم نمیآید مادری را مجبور به دلکندن کنم. یک استکان چای از دست مادر میگیرم. با قند قورت میدهم اما گسی چای دیشلمه تمامی ندارد، هیچوقت مثل امروز طعم انتظار را نچشیده بودم. مستأصل، تلخ، منتظر و همچنان دلبسته...
*این خاطره مربوط به ۱۵ سال قبل است.
وقتی مادر، هنرمند است
گوشهگوشه خانه پر از نشانههای هنرمندی یکی از خانمهای خانه است. میپرسم: «حاجخانم کار دخترها و عروستان که نیست، خودتان بافتید درسته؟» میخندد و میگوید: «آره دیگه اینها الان مد نیست. ولی دوستشون دارم. نگهشون داشتم.» شکستهنفسی میکند. چشمنواز و خوشنقش و نگار هستند همه رومیزیها و پادریهای قلاببافی شده. مادر شهید «رضا مشعوف»، ۱۲ سال طعم چشم به راهی را هم کشیده است. پیکر فرزندش ۱۲ سال بعد از آمدن خبر شهادتش در تبادل پیکرها از عراق به ایران برگشت. «نگو ۱۲ سال، بگو یه عمر!»
تلویزیون پسرت را نشان داد!
همین جمله مادر کافی است تا متوجه شوم مادر چه روزهای سختی را پشت سر گـــذاشته. خـودش امـا حتما بهتر روایت میکند: «۱۲ سال تموم این میرفت و اون یکی میآمد کـــــه بچهتون رو فلانجا دیدیم. تلویزیون عراق نشانش داده، اسیر شده باهاش مصاحبه کردن! یه از خدا بیخبری حتی گفت: شما که نبودین رضا اومد در خونه را زد و رفت. بعد از اون روز من شدم مثل مرغ سرکنده.» یعنی حالش چطور بوده؟ میگوید: «۱۲ سال اجازه نمیدادم در این خونه چفت بشه. مهمونی نمیرفتم که مبادا پسرم بیاد، خونه نباشیم و پشت در بمونه. حتما باید یکی خونه منتظر رضا میموند.»

رضا هم اومده مکه...
مادری که انتظار را با بندبند وجودش چشیده، از آرزوهای مادرانهاش میگوید: «وقتی حج رفتم، چشمم دنبال رضا میگشت. میگفتم خدا را چه دیدی شاید اونم اومده باشه اینجا. برای دامادیاش از همون جا کتوشلوار و پیراهن خریدم. هر وقت مجلسی، جایی میرفتم دختری رو پیش خودم براش نشون میکردم که همین که اومد بریم خواستگاری.» از بیخوابیها و اما و اگرها میگوید: «خودم میدانستم حالی که دارم عادی نیست اما مهم نبود. مگه مادر چی داره مهمتر از بچهاش؟»
هنر مامان و پایان انتظار
چه کسی باور میکند، بالاخره همان هنر مادر رضا را پیدا کرده باشد؟ مادرانه روایت میکند: «وقتی پلاکشو آوردن و گفتن فقط چند تیکه کوچیک استخون از جوون رشیدم پیدا شده، پلاک رو انداختم سمتشون. گفتم، پوست و گوشت و وجودم را فرستادم جبهه. شما میگی این تیکه آهن پسرته! اون یکی پسرم آرومم کرد و گفت: مامان شاید توی این کیسه که میگن لوازمشه نشانهای، چیزی باشه.» بقیه را با بغض تعریف میکند: «هرچی نشونم دادن، پوسیده بود و حسابی خاکی. تا اینکه یه تیکه کاموا دیدم. دستپاچه کیسه را خالی کردم روی زمین. خودم بافته بودم اون پیراهن رو. دو تا زیر، یکی رو...»
انتظار، مادر را میخورد!
تکه باقیمانده پیراهن، پلاک شهید شده بود برای مادر. همان کاموای گرمونرم که قرار بود، بدن سرمایی رضا را در زمستانهای سخت کوهستانهای کردستان گرم نگه دارد. مادر میگوید: «انتظار خیلی تلخه. مثل خوره، نرم و آروم آدم را میخوره. به خودت میایی، میبینی ته کشیدی. حال مادرهایی که بچهشون نیومده و مزاری ندارن که براش گریه کنن را خوب میفهمم، خوب!»
*این خاطره مربوط به ۱۴ سال قبل است.
-عکسهای گزارش تزیینی است
نظر شما