آگاه: تحلیلی که از این آزمون تاریخی صرفا به استخراج فهرستی از «نقاط قوت» و «نقاط ضعف» بسنده کند، در سطح مانده و از درک منطق عمیقتر آن عاجز است.
رسالت تحلیل راهبردی، فهم آن «دیالکتیک» بنیادینی است که میان این دو قطب برقرار بود؛ دیالکتیک میان «نرمافزار» هویتی و ایمانی نظام با «سختافزار» نهادی و اجرایی آن. آنچه در این نبرد آشکار شد، قدرت اعجازگونه نرمافزار نظام در لحظات بحرانی و کاستیهای خطرناک سختافزار آن در تبدیل این قدرت به یک ظرفیت پایدار و قاعدهمند بود.
امید واقعی و استواری که از دل این بحران میجوشد، نه در انکار ضعفها، که در شناسایی دقیق این شکاف و ارائه یک معماری منطقی برای پر کردن آن نهفته است.
تحلیل خیزش میلیونی و داوطلبانه مردم برای مشارکت در دفاع، اگر در ستایش «همبستگی ملی» متوقف شود، راهبردی نیست. این پدیده، ترجمان عملی و مابهازای عینی کلیدیترین مفهوم در دکترین دفاعی امامین انقلاب، یعنی «مردمپایگی» است.
این اصل، یک تاکتیک دفاعی یا یک ابزار بسیج اجتماعی نیست؛ بلکه «مرکز ثقل» امنیت ملی جمهوری اسلامی است. دشمن، با تکیه بر برتری تکنولوژیک و محاسبات مادی، دقیقا همین مرکز ثقل را هدف گرفته بود.
منطق دشمن بر این استوار بود که فشار حداکثری اقتصادی و جنگ شناختی، پیوند میان ملت و حاکمیت را گسسته و این منبع اصلی تولید قدرت را خشکانده است اما مکاشفه جنگ اخیر نشان داد که این نرمافزار، ریشهدارتر و قدرتمندتر از آن است که محاسبات مادی بتوانند آن را درک کنند. این یک سرمایه مبتنی بر «ایمان» و «باور» است که در لحظه خطر، خود را بازتولید میکند.
اما ممکن است این پرسش بنیادین مطرح شود: چرا این قدرت عظیم، باید همواره به صورت «واکنشی» و پس از وقوع تهدید فعال شود؟ اینجاست که ضعف سختافزاری خود را نشان میدهد.
ما فاقد یک «معماری نهادی» هوشمند برای تبدیل این ظرفیت بالقوه به یک قدرت بالفعل و دائمی هستیم. این قدرت نباید در صندوقچه احساسات ملی محبوس بماند تا روز مبادا؛ بلکه باید از طریق سازوکارهایی چون «سازمان رزم غیرنظامی محلهمحور»، به یک عنصر پایدار، آموزشدیده، سازمانیافته و حاضر در صحنه امنیت کشور تبدیل شود. ما میدانیم که قدرتمندترین سلاح راهبردی ما نه در سیلوهای موشکی، که در قلب میلیونها ایرانی نهفته است و وظیفه ما، تنها ساختن مجرایی کارآمد برای جاری ساختن این قدرت در شریانهای دفاعی کشور است.
در مقابل قدرت نرمافزار مردمی، آسیبپذیری سختافزاری نظام در حوزه «جنگ شناختی» نمایان شد. خلأ اطلاعاتی و خبری در ساعات اولیه نبرد، یک خطای رسانهای و خبری جدی بود. در نبرد امروز، اولین گلولهها در ذهن مردم شلیک میشوند. کسی که روایت اول را شکل دهد، زمین بازی را تعریف کرده است.
این غفلت، نشان داد که ساختار اداری و دیوانسالارانه ما، هنوز منطق نبردهای شناختی را که بر پایه «سرعت» و «اعتبار» استوار است، درک نکرده است.
تحلیل این پدیده، ما را به این نتیجه میرساند که مشکل، کمبود «محتوا» یا فقدان «حقیقت» در جبهه ما نیست؛ مشکل، فقدان یک «ماشین تولید و توزیع روایت» کارآمد و چابک است. ما به یک «دکترین دفاع شناختی» مدون نیاز داریم که صرفا مجموعهای از بایدها و نبایدها نباشد، بلکه «پروتکلهای عملیاتی» دقیق را برای شرایط بحرانی تعریف کند. این پروتکلها باید مشخص کنند که در «ساعت طلایی» پس از یک رخداد، کدام نهاد، با چه اختیاراتی، از کدام کانالها و با چه پیامهای از پیش آمادهشدهای، مسئولیت مدیریت فضای شناختی را بر عهده میگیرد. این ضعف، یک ضعف ماهوی و ایدئولوژیک نیست، بلکه یک ضعف «فنی» و «ساختاری» است.
همانطور که در صنعت موشکی توانستیم با مهندسی دقیق، به قدرت بازدارندگی برسیم، در صنعت روایت نیز میتوانیم با معماری هوشمندانه فرآیندها، به «بازدارندگی شناختی» دست یابیم.
نقطه اوج این نبرد که در آن، نرمافزار و سختافزار به یکدیگر پیوند خوردند، در اقدام راهبردی برای کنترل شاهراههای انرژی تجلی یافت. این تصمیم، صرفا یک کنش نظامی نبود؛ بلکه تبلور عینی «بصیرت راهبردی» در فهم پاشنه آشیل دشمن و شجاعت انقلابی برای اقدام بر اساس آن بود.
این حرکت، نشان داد که نظام در بالاترین سطوح خود، قادر است منطق مادی قدرت جهانی را به درستی تحلیل کرده و از ابزارهای نامتقارن برای برهم زدن آن بهره گیرد اما حتی در این نقطه قوت نیز، یک پرسش عمیقتر پیش میآید:
آیا این اقدام، حاصل یک «دکترین» مدون و قابل اتکا بود یا محصول «شجاعت» و تصمیمگیری لحظهای فردی؟ برای آنکه امنیت ملی پایدار باشد، نمیتواند صرفا به نبوغ و جسارت افراد در لحظه بحران متکی باشد.
امید واقعی و بلندمدت، در تبدیل این «اقدامات استثنائی» به «قواعد استاندارد» نهفته است. شجاعت باید در کالبد «دکترین» ریخته شود. این امر مستلزم آن است که ابزارهای قدرتآفرین اقتصادی و ژئوپلیتیک ما، شناسایی، طبقهبندی و برای هر کدام، یک «شناسنامه عملیاتی» شامل ابعاد حقوقی، دیپلماتیک، رسانهای و نظامی تدوین شود.
این کار، قدرت ما را از یک متغیر وابسته به شرایط و افراد، به یک «ثابت قابل محاسبه» در معادلات دشمن تبدیل میکند و سطح بازدارندگی را به شکلی نمایی افزایش میدهد.
در نهایت، جنگ ۴۰ روزه یک پیام روشن داشت: شاکله نظام جمهوری اسلامی بر یک نرمافزار ایمانی و مردمی بیبدیل استوار است، اما سختافزار نهادی آن برای به کارگیری تمام ظرفیت این نرمافزار، نیازمند یک بازمهندسی هوشمندانه و شجاعانه است
امیدآفرینی حقیقی، نه در سرپوش گذاشتن بر این واقعیت، که در آغوش کشیدن آن به مثابه یک پروژه ملی است. پروژه ساختن ساختارهایی که در شأن آن روح بزرگ و آن ملت تاریخساز باشد، انشاءالله.
نظر شما