آگاه: یاد گرفتن خیابانهای تهران و مسیرهای شهری برای من از هر چیزی سختتر است. قدیمترها که بلد و نشان و مسیریابهای مختلف نبود هرجا که میخواستم بروم از بابا آدرس میگرفتم. بابا همه چیز را اصولی و با قاعده آموزش میدهد. این اتوبان شمال- جنوبه، اون یکی شرقی- غربی. ببین کجا میخوای بری. مقصدت در غرب یا شرق یا شمال. همیشه هم نقشه بهروزی از تهران را داشت و با حوصله برای یک مسیر سعی میکرد از روی نقشه توجیحت کند. روی حرف بابا هیچ وقت حرف نمیزنم پس برای پیدا کردن مقصد همیشه به دردسر میافتادم. بعدترها! زورم که به آقای همسر میرسید اسم خیابان و مسیر و آدرس را دقیق میپرسیدم! دقیقا از کدام خروجی خارج شوم و چقدر بروم! اما باز هم در خیابانها گم میشدم و البته این هیچ ربطی به چند بار رفتن یک مسیر هم نداشت. چه بسا آدرس دندانپزشکی ریحانه را که هر سه هفته یک بار میرفتم باید هر بار میپرسیدم.
خلاصه اگر در خیابانها گم میشدم میدانید چطور مقصد را پیدا میکردم؟
برمیگشتم به اول مسیر! خودم را به خیابان و کوچه و خانه یا نزدیک آن میرساندم و دوباره از اول مسیریابی میکردم. معمولا همیشه نتیجه میداد هرچند گاهی ترافیک تهران وقتم را میگرفت اما برای من که همیشه در حین رانندگی مشغولیت مفیدی دارم و زودتر از زمان لازم حرکت میکنم، هیچگاه مشکل زمان مطرح نبوده است.
حالا هم گم شدهام. نمیدانم چند روز است دارم دور خودم میچرخم و نمیتوانم مسیرم را پیدا کنم. اصلا گیج گیجم!
مسیر برایم ناآشناست. نفهمیدم چگونه به یکباره اینجا ایستادهام. به من و اشک ریختنهای مداومم خرده نگیرید! درمانده شدم و گریه تنها پناه من است. منی که به ندرت اهل گریه کردن بودم این روزها به قول همسرم، لشکر اشک شدهام.
داشتم فکر میکردم میشود کسی من را برگرداند اول مسیر؟ هر کجا باشد قبول است فقط به قبل از صبح یکشنبه ۱۰ اسفند و شبکه ۱ و شنیدن خبر شهادت آقایم.
مثلا به سحر شنبه که هنوز جنگ نشده بود و بعد از سحری و نماز صبح! دخترکم سرش را روی پایم گذاشته بود تا همینطور که قرآن جز روز را میخوانم موهایش را نوازش کنم. به قول خودش این نیم ساعتی که روی پای من میخوابد و صدای قرآن خواندن من را میشنود از همه خوابهای دنیا بیشتر میچسبد.
یا به قبل از ساعت ۹ صبح شنبه و شنیدن خبر جنگ! سر کلاس نهم، که مشغول حل تمرینهای فیزیک بودم و با بدجنسی مخصوص به خودم، محاسبات را ذهنی انجام میدادم تا کمی حواسشان را جمع کنند و هر چند دقیقه گوشزد کنم که وااای بر شما که یک مخرج مشترک نمیتوانید حساب کنید و صدای اعتراضشان را ندیده بگیرم و رو به تخته لبخندی بزنم و وانمود کنم سوال ساده است و آنها بیسوادند یا حتی به آن هنگام که خبر حمله به کشورم را شنیدم و ته قلبم لرزید و فقط به دنبال خبر سلامتی آقایم بودم.
من حتی حاضرم برگردم به سحر یکشنبه و سفره سحری را دوباره پهن کنم فقط تا قبل از شنیدن خبر شهادتش. من را به اول مسیر برگردانید شاید بتوانم نفسی تازه کنم و این بار مسیر را پیدا کنم. هر چند میدانم این بار اگر به اول مسیر برگردم دلم میخواهد باتری تمام ساعتها را بکشم. همه منابع خبری را از دسترس خارج کنم و زمان را نگه دارم.
من هیچ تمرینی برای نبودنش نکرده بودم و دیگر تاب و توان حمل این خبر را ندارم. دلم تنگ شده و دل تنگ گنجایش غم را ندارد. مات و مبهوت مانده به عکسش نگاه میکند و میبارد.
انقدر مرا با غم دوریت نیازار
با پای دلم راه بیا قدری و بگذار
این قصه سرانجام خوشی داشته باشد
باشد که به آخر برسد این غم بسیار
زهرا رضایی -چهارشنبه ۵ فروردین ۱۴۰۵
۱۷ فروردین ۱۴۰۵ - ۱۱:۵۷
کد مطلب: ۲۱٬۱۵۲
نظر شما