آگاه: وقتی پس از لرزش مهیب انفجارها، پدرم در میانه تاریکی مطلق و با وجود خطر، پلهها را دو تا یکی پایین دوید تا به عموی بیمارم برسد، دیگر هیچ «توازن قوایی» مهمتر از توازن ضربان قلب یک انسان نبود. در آن شبها، ما دیدیم که چگونه درهای آپارتمانها باز شد؛ همسایههایی که شاید ماهها یکدیگر را ندیده بودند، با فلاسکهای چای، پتو و چراغقوه به یاری هم شتافتند. این یک صحنه خارقالعاده بود. گویی هر انفجار، به جای آنکه ما را از هم دور کند، تار و پود این جامعه را محکمتر به هم گره میزد. مردمی که با خندههای عصبی اما دستانی استوار، آوارهای روانی و فیزیکی یکدیگر را کنار میزدند، نشان دادند که بزرگترین «بازدارندگی»، نه در زرادخانهها، بلکه در قلبهای تپندهای است که برای هم میزنند.
پایان این ۴۰ روز، تنها پایان یک بحران نبود؛ رونمایی از چهره واقعی یک ملت بود. آن کلمههای ثقیل اخباری در برابر عظمت پیرزنی که نان پختهشدهاش را با همسایهها تقسیم میکرد یا جوانی که در تاریکی محض، پناهگاه امن کودکان محله شده بود، رنگ باختند و دود شدند. ما از این آزمون، نه فقط جان سالم به در بردیم، بلکه قد کشیدیم. ثابت کردیم که این جغرافیا، هرگز به یک تاریخ مکتوب در کتابها تبدیل نخواهد شد، زیرا روی شانههای مردمی استوار است که در دل تاریکترین شبها، خودشان خورشید یکدیگر میشوند. ما نه تنها تاب آوردیم، بلکه به معنای واقعی کلمه، دوباره متولد شدیم.
برای اینکه بفهمید چرا میگویم تمام آن تحلیلهای قطور ژئوپلیتیک و کلمات قلمبهسلمبه اخبار در برابر این مردم هیچ است، بگذارید قابی را برایتان تصویر کنم که تا ابد در ذهنم حک شده است.
در یکی از همان روزها در آن دقایق قبل از رسیدن اورژانس که بوی تند باروت و خاک آوار در هوای روز میچرخید، با کیف کمکهای اولیهام به همراه پدرم در میان خاکستر و دود میدویدم، چشمم به مردی افتاد که تازه از دل آوار و خاک خانهاش بیرون کشیده میشد. خون از سر و رویش شره میکرد و صحنه طوری بود که قاعدتا باید زمین و زمان را به هم میدوخت. اما میدانید واکنش او در آن لحظه آخرالزمانی چه بود؟ ناگهان مرد از همان بالا دستش را به نشانه توقف جلو آورد. خون روی پیشانیاش را با پشت دست پاک کرد و با لحنی که انگار میخواست ما را به صرف چای در بالکن نداشتهاش دعوت کند، با همان غرور و لجاجت نمکین ایرانی گفت: «نیایید... خودم میام بیرون!»
این «خودم میام بیرون»، دیگر فقط یک تعارف ساده ایرانی وسط یک دوران سیاه نبود؛ این مانیفست بیبدیل یک ملت بود. در آن لحظه، با تمام وجودم این حقیقت تلخ اما بیدارکننده را فهمیدم: آنهایی که با کلمات قلمبهسلمبه و ادعاهای واهیشان میخواستند برای ما خانهای بسازند، همانها خانهمان را روی سرمان خراب کردند؛ حالا این ماییم و این ویرانهها و این فقط خود ماییم که باید از زیر این آوارها «خودمان بیاییم بیرون.»
هیچ ناجی بیرونی در کار نیست
همانجا بود که فهمیدم ما مردمی نیستیم که در لابهلای صفحات غبارگرفته تاریخ یا زیر آوار نقشههای خاورمیانه دفن شویم. ما همان خونی هستیم که از سر میچکد، اما بند میآید؛ همان زخمی که تا استخوان میسوزد، اما جوش میخورد. اگر ۴۰ روز آسمان بر سرمان آوار شد و تاریکی به جانمان افتاد، در عوض یاد گرفتیم چطور با همین باندهای سفید، خورشید یکدیگر باشیم و زرهی نامرئی از جنس «ما» بر تن کنیم. پس بگذارید دنیا پشت میزها به بازی شطرنج خود ادامه دهد؛ ما، این پایین، در دل خیابانهای دودگرفته و در میانه آژیرها، خیلی وقت است که با همین «خودم میام بیرون»ها بازی را بردهایم.
اما بیایید با خودمان روراست باشیم؛ فقط با انرژی مثبت کائنات و لبخند زدن به همسایه نمیشود جلوی بمبهای چندتنی را گرفت. آن مردی که با سر شکافته و صورت غرق به خون، میان آجرها و شیشههای خرد شده طبقه دوم خانهاش میایستد و با آن غرور دیوانهوار میگوید «نیایید، خودم میام بیرون»، روی هوا معلق نیست! او روی خاکی ایستاده که نگهبان دارد.
این لجاجت تاریخی و این زره نامرئی همبستگی، برای زنده ماندن نیاز به یک سپر فولادین دارد. اگر آن قدرت نظامی کوبنده و آن مشت گرهکرده در برابر آسمان بیرحم نبود، اصلا نه دیواری میماند، نه طبقه دومی و نه حتی گلویی که بخواهد فریاد بزند. ما در جهانی زندگی میکنیم که بمبها، زبان شعر و همبستگی را نمیفهمند؛ آنها فقط زبان آهن و آتش را میفهمند.
تابآوری ما، ریشه در همین واقعیت خشن دارد. ما با دست خالی به مرگ نیشخند نمیزنیم؛ ما به پشتوانه آن غرشهای مهیبی که آسمان را برای لاشخورها ناامن میکند، فرصت پیدا میکنیم تا زیر آوارها بایستیم، خاک روی شانههایمان را بتکانیم و به رنج بگوییم: «همین؟ زورت همینقدر بود؟» ایمان و قدرت، دو لبه یک شمشیرند؛ یکی قلبها را گرم نگه میدارد و دیگری، دست متجاوز را قطع میکند.
اگر بهای استواری این خاک و ماندگاری این تمدن، جان دادن باشد، من حاضرم هزار بار از نو زاده شوم تا هزار بار دیگر برایش بمیرم. ما در این خاک ریشه دواندهایم و اگر روزی قرار باشد طوفانی، برگی از درخت کهنسال این سرزمین کم کند، با کمال میل سینه سپر میکنم تا آن برگ، من باشم، اما تنه این درخت تا ابد استوار بماند. ایران ما، نه با شعارهای توخالی که با خون، عشق و تابآوری خاموش فرزندانش زنده است و برای پاسداری از این عشق، هزار بار جان فدا کردن، تازه آغاز افسانه ماست. بله، این ماییم.
کرمانشاه –اسلامآباد غرب ، بهار ۱۴۰۵
نظر شما