نعیمه جاویدی؛ مامان قبل از اینکه دخترها را راهی خانه بخت کند، یک جلسه مادر و دختری توی اتاق تهی خانه می‌گذاشت تا آنها را با بهترین قسمت جهیزیه‌شان غافلگیر کند. درست وقتی داشت ماجرای مسافرت رفتن بابا و زنبیل خالی را تعریف می‌کرد.

مادری کنید برای ایران!

آگاه: مامان می‌گفت، یک روز به اصرار خانم همسایه با هم رفتند بیرون برای خرید. آن روزها بابا خانه نبود. باید برای انجام کاری به شهرستان می‌رفت. نقدا مبلغی را زیر توری طاقچه خانه گذاشته بود به‌عنوان خرجی. قبل از رفتن هم مایحتاج اصلی را خریده بود که مبادا اگر مهمان بیاید، مامان شرمنده شود و توی خانه چیزی نداشته باشیم. بابا حتی کمی خرت‌وپرت و تنقلات برای ما بچه‌ها خریده بود تا مایی که عادت داشتیم و مدام دستمان به دهانمان بود؛ عصرها می‌رفتیم از مغازه خوراکی می‌خریدیم و می‌خوردیم مامان را کلافه نکنیم.

گله مامان را به بابا کردیم
کار بابا در شهرستان، گیر و گور اداری پیدا کرده بود. پیام فرستاده بود که باید ۱۰، ۲۰ روز دیگر هم بماند. اگر کم‌وکسری در خانه بود، مامان به «حاج علی»؛ بقال سر کوچه بگوید. درست همان روز، زن همسایه که آمد جلوی در خانه، مامان که انگار دلش به بیرون رفتن از خانه راضی نباشد چادر و زنبیل خرید را با اکراه برداشت و رفت. وقتی برگشتند، زنبیل «منیژه خانم» پر بود و مال مامان خالی. چند روزی به ما سخت گذشت. مامان نه خودش می‌رفت بقالی، نه می‌گذاشت ما برویم. بابا بالاخره برگشت. از فردای روزی که آمد، دوباره آشپزخانه رنگ و بوی غذای درست‌وحسابی گرفت. گنجه خوراکی‌ها پر شد. عطر میوه فصل خانه را برداشت روی سرش. پریدیم بغل بابا و گله از مامان که: «وقتی نبودی، مامان برامون هیچی نمی‌خرید... حتی با منیژه خانم رفتند بازارچه. اون کلی خرید کرده بود اما مامان خانم ما حتی یک چوب‌کبریت خشک‌خالی هم نخریده بود.»

ناگهان، قصه عوض شد
بابا همان موقع ما را از روی پاهایش گذاشت زمین و رفت سمت مامان. دست و پیشانی‌اش را بوسید و گفت: «بچه‌ها، قدر مامانتان را بدونید. من پولم...» که اصلا مامان اجازه نداد، بابا حرفش را بزند و گفت: «احمد آقا چایی می‌خوری با نون قندی بیاورم؟ بچه‌ها هر کسی دلش لواشک می‌خواهد دستش بالا!» ذوق خوردن لواشک‌های عمه خدیجه که با آلوچه‌های محلی ملس و کمی هم نمک درست می‌کرد و همراه بابا برای ما برادرزاده‌ها سوغات فرستاده بود چنان هوش از سر ما پراند که اصلا متوجه نشدیم مامان بحث را عوض کرده و گوشه حرف را کشیده بود سمت دل ما. بعدها وقتی بزرگ‌تر شدیم، وقتی قرار بود هر کدام از ما ازدواج کنیم مامان ما را صدا کرد، اتاق تهی خانه. مامان کلا آدم کم‌حرفی است اما اگر شانس به تو رو کند و بخواهد حرف بزند، بال درمیاوری. از بس از کلمه‌های به‌اندازه و بجا استفاده می‌کند. قصه آن زنبیل خالی مامان و دست‌های پر از خرید منیژه خانم، ماجرای جمله‌های بابا که شوق دیوانه‌کننده خوردن لواشک عمه خدیجه آن را ناتمام گذاشت، گل جهیزیه ما بود که مامان روزهای آخری دوره مجردی در خانه پدری، می‌گذاشت کف دست هر کدام از ما بعد از مرور چند خاطره و قصه خانوادگی آشنا.
رازهایی که بر ملا شد
جلسه مادر و دختری با مامان نشست عجیبی بود. شبیه روز قیامتی که هنوز هم ندیدیمش اما شنیده‌ایم روز حسرت، شرمندگی و خجالت است. ما چقدر مامان را نشناخته بودیم. آن همه عشق پدر و دختری که بین ما بود و پزش را به مامان می‌دادیم. همه بریزوبپاش و خوش خرجی‌هایی که توی خانه سراغ داشتیم و می‌گفتیم که از دولتی سر باباست و به مامان با شوخی می‌گفتیم که: «مامان خانم، یه کم از بابا یاد بگیر!» و خلاصه خیلی چیزها که ما تازه فهمیده بودیم، اصلا همه‌اش را از مامان داشتیم. حتی بابا هم از دولتی دل و فهم مامان بود که برای ما خرج می‌کرد. مامان خانم ما، دستش پر بود تمام این سال‌ها و تمایلی هم به ابراز و خودی نشان‌ دادن نداشت. آن‌قدر پیمانه دارایی‌هایش بزرگ بود که وقتی آن گل جهیزیه آن تکه جواهر بی‌قیمت را گذاشت پر جهیزیه هرکدام از ما، تازه متوجه شدیم با چه زن اسرارآمیزی زندگی می‌کردیم و چرا بابا آن روز پیش چشم همه ما بچه‌ها، دست و پیشانی مامان را بوسید.

و اما آن خرید اجباری
بعد هم کلی سوال توی سرمان رژه می‌رفت. اصلا چرا مامان آن جلسه خاص مادر و دختری را نگه داشته بود درست دم ازدواج ما. وقت بار زدن جهیزیه و رفتن به خانه بخت؟ چرا این هدیه ویژه را فقط به دخترهایش می‌داد و پسرهایش بی‌نصیب بودند؟ اصلا چطور طاقت آورده بود، این همه‌سال صبر کند؟ ما که امروز یک حرف توی دهانمان باشد تا چند دقیقه بعد آن را جار نزنیم و همه‌جا را پر نکنیم، راحت نمی‌نشینیم. عرض می‌کنم. ماجرای جلسه مادر و دختری اتاق تهی خانه پدری از این ‌قرار بود. آن روز که منیژه خانم و مامان می‌خواستند بروند بازارچه خرید، پنج‌روزی بود که آخرین اسکناسی که بابا برای خرجی خانه گذاشته، خرج شده بود. مامان آه در بساط نداشت. چند باری به خانم همسایه گفته بود که شما و خانم‌های همسایه بروید دوشنبه‌بازار. من وقت کنم هفته بعد می‌آیم. یکی از خانم‌ها گفته بود نکند شوهرت خرجی نگذاشته! مامان که این حرف را شنیده بود، خلاف میل باطنی و شرایط مالی خانواده، راهی بازارچه شد. چند قلم جنس را هم قیمت کرده و به بهانه اینکه هنوز کمی توی خانه داریم، خرید نکرده بود.

بقالی محله، تحریم شد!
اما ماجرای تحریم بقالی محله تا آمدن بابا هم جالب بود. مامان می‌دانست حاج علی، بقالی محله آدم باخدا و رازداری است اما حتی وقتی حاجی چند بار به مامان گفته بود که: «خواهرم تا وقتی احمد آقا بیاید، هر چیزی لازم داشتید مغازه متعلق به خودتان هست و احمد آقا خیلی حق به گردن ما دارد.» مامان جواب داده بود که: «خدابرکت بده، شما هم مثل پدر من و احمد آقا. کم‌وکسری نیست. اگر چیزی لازم شد، حتما!» ما حق نداشتیم حوالی مغازه بقالی برویم چون ممکن بود چیزی هوس کنیم و احمد آقا باخبر بشود که پولمان ته کشیده است. اینها را مامان توی آن جلسه خصوصی مادر و دختری گفت: «فکر می‌کنید، آن روز برای من کاری داشت به معصومه خانم رو بزنم و قرض کنم؟ پدرتان که آمد، پولش را برگردانم و تا آمدن بابا ما همچنان پلو، چلو بخوریم؟ پدرتان اگر متوجه می‌شد به من تشر می‌زد؟ نه! اصلا؛ مگر خودش پیام نداده بود که هر چیزی لازم بود از حاج علی بقال بگیرید و خودش که آمد، حساب می‌کند؟ چرا آن شب که شما از من به بابا گله کردید و بابا داشت توضیح می‌داد، حرفش را قطع و شما را به خوردن لواشک‌های سوغاتی عمه دعوت کردم؟» سوال‌های بجایی بود.

هدیه گران‌قیمت مامان
انگار کسی خاطره روزهای کودکی و نوجوانی ما را گردگیری کرده باشد. مامان گفت: «آبروی بابا یا مرد خانه، آبروی همه ماست. جلوی اهل نباید می‌رفت چه برسد به نااهل! آدم جلوی دوست هم نباید دم از فقر و نداری بزند، دشمن که جای خود دارد. آبرو و عزت‌نفس باارزش‌ترین سرمایه عمر هر آدمی است؛ درست مثل سلامتی. سینه‌ای که جلو و سپر می‌کنی و سری که بالا می‌گیری و کسی به خودش نمی‌تواند اجازه بدهد به شما بد و از سر عجز و دلسوزی نگاه کند، قیمت ندارد. دست‌تان را جلوی هر کسی دراز نکنید و آبرویتان را هم دودستی حفظ کنید. اگر مرد خانه دستش خالی بود بیشتر از خود او حواستان جمع باشد که تا جایی که می‌شود، کسی از نداری شما باخبر نشود.»
این همان گران‌ترین چیزی بود که مامان به ما دخترها جهیزیه داد. بین همه حرف‌های مادر و دختری اما آن جمله هم کم جالب نبود: «توی زندگی‌تان منیژه خانم نباشید! وقتی با کسی می‌روید خرید، دقت کنید که آیا او هم خرید می‌کند یا دست‌خالی برمی‌گردد. حواستان باشد بعضی‌ها شاید دست‌شان خالی باشد و آن لحظه نتوانند خرید کنند. پیش آدم مریض، پیش آدم داغدار و کنار آدم بی‌پول، دانسته یا ندانسته فخر سلامتی، داشتن عزیزان و ثروت‌تان را نفروشید. خدا نکند دست کسی خالی باشد و حسرت به دلش بماند. اگر چیزی خریدید و کسی همراه شما بود حتما برایش سهمی کنار بگذارید گاهی وقت‌ها یک‌ لقمه ساده، آبرو و عزت‌نفس یک نفر را می‌خرد.»

ایران، دلش مادری می‌خواهد
از آن روزها گذشته اما هنوز هم وقتی به آن جلسه مادر و دختری فکر می‌کنم، کیفور می‌شوم. مامان می‌گفت: «بقیه برای اولادشان ملک، طلا، پول یا لوازم ارث می‌گذارند. من اما دلم می‌خواهد حرف‌هایم یادتان بماند. از مردتان چیزی نخواهید که نتواند تامین کند یا برای تهیه آن به دردسر بیفتد. این سفارش مادرمان حضرت زهرا (س) است.» به حرف‌های مادر فکر می‌کنم به آبروی یک زن که به آبروی همسرش گره‌ خورده است. به ماجرای اظهار مشکلات که دوست با شنیدن نداری شما غصه می‌خورد و دشمن، وقیح و گستاخ می‌شود. حکایت نصیحت مادرانه مامان، کم ازحکایت این روزهای ایران نیست. اعتبار و آبروی یک کشور و ملت در گرو کلماتی است که مسئول ایرانی در برابر دشمن در این نبرد اقتصادی، انتخاب می‌کند. ایران این روزها حسابی دلش می‌خواهد، از مردم گرفته تا مسئولان برایش مادری کنند. 
*این روایت مربوط به یکی از شهروندان  حاضر در تجمعات شبانه در میدان ابوذر تهران است.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.