آگاه: در آن شبهای سیاه و پر از خاکستر، پاسخی جز سکوت یا التماس به قدرتها در راهبرد نظامی تعریف نمیشد؛ اما در گوشهای خلوت از این سرزمین، مردانی ایستاده بودند که معادله دیگری مینوشتند. قصه موشکی ایران نه با خطوط تولید پیشرفته و آلیاژهای فوقپیشرفته، بلکه با غنیمت گرفتن اراده از دل تحقیر آغاز شد؛ از بیابانهای لیبی، پشت مرزهای بستهای که هیچکس حاضر نبود حتی یک پیچ به ما بفروشد، تا لحظهای در کرمانشاه که نخستین آتش به آسمان زبانه کشید. این روایتی ژورنالیستی و عمیق از یک نظام تخصصی نظامی صرف نیست؛ این شرح زایش فرهنگ خودکفایی از دل بنبستهای مطلق است.
پایتخت در تب میسوخت. سال ۶۳ برای مردم کوچه و خیابان، فقط سال جبهه و خط مقدم نبود؛ جنگ آمده بود وسط اتاق خوابها، زیر کرسیها و پشت شیشههای چسبخورده پنجرهها. صدای آژیر قرمز که بلند میشد، شهر خالی میشد از نفس. صدام حسین موشکهای اسکاد- بی روسی را مثل باران بر سر شهرهای بیسپر میریخت و جهان با خونسردی یک تماشاگر بلیتخریده، مرگ غیرنظامیان را تماشا میکرد. ما حتی نمیدانستیم یک موشک بالستیک از نزدیک چه شکلی است، چه برسد به اینکه بخواهیم پاسخی در تراز آن بدهیم. توپخانههای ما که با ابتکار جوانانی مثل حسن طهرانیمقدم سرپا شده بودند، بردشان به زحمت به خطوط پشتیبانی دشمن میرسید؛ بغداد اما فرسنگها دورتر، در امنیت کامل، فرمان شلیک به تهران را صادر میکرد.
در راهروهای تصمیمگیری، اضطرار جای هر پروتکل آرامی را گرفته بود. پاسخ به توحش صدام نیازمند ابزاری بود که در راهبرد نظامی ایران آن روزها وجود خارجی نداشت: موشک. خریدنش از بازار رسمی شبیه یک شوخی تلخ بود. دنیا روی ایران پرده آهنین کشیده بود و دلالان بینالمللی با دیدن پاسپورت ایرانی یا فرار میکردند یا ارقام نجومی طلب میکردند برای آهنپارههایی که هرگز به مقصد نمیرسیدند. اینجا بود که دیپلماسی شکننده، چمدانها را بست و راهی تنها روزنههای ممکن شد: سوریه و لیبی. دمشق آموزش را پذیرفت، اما قذافی چیزی دیگر داشت؛ انبارهایی پر از اسکاد و ژنرالهایی که خود را خدایگان موشک میدانستند. معاملهای پیچیده در طرابلس شکل گرفت؛ معاملهای که نه یک قرارداد دفاعی آرام، بلکه ورود به دالانی تاریک و پر از تحقیر بود.
کاروان ارواح از طرابلس به دمشق
در کتاب مستند و تکاندهنده «خط مقدم» نوشته فائضه غفارحدادی، جزییات آن روزها شبیه سناریوی یک داستان پرکشش بینالمللی نفسگیر است. معمر قذافی زیر بار فروش رسمی نمیرفت، اما حاضر شد چند سکوی پرتاب و تعداد انگشتشماری موشک را همراه با یک تیم از متخصصان لیبیایی به فرماندهی ژنرال سلیمان روانه ایران کند. انتقال این غولهای فلزی، خود داستانی شبیه به یک حماسه مخفیانه بود. موشکهای اسکاد- بی و لانچرهای عظیمالجثه ماز نمیتوانستند از مسیرهای عادی ترانزیت شوند؛ آسمان و زمین زیر چشم ماهوارههای جاسوسی غربی و رادارهای منطقهای بود.
کاروان با پوششهای غیرنظامی، قطعه به قطعه و تحت تدابیر فوقامنیتی از بنادر لیبی و دالانهای پیچیده زمینی عبور داده شد. پروازهای مخفیانه ترابری در دل شبهای تاریک، غولهای فلزی را به فرودگاههای خلوت ایران رساندند. هر چرخ این لانچرها که بر خاک فرودگاه مینشست، یک بار سنگین از دوش فرماندهان برمیداشت، اما همزمان باری هزار بار سنگینتر روی دوش گروه جوان طهرانیمقدم میگذاشت. موشکها آمده بودند، اما کلید شلیک در جیب ایرانیها نبود. ژنرال سلیمان و افسرانش با غروری آزاردهنده رفتار میکردند؛ آنها خود را اربابانی میدیدند که برای آموزش بردگان نیامدهاند، بلکه آمدهاند تا اراده طرابلس را در تهران پیاده کنند. دست زدن به حتی یک کابل بدون اجازه لیبیاییها ممنوع بود. حسن طهرانیمقدم و شاگردان جوانش پشت درهای اتاق کنترل میایستادند و در چشمانشان چیزی فراتر از نیاز فنی موج میزد: عطش آموختن، عطش ندیدن دست زیر بودن.
چشمان حریص در پادگان شهید منتظری
آنچه فرهنگ خودکفایی نامیده میشود، دقیقا در همین نقطه و در همین تنشهای انسانی متولد شد؛ در سرمای استخوانسوز پادگان شهید منتظری کرمانشاه. لیبیاییها گمان میکردند با چند کاتالوگ روسی خطخورده و پنهانکاری در مراحل سوختگیری و ژیروسکوپها میتوانند انحصار خود را تا ابد حفظ کنند. اما طهرانیمقدم یک تکنسین صرف نبود؛ او یک استراتژیست با روحی سیریناپذیر برای یادگیری بود. بچههای موشکی یاد گرفتند چگونه با چشم بدزدند. وقتی افسر لیبیایی برای بررسی فشار سوخت خم میشد، یک نگاه تیزبین جوان ایرانی تمام جزییات گیجها را ثبت میکرد. شبها، زمانی که ژنرال سلیمان و تیمش در آسایشگاههای گرم به خواب میرفتند، پادگان بیدار بود.
تیم فنی ایران، پاورچینپاورچین، با دفترچههای یادداشت دستنویس به سراغ لانچرها میرفتند. پیچ به پیچ، سیم به سیم و نقشه به نقشه مهندسی معکوس ذهنی میشد. طهرانیمقدم بچهها را جمع میکرد و میگفت: این آهنها مال ما نیست؛ اینها فقط ماکتند تا بفهمیم دنیا چطور میچرخد. تا روزی که خودمان نتوانیم بسازیم، این موشکها تکه حلبی بیش نیستند. این جمله، سنگ بنای ساختار موشکی ایران شد. لیبیاییها موشک را آورده بودند تا از آن به عنوان اهرم باجخواهی سیاسی استفاده کنند، اما ایرانیها از آن به عنوان یک شتابدهنده برای شکستن حصار ذهنی ناتوانی استفاده کردند. خودکفایی نه با خرید کارخانه، بلکه با شکستن طلسم ما «نمیتوانیم» در ذهن تکنسینهای بیستوچند ساله آغاز شد.
بغداد در تیررس و ترمز اخلاق
سرانجام روز موعود فرا رسید؛ اسفند ۱۳۶۳. ماشین جنگی عراق باید میفهمید که دوره بزنودررو تمام شده است. لانچر عظیم با زحمت و استتار شبانه به منطقهای کوهستانی در نزدیکی کرمانشاه منتقل شد. مختصات هدف تعیین شده بود: ساختمانی نمادین و استراتژیک در عمق پایتخت عراق. فضای لانچ، بوی تند سوخت اسید و نفت سفید، استرس فلجکننده و صدای فریادهای عربی و فارسی درهم آمیخته بود. اولین موشک تاریخ ایران آماده پرتاب بود. همه چیز برای این بود که بغداد طعم آوارگی را بچشد، اما درست در آستانه فشردن کلید، فرمانی رسید که مرز تفاوت میان یک نیروی متعهد به اخلاق و یک ارتش اشغالگر را روشن کرد.
پیام از تهران و از جماران بود: هدف نباید مناطق مسکونی مردم بغداد باشد. امام خمینی (ره) با قاطعیت دستور داده بود پیش از شلیک، از طریق رادیو اخطار داده شود تا غیرنظامیان اطراف هدف، منطقه را تخلیه کنند و به هیچ عنوان مرکز جمعیتی هدف قرار نگیرد. این دستور برای فرماندهان نظامی در تب و تاب انتقام، آزمونی بزرگ بود. قذافی و تیمش اصرار داشتند مرکز بغداد و خانههای مردم منهدم شود تا توازن وحشت شکل بگیرد، اما فرمان امام ترمز کشید روی خشم کور. شلیک اول نباید به خون بیگناهان آلوده میشد. مختصات اصلاح شد؛ بانک رافدین بغداد یا اهداف صرفا حکومتی و نظامی به عنوان نشانه انتخاب شدند.
غرش سهمگین اسکاد در درههای کرمانشاه پیچید؛ غباری عظیم زمین را پوشاند و بدنه نقرهای موشک آسمان ابری را شکافت. دقایقی بعد، تلکسهای خبری جهان شوکه شدند: انفجار مهیب در قلب بغداد. ماشین تبلیغاتی بعث که مدعی بود آسمان عراق نفوذناپذیر است، در برابر یک پرتاب تاریخی لال شد. اما برای حسن طهرانیمقدم، آن دود و آتش فقط صدای یک هشدار بود، نه جشن پیروزی. او میدانست که وابستگی به اراده ژنرال سلیمان یعنی زندگی روی لبه تیغ.
خرابکاری در لانچر و خروج قاصدان خیانت
پیشبینی طهرانیمقدم خیلی زودتر از آنچه تصور میشد به واقعیت پیوست. با تغییر بازیهای سیاسی در منطقه و فشارهای صدام و حامیانش به طرابلس، ژنرال سلیمان ناگهان تغییر رفتار داد. دستور از لیبی رسید: شلیکها باید متوقف شود یا فقط به اهدافی که قذافی تعیین میکند زده شود. وقتی ایران زیر بار این دیکته نرفت، تیم لیبیایی فاز دوم نقشه خود را اجرا کرد: خرابکاری فنی و ترک پادگان.
آنها پیش از خروج شبانه و پر از تبختر خود، قطعات حیاتی لانچرها، بردهای الکترونیکی حساس ژیروسکوپ و شیرهای تنظیم سوخت را باز کردند، برخی را با خود بردند و بخشهایی را تخریب کردند تا مطمئن شوند این غولهای آهنی بدون آنها هرگز بیدار نخواهند شد. پیام قذافی روشن بود: شما بدون ما هیچ نیستید. انزوای پادگان منتظری در آن روزهای سرد، تلخترین تصویری بود که تاریخ موشکی ما به خود دید. موشکها روی زمین افتاده بودند، لانچرها کور و فلج شده بودند و صدام سرمست از این اتفاق، دوباره بمباران شهرهای ایران را شدت بخشید.
در همان روزهای تاریک بود که جوهره فرهنگ خودکفایی محک خورد. مدیران سنتی شاید پرونده را میبستند و به دنبال واسطهای دیگر در بازار سیاه میگشتند، اما طهرانیمقدم تیمی از جوانان را دور میزی کشاند که رویش نقشههای پارهپاره و قطعات خاکگرفته بود. به روایت کتاب خط مقدم، در آن روزها جملهای در گوشها زمزمه میشد: خدا اینها را از سر ما باز کرد تا بفهمیم کس دیگری جز خودمان پای این کار نمیایستد. آنها تصمیم گرفتند کاری را انجام بدهند که تمام پروتکلهای مهندسی دنیا آن را غیرممکن میخواند: تعمیر و بازسازی سامانه بدون حضور سازنده.
رمزگشایی از جعبه سیاه؛ جرأت باز کردن پیچها
آنچه رخ داد، یک شگفتی مهندسی خودجوش نبود؛ حاصل صدها ساعت بیخوابی، آزمایش و خطاهای کشنده و خطر انفجار در هر ثانیه بود. بچههای فنی سپاه، تکتک مدارها را ردیابی کردند. نبود حتی یک مقاومت کوچک در بورد الکترونیکی هدایت، کار را روزها متوقف میکرد، اما تسلیم معنا نداشت. با دانشگاهها تماس گرفته شد، تراشکاران ماهر بازار تهران به پادگانها کشانده شدند و قطعاتی که لیبیاییها از جا کنده بودند، با مهندسی معکوس و تراشکاریهای دستی بازسازی شد.
تنها چند هفته پس از خروج خیانتبار تیم قذافی، در حالی که رادیو بغداد ادعا میکرد توان موشکی ایران برای همیشه دفن شده است، لانچر تعمیرشده به دست جوانان ایرانی بار دیگر روی پاهای خود ایستاد. پرتاب مستقل، بدون حتی یک کارشناس خارجی، شلیک شد و با دقت به هدف اصابت کرد. این شلیک، شلیک به بغداد نبود؛ شلیک به فرهنگ استعمارزده و باوری بود که میگفت ملتهای جهان سوم توان درک و ساخت تکنولوژیهای لبه دانش را ندارند. لیبیاییها از دمشق پیام فرستادند که باور نمیکنند موشک بدون آنها هوا رفته باشد، اما پرنده از قفس پریده بود.
از اسکاد عاریهای تا پرواز بر فراز تحریم
اما طهرانیمقدم در نقطه شلیک موشک دیگران متوقف نشد. تفاوت تفکر او با دیگران در همین جا بود؛ او موشک را برای استفاده در یک روز نمیخواست، او میخواست زنجیره تولید قدرت را بومی کند. او فرمان «بروید و بسازید» را صادر کرد. دو فروند از همان معدود اسکادهای باقیمانده هرگز شلیک نشدند؛ آنها قربانی دانش شدند. طهرانیمقدم این جسارت را به خرج داد که گرانبهاترین سلاح کشور در میانه جنگ را تکهتکه کند تا آلیاژ مخازن، فرمول سوخت جامد و مایع و ساختار ژیروسکوپهای ناوبری آن استخراج شود.
این تصمیم در زمان خود شبیه به یک جنون بود؛ کشوری که زیر بمباران است، یکی از موشکهای انگشتشمارش را اوراق میکند تا بفهمد چگونه ساخته شده است! اما همین جنون مقدس، بذری شد که درخت شهاب، سجیل، فاتح و خیبرشکن را به بار آورد. فرهنگ خودکفایی دقیقا از همین انتخابهای دشوار زاده شد؛ ترجیح دادن آینده پایدار به راحتی مصرفکننده بودن در زمان حال. کارگاههای زیرزمینی، تراشکاریهای گمنام و آزمایشگاههای شیمیایی که در آن جوانان با سوختگیهای فسفری دستوپنجه نرم میکردند، به تدریج معماری جدیدی از صنعت دفاعی را بنا کردند که به هیچ پایتختی در شرق یا غرب باج نمیداد.
درسی فراتر از میدان جنگ
امروز وقتی از اقتدار موشکی سخن گفته میشود، اذهان عمومی به سمت تصاویر پرتابهای شبانه، لانچرهای چندسیلو و رادارهای هوشمند میرود. اما حقیقت قصه موشکی ایران در فلز و سوخت خلاصه نمیشود؛ در یک فلسفه بقا ریشه دارد. تجربه خروج لیبیاییها، تحریم مطلق غرب و شجاعت باز کردن اولین قطعات، برای ایران یک آموزه تاریخی بود: امنیتی که با امضای دیگری تامین شود، با یک تلفن دود میشود و به هوا میرود.
روایت طهرانیمقدم و یارانش، مدل موفقی از حل مسئله در شرایط تحریم و انزوای مطلق است؛ الگویی که نشان داد خودکفایی یک شعار تزئینی روی پوسترهای همایشی نیست، بلکه یک زیست پرهزینه، جسورانه و همراه با خطرپذیری بالاست. آنها ثابت کردند که تکنولوژی مرز مقدسی ندارد که نشود از آن عبور کرد. پادگان شهید منتظری کرمانشاه و برفهای سال ۶۳، شاهد تولد تفکری بودند که بنبست را به رسمیت نمیشناخت. موشک، نماد فیزیکی این مسیر بود، اما دستاورد اصلی، ساختن انسانی بود که وقتی تمام درهای جهان به رویش بسته شد، از درون خود کلید را تراشید.
روایت یک بنبستشکن

خط مقدم فقط یک کتاب نیست؛ شناسنامه هویتی ملتی است که یاد گرفت چگونه از دل تحریم، اقتدار بیرون بکشد. فائضه غفارحدادی در این اثر مستند و داستانی، با پژوهش محمدحسین پیکانی، به سراغ ناگفتهترین بخش از تاریخ دفاع مقدس یعنی تشکیل یگان موشکی رفته است. محور اصلی کتاب، زندگی و مجاهدت شهید حسن طهرانیمقدم است، اما نویسنده به شکلی استادانه، دایره نگاه خود را فراتر از یک بیوگرافی خشک برده است.
هنر اصلی غفارحدادی در جان بخشیدن به شخصیتهاست. خواننده در این روایت، با انسانهایی از گوشت و پوست و خون روبهرو میشود که در میان فشارهای طاقتفرسا، میان ترس و امید، راه خود را پیدا میکنند. توصیف مناجاتها، دلتنگیها و لحظات سخت زندگی شهید، حس همذاتپنداری عمیقی ایجاد میکند که مخاطب را تا پایان همراه نگه میدارد. این کتاب درسنامه خودکفایی برای کسانی است که میخواهند بدانند چگونه از صفر، میتوان به قلههای بازدارندگی رسید.
نظر شما