جنگ‌ها فقط با غرش توپخانه‌ها و خطوط مقدم آتش معنا نمی‌شوند؛ تاریخ گاهی پشت پنجره‌های ساده و روی زیلوهای رنگ‌ورو رفته ورق می‌خورد، جایی که زنی سپیدموی، تلاقی عشق و اراده را رج به رج می‌نشاند.

معجزه میل‌های بافتنی

آگاه: فاطمه فلکیان، همان پیرزن آرام و صبور که تاریخ معاصر ما او را به نام ننه عصمت شناخت، بیست‌ویکم مهر چشم از جهان فروبست؛ اما آنچه از او باقی ماند، صرفا خاطره‌ای نوستالژیک از روزهای جنگی نیست. او پرچمدار معنایی ژرف و دگرگون‌کننده بود: بازتعریف میدان جهاد با دست‌های خالی. ننه عصمت نشان داد برای ماندن در صف تاریخ، حتما نیازی به پوشیدن لباس رزم و شلیک خمپاره نیست؛ می‌توان در گوشه خانه‌ای محقر، مادری را به سلاحی بی‌بدیل علیه سردی روزگار بدل ساخت. زنی که با کاموا و دو میل بافتنی، جغرافیای مقاومت را از خاکریزهای غرب تا سنگرهای بیروت و دمشق امتداد داد.

در ادبیات نظامی جهان، پشتیبانی لجستیک را با کاروان‌های غول‌پیکر سوخت، بالگردهای ترابری و انبارداری‌های راهبردی تعریف می‌کنند. اما در منطق زیسته‌ای که ننه عصمت ساخت، لجستیک ریشه در عاطفه داشت. همه چیز از یک زمستان استخوان‌سوز در سال‌های آغازین دهه ۶۰ شروع شد؛ روزهایی که خبر رسید سوز سرمای مریوان و بازی‌دراز تا مغز استخوان بچه‌ها نفوذ می‌کند و تفنگ‌ها از شدت یخ‌زدگی به دست‌ها می‌چسبند. درست در همان لحظه که خیلی‌ها با افسوس «از ما چه برمی‌آید» دست روی دست گذاشتند، زنی ساده‌دل، بقچه کامواهایش را باز کرد. صدای مداوم تق‌تق برخورد میل‌های بافتنی فلزی، در تمام آن سال‌ها سمفونی بی‌ادعای خطوط پشتیبانی بود. او انگشتان کرخت‌شده پشت دوشکاها و سنگرهای دیده‌بانی را مجسم می‌کرد؛ رزمنده‌ای را می‌دید که سرمای بهمن کردستان توان ایستادن را از او گرفته است. ننه عصمت بی‌هیچ ادعایی، میل‌ها را دست گرفت تا سرپنجه‌های حافظان امنیت این خاک گرم بماند. کار او نه در ستادهای مشترک برنامه‌ریزی شده بود و نه بخشنامه‌ای سازمانی داشت؛ این جوشش درونی مادری بود که وقتی دلش برای فرزندان وطنش بلرزد، تمام زندگی‌اش را نذر آرامش آنها می‌کند. او با هر گره، دعای خیر و گرمای جان خویش را در تاروپود بافته‌ها پنهان می‌کرد تا به خاکریزها برسد.

زوال افسانه کار عجیب و غریب
بزرگ‌ترین خطای ذهنی انسان معاصر، چشم دوختن به قهرمان‌های دست‌نیافتنی است؛ این تصور واهی که ایستادن در برابر ظلم یا نصرت حق، پروژه‌ای سترگ است که فقط از عهده ابرانسان‌ها، استراتژیست‌های نامدار یا مردان پولادین برمی‌آید. ننه عصمت دقیقا علیه این گزاره قیام کرد. او با قامتی خمیده و چشمانی که سال‌به‌سال کم‌سو می‌شد، این توهم تاریخی را شکست. پیام خاموش او به تمام نسل‌ها صریح و بی‌لکنت بود: برای اثرگذاری، نیاز به کارهای غریب، بودجه‌های نجومی و تشکیلات عریض و طویل ندارید.
در منظومه ننه عصمت، هر کسی با هر ابزاری که در دست دارد، سرباز یک جبهه بزرگ است. اگر پزشکی، با تخصصت؛ اگر نویسنده‌ای، با کلماتت و اگر پیرزنی خانه‌نشین، با همان کلاف کاموا. ننه عصمت به ما یاد داد که کارآمدی، در نسبت میان داشته‌ها و صداقت در ایثار تعریف می‌شود. او تمام سرمایه‌اش را به میدان آورد؛ دو میل فلزی، چند گلوله نخ رنگی و دلی به وسعت یک وطن. تقلیل ندادن وظیفه به نداشتن امکانات، درس بزرگی بود که از چهاردیواری کوچک خانه او به سراسر جامعه صادر شد: هیچ توانی برای یاری رساندن کوچک نیست، مادامی که نیت‌ها بزرگ باشند.

فضیلتی فراموش‌شده به نام مداومت
جنگ تحمیلی تمام شد، مارش‌های پیروزی و پذیرش قطعنامه از بلندگوها پخش شدند و شهرها رفته‌رفته زیر گردوغبار روزمرگی، طعم آتش را از یاد بردند؛ اما میل‌های ننه عصمت از حرکت نایستادند. شگفت‌انگیزترین ساحت شخصیت این بانو، استمرار بود؛ گوهری نایاب در دنیایی که همه چیز در آن فصلی، هیجانی و زودگذر است. ننه عصمت کارش را پروژه ندید؛ او مقاومت را یک مسیر زیستی تعریف کرده بود.
جنگ به پایان رسید، اما او می‌دانست مرزبانانی هستند که در سرمای صفر درجه میرجاوه، آلواتان و ماکو، پلک روی هم نمی‌گذارند تا این سرزمین آرام بخوابد، پس به بافتن ادامه داد. قامت نحیفش خمیده‌تر شد، اما بافتن قطع نشد. هر وقت زلزله‌ای خاک شهری را لرزاند، دستکش‌های ننه به مناطق بحران‌زده رسید؛ هر زمان مرزی در خطر افتاد، کلاف‌ها دوباره پیچیده شدند. این وفاداری بی‌تزلزل در طول چهار دهه، ننه عصمت را از یک چهره مهربان مقطعی، به یک مکتب اخلاقی زنده بدل کرد: فضیلت خستگی‌ناپذیری در راهی که به حقانیت آن باور داری.

شکستن مرزها و مادرانگی بدون گذرنامه
شاید چشمگیرترین فصل این یادداشت، نقطه اوج پیوند ننه‌عصمت با امتداد طبیعی اندیشه‌اش باشد؛ جایی که مفهوم جبهه از چهارچوب مرزهای جغرافیایی فراتر رفت. با ظهور تروریسم تکفیری در منطقه و غرش دوباره جنگ در شامات و عراق، دوباره همان زمستان‌های سیاه سر رسیدند؛ این‌بار نه در اروند و شلمچه، بلکه در حلب، خان‌طومان و بلندی‌های تدمر.
برای ننه عصمت، مظلوم، مظلوم بود و مدافع، مدافع. او نشان داد که مادرانگی حقیقی، مرزهای قراردادی، لهجه‌ها و زبان‌ها را به رسمیت نمی‌شناسد. دستکش‌ها بافته شدند، بسته‌بندی شدند و روی کارتن‌ها با خطی لرزان نوشته شد: «برای رزمندگان اسلام». آن روزها رزمنده‌ای جوان در سرمای صحرای تدمر یا خانه‌ای ویران در حلب، دستکشی به دست می‌کرد که تاروپودش با دعای زنی ایرانی در خانه‌ای ساده بافته شده بود. دستکش‌های او به دمشق رفتند، به نبطیه در جنوب لبنان رسیدند و به نمادی از همبستگی زنانه و انسانی مبدل شدند؛ مقاومتی که بین‌المللی شد چون ریشه‌های عاطفی‌اش فرامرزی بود.

وقتی یک نماد، سلاح جنگ شناختی می‌شود
در زمانه‌ای که ماشین‌های عظیم رسانه‌ای تلاش می‌کنند مفهوم فداکاری را به تعصب کور یا تصمیمات سیاسی تقلیل دهند، پدیده‌ای مثل ننه عصمت تمام معادلات را برهم می‌زند. جهان غرب و رسانه‌های جریان اصلی همواره تصویر زن در جغرافیای مقاومت را شخصیتی منفعل و در حاشیه بازنمایی کرده‌اند. ننه‌عصمت اما پاسخی قاطع و عینی به این تصویرسازی جعلی بود: زنی کنشگر، تاریخ‌ساز و اثرگذار که نه در انتظار تحولات می‌نشیند، بلکه خود به بخش جدایی‌ناپذیر تحول تبدیل می‌شود.
ارزش دستکش ننه عصمت صرفا در گرم نگه داشتن دست‌ها نبود؛ ارزش آن در هدیه دادن معنا و امید و مادرانگی و حمایت بود. آن سربازی که در گرگ‌ومیش صبحگاهی در سرما نگهبانی می‌داد، وقتی دستکش ننه را لمس می‌کرد، می‌دانست که تنها نیست؛ حس می‌کرد میلیون‌ها انسان در پشت سر او، برای ایستادگی‌اش چشم به راه و دعاگو هستند. این بالاترین سطح توان‌بخشی روحی در هر نبردی است؛ سرمایه‌ای عاطفی که با هیچ سلاح پیشرفته‌ای ساخته نمی‌شود.
وداع با زنی که مقاومت را معنا کرد
بیست‌ویکم مهر، روز خاموشی دستان پرحرارت این مادر بود. او رفت تا در جوار جوانانی آرام بگیرد که روزگاری برای گرم ماندن سنگرهای‌شان شب‌زنده‌داری کرده بود. اما مرثیه برای ننه عصمت، نباید رنگ ناامیدی و پایان به خود بگیرد. رفتن او، تمام شدن یک تاریخ نیست، بلکه بازخوانی رسالتی است که او در تمام طول عمر خویش بر دوش کشید.
ننه عصمت به ما آموخت که نبرد میان نور و تاریکی، در هر سطحی و با هر استعدادی جاری است. در روزگاری که غزه زیر آوار مقاومت می‌کند، جنوب لبنان آماج آتش است و شریان‌های غیرت در رگ‌های امت می‌جوشد، میراث ننه عصمت رساتر از همیشه بانگ برمی‌دارد: هیچ‌کس معذور نیست. هر کس کلافی دارد؛ کلاف یکی زبان و قلم است، کلاف دیگری مهارت و دانش و کلاف دیگری دارایی‌اش. باید دست به کار شد، گره زد، بافت و زنجیره ننه نصرت را به خطوط مقدم رساند.
ننه عصمت از میان ما پرکشید، اما میل‌های بافتنی او هرگز روی زمین نخواهند ماند. او به یک شیوه زیستن جان بخشید: اینکه چگونه می‌توان مادری کرد، نه فقط برای فرزندان خود، بلکه برای تمام آزادگانی که در هر گوشه از جغرافیای این زمین، در برابر ظلم ایستاده‌اند. مادامی که سرما هست و سنگرها برپا، روح دستان گرم ننه عصمت، انگشتان روی ماشه‌ها را گرم نگه خواهد داشت تا رسیدن به پیروزی.

تندیس شرف بر دوش فرهنگ

معجزه میل‌های بافتنی

با گذر زمان، این کنش خالصانه از مرزهای میدان نبرد و جغرافیا فراتر رفت و هویت فرهنگی پیدا کرد. دستکش‌های ننه عصمت در طول سال‌های اخیر به یکی از نمادهای اصلی و ماندگار جشنواره مردمی فیلم عمار تبدیل شد؛ جایزه‌ای ویژه و بی‌تکلف با عنوان «دستکش ننه عصمت» که به برخی برگزیدگان این عرصه اهدا می‌شد تا پیوندی معنادار میان هنر متعهد و ایثار بی‌ادعا برقرار سازد. چهره‌های سرشناسی چون مسعود ده‌نمکی و بهروز افخمی، در کنار جمعی از مستندسازان و فیلم‌سازان جوان و راویان گمنام خطوط مرزی، با دریافت تندیس این بافته پشمین تجلیل شدند. پیامی که این جایزه در متن فرهنگ ما حک کرد صریح بود: در دورانی که زرق‌وبرق جوایز مرسوم سینمایی چشم‌ها را پر کرده، تندیسی از جنس کاموای دست‌بافت یک مادر، بالاترین نشان برای کسانی است که لنز دوربین‌شان امتداد چشم‌های نگران مردم است. این دستکش، خط بطلانی کشید بر فاصله میان جبهه و رسانه؛ یادآوری کرد که اهل قلم و تصویر نیز اگر هنرشان گرمای جان مردم را در خود نداشته باشد، سهمی از این نبرد نخواهند داشت.
 

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.