۲۳ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۱:۳۷
کد خبر: ۲۰٬۳۳۳

مدت‌هاست ذهنم درگیر این پرسش است که چرا بعضی ملت‌ها، با وجود همه داشته‌ها و ظرفیت‌های‌شان، خود را ناتوان می‌بینند و چرا گاهی تنها یک صدا، یک جمله یا یک نگاه می‌تواند این احساس را زیرورو کند. هرچه بیشتر خواندم و اندیشیدم، بیشتر به این نتیجه رسیدم که ریشه این تفاوت را باید در مفهومی جست‌وجو کرد که در روان‌شناسی «عزت‌نفس» نامیده می‌شود. من عزت‌نفس را چیزی فراتر از یک اصطلاح علمی می‌بینم: ستونی پنهان که انسان و جامعه بر آن تکیه می‌کنند.

آگاه: عزت‌نفس، همان احساس و باوری است که انسان نسبت به ارزشمندی خودش دارد. نه غرور، نه خودبزرگ‌بینی؛ بلکه نوعی نوای درونی که می‌گوید «من می‌توانم»، «من شایسته‌ام»، «من حق دارم انتخاب کنم.» وقتی این احساس در انسان باشد، شکست‌ها او را خرد نمی‌کنند و موفقیت‌ها هم او را از زمین جدا نمی‌کنند؛ اما وقتی نباشد، حتی کوچک‌ترین مانع تبدیل به سدی بزرگ در راه رشد می‌شود.
جالب اینجاست که این مفهوم، مختص کتاب‌های روان‌شناسی نیست. هر بار که نامه ۳۱ نهج‌البلاغه را می‌خوانم، حس می‌کنم امام علی علیه‌السلام در مورد همان مفهوم عزت نفس صحبت می‌کنند: «بنده دیگری مباش، در حالی که خداوند تو را آزاد آفریده است.» یا آنجا که می‌فرمایند: «خود را از هر پستی‌ای برکنار دار، گرچه تو را به خواسته‌هایت برساند؛ چرا که در برابر آنچه از خود می‌پردازی، چیزی به دست نخواهی آورد.» این جمله برای من همیشه مثل ضربه‌ای بوده که انسان را از خواب می‌پراند. گویی می‌گوید ارزش تو، پیش از هر چیز، در نگاه خودت است؛ اگر آن را بفروشی، هیچ دستاوردی جای خالی‌اش را پر نمی‌کند. اما آنچه بیشتر ذهنم را مشغول کرده، این است که آیا یک جامعه هم می‌تواند چیزی شبیه عزت‌نفس داشته باشد؟ آیا ملت‌ها هم مثل انسان‌ها ممکن است خود را کوچک ببینند، یا برعکس، به ارزش و توانایی‌شان ایمان بیاورند؟ هرچه بیشتر به تاریخ معاصر ایران نگاه می‌کنم، بیشتر به این باور می‌رسم که پاسخ مثبت است. جامعه‌ای که سال‌ها به او گفته شده «نمی‌توانی»، کم‌کم این جمله را باور می‌کند؛ حتی اگر در دلش هزار استعداد نهفته باشد. ایران پیش از انقلاب، نمونه‌ای آشکار از همین وضعیت بود: از حدود ۴۰۰ سال پیش تاکنون، وابستگی‌های سیاسی و اقتصادی، فرسایش مستمر جغرافیای ایران، قراردادهای ننگین استعماری، بردن و آوردن پادشاهان توسط بیگانگان و ... پشت هویت ملی ایرانیان را به خاک رسانده بود. جامعه‌ای که احساس کند «سرنوشتش جای دیگری نوشته می‌شود»، طبیعی است که به خودناباوری مزمن دچار شود و نقش خود را در تاریخ تمدن فراموش کند و درست در همین نقطه است که نقش امام خمینی برایم معنای دیگری پیدا می‌کند. آنچه او به جامعه تزریق کرد، یک ایده و برنامه سیاسی صرف نبود؛ فراخوانی برای بیداری و خودیابی بود. او به مردم نگفت «قدرت را از دیگری بگیر»، بلکه گفت «قدرت را در خودت ببین.» این تفاوت کوچک نیست. جمله‌هایی مثل «ما می‌توانیم» یا «سرنوشت‌مان را خودمان می‌نویسیم» شاید امروز عادی به نظر برسند، اما در آن زمان، برای جامعه‌ای که سال‌ها به ناتوانی عادت داده شده بود، حکم دمیدن روح تازه را داشت.
به‌نظرم انقلاب اسلامی ایران، پیش از آنکه یک تغییر ساختار سیاسی باشد، یک بازسازی عزت‌نفس جمعی بود. مردم از جایگاه تماشاگر تاریخ بیرون آمدند و خود را صاحب نقش دیدند. این همان لحظه‌ای است که یک ملت از درون قد می‌کشد.
گاهی فکر می‌کنم شاید بزرگ‌ترین کاری که امام خمینی کرد، همین بود: اینکه به جامعه‌ای که سال‌ها در سایه‌ای از تحقیر ایستاده بود، جرأت داد تا سرنوشت خود را به دست گیرد و خود را به دل طوفان بزند؛ و دقیقا از همان زمان است که دیگر هیچ‌کدام از تحولات اجتماعی ایران صرفا رخداد تاریخی نیستند و به تجربه‌های هویت‌ساز تبدیل شده‌اند؛ تجربه‌هایی که در لایه‌های روانی و تاریخی یک ملت رسوب می‌کنند و مسیر آینده‌اش را شکل می‌دهند و امروز، پرسش اصلی اینجاست: آیا حفظ و پروردن این «عزت‌نفس جمعی»، بزرگ‌ترین میراث و چالش نسل ما نیست؟

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.