آگاه: در این چارچوب، انسان نه واجد کرامت ذاتی بلکه حامل میل، لذت و مطلوبیت مصرفی تعریف میشود. زن در چنین افقی، از سوژه اخلاقی به ابژه لذت تنزل مییابد و بدن او به سرمایهای قابل مبادله بدل میشود. این تغییر، نه حادثهای ناگهانی، بلکه محصول انباشتی دههها بازتعریف آزادی، اختیار و حق در روان جمعی غرب است.
از منظر روانشناسی اجتماعی، آنچه در جزیره اپستین رخ داد، شکل حاد و عریانشده فرآیندی است که پیشتر در لایههای نرم فرهنگ غربی نهادینه شده بود. عادیسازی جنسی، فروپاشی مرزهای حریم و تقدیس «انتخاب فردی» بدون ملاحظه پیامدهای روانی و اخلاقی، به تدریج حساسیت اخلاقی جامعه را تضعیف کرده است. در چنین بستری، استثمار جنسی نه بهمثابه خشونت، بلکه بهعنوان توافقی خصوصی بازنمایی میشود؛ بازنماییای که قربانی را از امکان تجربه رنج اخلاقی و اعتراض روانی محروم میکند.
لیبرالیسم متأخر با تاکید افراطی بر خودآیینی فرد، پیوندهای حمایتی خانواده و جامعه را تضعیف کرده و فرد را در برابر شبکههای قدرت بیپناه ساخته است. دختران نوجوان قربانی در این پرونده، نه در خلأ، بلکه در نتیجه فقدان ساختارهای محافظ روانی و اجتماعی جذب این شبکه شدند. روانشناسی رشد بهروشنی نشان میدهد که نوجوان، در غیاب خانواده کارآمد و مرجع اخلاقی پایدار، بهشدت مستعد اغوا و دستکاری است؛ واقعیتی که در جزیره اپستین به شکلی سیستماتیک مورد سوءاستفاده قرار گرفت.
زن ابزاریشده در این منظومه فکری، صرفا قربانی مردان منحرف نیست، بلکه قربانی گفتمانی است که بدن زن را از معنا تهی کرده است. وقتی هویت زنانه از مادری، پیوند عاطفی و نقش تمدنی جدا میشود و صرفا در جذابیت و کارکرد جنسی تعریف میشود، پیامد روانی آن افزایش اضطراب، خودشیفتگی آسیبزا و گسست در تصویر بدنی است. جزیره اپستین، صحنه تلاقی این اختلالات فردی با ساختارهای قدرت بود؛ جایی که روانپریشی نخبگان، مشروعیت فرهنگی یافت.
نقش نخبگان سیاسی، اقتصادی و رسانهای در مصونسازی این شبکه، نشان میدهد که مسئله صرفا انحراف جنسی نیست، بلکه نوعی همدستی روانی جمعی در انکار شر است. از منظر روانشناسی تحلیلی، این انکار نوعی مکانیسم دفاعی تمدنی است؛ تمدنی که برای حفظ تصویر پیشرفته و اخلاقی خود، ترجیح میدهد قربانی را نامرئی و جرم را استثنا جلوه دهد. این همان نقطهای است که اخلاق عمومی فرو میریزد و وجدان جمعی دچار بیحسی میشود.
جفری اپستین در این میان، نه علت که نشانه است؛ نشانهای از بیماریای عمیقتر که در روان تمدن غربی ریشه دارد. تمرکز وسواسگونه رسانهها بر زندگی شخصی او، خود نوعی جابهجایی مسئله است تا پرسش بنیادین مطرح نشود: چگونه نظامی که مدعی آزادی و حقوق زن است، بستری امن برای بهرهکشی سازمانیافته از زنان و کودکان فراهم میکند؟ پاسخ این پرسش، در سطح قانون نیست، بلکه در سطح معنا و ارزش نهفته است.
بازخوانی دیدگاههای آیتالله خامنهای درباره افول تمدن غرب، بهویژه در حوزه زن و خانواده، نشان میدهد که این فروپاشی پیشبینیپذیر بوده است. از این منظر، بحران اخلاقی غرب، پیش از آنکه اقتصادی یا سیاسی باشد، روانشناختی و انسانشناختی است؛ بحرانی که در آن، انسان بیمهار، آزادی را جایگزین مسئولیت و لذت را جایگزین معنا کرده است. جزیره اپستین، تنها تصویری فشرده و تکاندهنده از این مسیر انحطاط است.
در نهایت، اگر این پرونده را صرفا به محکمه بسپاریم و از تحلیل روانی و تمدنی آن غفلت کنیم، امکان تکرار آن را بازتولید کردهایم. نقد لیبرالیسم متأخر، نه از موضع احساسات اخلاقی، بلکه با تکیه بر شواهد روانشناختی، نشان میدهد که ابزاریسازی زن و فروپاشی خانواده،
دو روی یک سکهاند. جزیره اپستین هشدار میدهد که تمدنی که روان انسان را از اخلاق تهی کند، ناگزیر بدن انسان را به میدان تاختوتاز قدرت بدل خواهد کرد.
۳۰ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۲:۵۹
کد خبر: ۲۰٬۵۱۲
پرونده جزیره اپستین را نباید صرفاً بهعنوان انحراف اخلاقی یک فرد یا باندی پنهان در حاشیه نظام غربی فهم کرد؛ این پرونده در سطحی عمیقتر، برساخته منطقی نوعی انسانشناسی مسلط در لیبرالیسم متأخر است.
نظر شما