۲۷ فروردین ۱۴۰۵ - ۱۱:۲۷
کد مطلب: ۲۱٬۴۷۸

چگونه معنا، قوی‌تر از ترس می‌شود

میدان معنایی مشترک

دکتر مریم جهانگیر _ آگاه مسائل فرهنگی

در نگاه سطحی، تصور رایج این است که در شرایط جنگ یا تهدید، رفتار انسان‌ها به‌طور مستقیم تابع ترس می‌شود؛ یعنی هرچه ترس بیشتر شود، کنش کمتر و انفعال بیشتر خواهد شد. اما در سطح عمیق‌تر روان‌شناسی اجتماعی، این رابطه همیشه خطی نیست. در برخی شرایط خاص، ترس نه‌تنها به انفعال منجر نمی‌شود، بلکه در یک فرآیند پیچیده‌تر، درون یک چارچوب معنایی جدید بازتفسیر می‌شود و همین بازتفسیر است که نوع کنش را تغییر می‌دهد.

میدان معنایی مشترک

آگاه: نقطه کلیدی در اینجا «معنا» است. ذهن انسان صرفا با محرک‌های خام (مثل خطر یا ناامنی) کار نمی‌کند؛ بلکه این محرک‌ها را در قالب روایت‌ها و چارچوب‌های معنایی پردازش می‌کند. به همین دلیل، یک رخداد واحد می‌تواند در دو چارچوب معنایی کاملا متفاوت، دو نوع واکنش کاملا متضاد ایجاد کند. اگر خطر در چارچوب «فروپاشی و بی‌قدرتی» فهم شود، نتیجه آن انفعال است؛ اما اگر همان خطر در چارچوب «وظیفه، دفاع یا آزمون» تفسیر شود، نتیجه می‌تواند کنش فعال باشد.
در این نقطه، ترس دیگر یک احساس خام نیست؛ بلکه یک ماده اولیه برای ساخت معناست. ذهن در شرایط بحران، به‌طور ناخودآگاه شروع به تولید روایت‌هایی می‌کند که بتوانند وضعیت را قابل ‌تحمل و قابل‌ فهم کنند. این روایت‌ها ممکن است دینی، اخلاقی، ملی یا حتی کاملا شخصی باشند، اما کارکرد مشترک همه آنها همین تبدیل وضعیت مبهم و تهدیدآمیز به وضعیت معنادار است.
وقتی این فرآیند شکل می‌گیرد، یک جابه‌جایی مهم رخ می‌دهد. ترس از «عامل توقف کنش» به «جزئی از تجربه کنش» تبدیل می‌شود. یعنی فرد یا جمع، دیگر در برابر ترس متوقف نمی‌شود، بلکه درون آن حرکت می‌کند. این همان نقطه‌ای است که در آن، کنش جمعی می‌تواند حتی در شرایط فشار بالا ادامه پیدا کند.
در اینجا باید به یک نکته ظریف توجه کرد و آن اینکه معنا همیشه به‌صورت فردی تولید نمی‌شود. در شرایط بحران، معنا به‌شدت اجتماعی می‌شود. افراد در تعامل با یکدیگر، روایت‌های خود را اصلاح، تقویت یا حتی جایگزین می‌کنند. به این ترتیب، یک «میدان معنایی مشترک» شکل می‌گیرد که در آن، تفسیر واحدی از وضعیت غالب می‌شود یا حداقل تفسیرهای نزدیک به هم به هم‌افزایی می‌رسند.
این میدان معنایی مشترک، نقش تعیین‌کننده‌ای در پایداری کنش دارد. زیرا وقتی افراد احساس کنند که تفسیرشان از وضعیت، تفسیر «تنها» یا «منحصر به خودشان» نیست، هزینه روانی کنش کاهش پیدا می‌کند. در مقابل، وقتی معنا پراکنده و فردی باقی بماند، ترس معمولا غالب می‌شود و رفتارها به سمت انزوا یا سکوت حرکت می‌کنند.
در چنین شرایطی، ترس به‌جای آنکه نیروی بازدارنده باشد، به یک نیروی سازمان‌دهنده تبدیل می‌شود. این سازمان‌دهی از طریق معنا انجام می‌شود، نه از طریق اجبار. به همین دلیل است که دو جامعه ممکن است در برابر یک سطح مشابه از تهدید، واکنش‌های کاملا متفاوتی نشان دهند؛ این تفاوت نه در شدت ترس، بلکه در کیفیت معنایی است که بر آن ترس سوار می‌شود.
نکته مهم‌تر این است که این معنا پایدار نیست مگر اینکه به‌طور مداوم بازتولید شود. میدان معنایی در شرایط بحران، یک ساختار ایستا نیست؛ بلکه یک فرآیند زنده است که دائما از طریق گفتار، مشاهده، تجربه و تعامل اجتماعی تغذیه می‌شود. اگر این بازتولید متوقف شود، ترس دوباره به حالت خام خود بازمی‌گردد و می‌تواند اثر بازدارنده اولیه خود را بازیابد.
می‌توان اینگونه گفت که در شرایط تهدید، مسئله اصلی این نیست که ترس وجود دارد یا ندارد؛ بلکه این است که ترس در چه چارچوب معنایی قرار می‌گیرد. اگر ترس بدون معنا باقی بماند، جامعه را متوقف می‌کند. اما اگر در یک چارچوب معنایی مشترک و فعال قرار گیرد، همان ترس می‌تواند به یکی از مهم‌ترین منابع پایداری کنش جمعی تبدیل شود.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.