آگاه: امیرحسین فردی نه تنها نویسندهای پرکار، که معلم خاموش نسلها بود؛ مردی که میخواست قصه را از دل کوچهها و مسجدها و اردوهای کوهستانی بیرون بکشد و در دست نوجوانی بگذارد که هنوز نمیدانست کلمات، میتوانند دنیا را جابهجا کنند. روایت زندگی او، فقط مرور حرفهای طولانی نیست؛ مرور نوعی زیست است، زیستی که از روستا آغاز شد، در مسجد جان گرفت، در تحریریه «کیهان بچهها» بالید و در جلسات شبانه ادبیات، میان چراغ گردسوز و صدای قصهخوانی، معنا پیدا کرد. او از آن آدمهایی بود که آرام میآمدند، آرام مینوشتند و آرام میرفتند؛ اما اثرشان، آرام نمیماند.
مرضیه کیان، خبرنگار: هیچکس نمیتواند به درستی بگوید نخستین جرقه نوشتن در ذهن نوجوانی از اردبیل کی زده شد. شاید روزی که برای اولینبار کتابی را ورق زد، شاید آن عصر پاییزی که فهمید کلمات میتوانند سنگینتر از اشیا باشند، یا شاید وقتی دید روایت یک زندگی میتواند از دهان یک نوجوان روستایی هم بیرون بجهد. اما آن نوجوان بعدها فهمید این اشتیاق زودگذر نیست. فهمید سرنوشتش قرار نیست پشت گلهها و میان خاک کوچههای روستایی خاموش شود. قرار بود در شهری بزرگ، در دههای پرهیاهو، دنبال چیزی بگردد که بعدها اسمش را گذاشتند «ادبیات کودک و نوجوان» یا «ادبیات انقلاب» یا هر چه. او فقط دنبال زندگی بیرونی کلمات بود؛ کلماتی که به تعبیر خودش «باید از دل مردم میآمدند، نه از پشت میزها.»
وقتی از اردبیل به تهران آمد، دنیا برایش ناگهان بزرگ شد. در محلهای که بعدها پایگاهی برای نوجوانان مشتاق شد، او تماشاچی نبود؛ وارد زمین شد و از همان ابتدا فهمید قرار نیست جریانها او را هر طرف ببرند. او جریان خودش را ساخت؛ آهسته، پیوسته، با همان صبوری آدمهایی که میدانند کار درست معمولا از شلوغی و هیجان نمیگذرد.
مسجدی که بدل به کارگاه کلمه شد
سالها پیش از آنکه نامش در حوزه هنری یا شورای داستان کانون پرورش فکری تکرار شود، او مرد جوانی بود با دغدغهای عجیب: جمع کردن نوجوانها دور یک کتابخانه کوچک در مسجد جوادالائمه (ع). کتابخانهای ساده، اما پر از شوق. مسجد، تبدیل شد به کلاس. اتاقک کوچک روی پشتبام، تبدیل شد به کارگاه. چراغ گردسوز، تبدیل شد به استاد.
بچهها از سر کنجکاوی میآمدند، اما با شوق میماندند. فردی بلد بود چطور کلمه را از دل خاطرههای اردو، از دل فوتبال محله، از کوچههای پرگردوخاک، از دفترچههای روزنامهدیواری بیرون بکشد و به نوجوان بگوید: «این، اولین جمله توست.»
او هیچوقت ادعا نکرد مروج ادبیات مسجدی است. اما واقعیت این بود که ادبیات مسجدی با او صدا پیدا کرد؛ با اردوهای کوهستان، با تیم فوتبال، با خاطرهنویسی، با نقد کردن روزنامهدیواریهایی که نمیخواستند حذف شوند، بلکه باید فهمیده میشدند. یکی از دوستانش بعدها گفت: «ما دنبال سرگرمی نبودیم، دنبال فهمیدن بودیم. فردی بلد بود فهمیدن را چطور توی دل بچهها بیندازد.»
سردبیری که هزاران کودک را به نوشتن عادت داد
شهریور ۱۳۶۱، روزی بود که زندگی حرفهای فردی پیچ دیگری خورد. «کیهانبچهها» در آستانه تعطیلی بود. مجلهای که خاطره جمعی چند نسل است. او رفت تا فقط کمک کند، اما ماند؛ همانجا، پشت همان میز، با همان وسواس و همان مهربانی همیشگی. او سردبیر بود، اما از آن سردبیرهایی که پشت میزشان پنهان نمیشوند. او میان نامههای دستخط کودکان میگشت؛ مینشست و میخواند و حاشیه مینوشت.
او سردبیری بود که کلمات را از نگاه یک کودک میفهمید، نه از نگاه یک مدیر. برای بچههای آن دوره، «کیهان بچهها» فقط یک مجله نبود؛ یک مدرسه نامرئی بود. در آن مدرسه، فردی نه زنگ انشا میگفت، نه تکلیف سخت میداد؛ فقط راه را نشان میداد و میگفت: «این داستان، میتواند بهتر باشد. دوباره بنویس.» سالها بعد خیلیها گفتند: «نسل ما، با کیهان بچههای فردی رشد کرد.»
قصهخوانی در تاریکی؛ جنگیدن در روشنایی
دهههای پرتنش جنگ، خاموشیهای شبانه، صدای آژیر، بیبرقی… اما جلسات ادبی تعطیل نشد.
چراغ گردسوز کوچکی روشن میشد، بچهها دور هم جمع میشدند و داستان میخواندند. قصهها در همان تاریکی جان میگرفتند؛ قصههایی که بعدها شد رمان، شد فیلمنامه، شد خاطره ماندگار. بعضی از همان جوانها فردا صبح در لباس رزم، سینهبهسینه خطر میرفتند و شبها برمیگشتند تا قصه جدیدی بخوانند. بعضی برگشتند، بعضی برنگشتند؛ اما نامشان در دفترچههای کوچک جلسات ادبی ماند. فردی بعدها نوشت: «قصهخوانی برای ما تفریح نبود؛ تنفس بود. مثل اینکه اگر قصهای خوانده نمیشد، شب کامل نمیشد.»
مردی که نویسنده نمیخواست؛ نویسندهساز میخواست
فردی بیش از آنکه دنبال چاپ آثار خودش باشد، دنبال ساختن آدمها بود. آثارش یکی پس از دیگری منتشر شد: «گرگسالی»، «اسماعیل»، «سیاهچمن»، «کوچک جنگلی»، «افسانه اصلان»، «هامون زهکلوت…»، «میهمان ملائک»، «یک مشت نقل رنگی» و دهها عنوان دیگر. اما برای خودش، کتاب آخرین اولویت بود. اولویت اول، کسی بود که مشتاقانه دفترچهاش را باز کند و بگوید: میشود این را بخوانید؟
دوستانش میگفتند: «او برای تربیت یک نویسنده همانقدر وقت میگذاشت که یک معلم دلسوز برای یک کودک میگذارد. هیچوقت خسته نمیشد.»
روایتگری که خود زندگیاش روایت بود
در یکی از دیدارها، رهبر انقلاب بعد از خواندن «گرگسالی» به او گفته بودند: «این کتاب انگار جلد دومی دارد.» فردی لبخند آرامی زد و گفت: «دارم مینویسم.» اما عمرش قد نداد جلد دوم را ببیند. پنجم اردیبهشت ۱۳۹۲، هنگام انتقال به بیمارستان لقمان، چهره آرام ادبیات کودک و نوجوان برای همیشه خاموش شد. مرگش آرام بود، بیحاشیه، درست شبیه زندگیاش.
اما نبودنش آرام نبود؛ موجی از دلتنگی در دل کسانی که با او کلمه را یاد گرفته بودند پیچید.
میراثی که هنوز زنده است
میراث او را نمیشود در فهرست کتابها خلاصه کرد. حتی در مسئولیتها. میراث او در نگاه بود؛ در این اعتقاد ساده اما بزرگ که «ادبیات، باید آدم بسازد.»
او در شورای داستان، در حوزه هنری، در جشنوارهها، در داوریها، در کارگاههای طولانی، همیشه دنبال این بود که بفهمد یک جوان، واقعا چه میخواهد بنویسد و چطور میتواند بهتر بنویسد. یکی از همنشینانش گفت: «فردی وقتی وارد اتاق میشد، سروصدا زیاد نمیشد. اما وقتی میرفت، انگار چیزی کم میشد.»
۱۳ سال بعد؛ هنوز صدای نفسش میآید
۱۳ سال از آن صبح تلخ گذشته. اما هنوز در جلسات کوچک ادبی، در کتابخانههای مدارس، در نگاه نوجوانانی که اولین قصهشان را مینویسند، در صفحه اول دفترچههایی که با شوق خطخطی شدهاند، ردی از او پیدا میشود.
او آرام زیست، آرام نوشت و آرام رفت؛ اما حضورش آرام نیست. حضورش مثل همان چراغ گردسوز کوچک است که در باد خاموش نمیشود. امیرحسین فردی، نویسندهای است که بیشتر از آنکه دنبال شهرت باشد، دنبال ساختن بود؛ مردی که با کلمه راه باز کرد، با صبوری نسل ساخت و با قصه زیست. همین است که نامش، بعد از ۱۳ سال، هنوز نفس میکشد.
نظر شما