آگاه: گروهی از خانوادههایی که خانه و زندگیشان در جنگ تحمیلی سوم آسیب دیده است در هتلها و اقامتگاههایی اسکان داده میشوند که شهرداری تهران برایشان در نظر گرفته است. خانوادههای جنگزده، مصیبتدیده و آسیبدیده جسمی، روحی و مالی که این فرصت اسکان برایشان مغتنم است. همانطور که مرمت خانههایشان پیش میرود، روح و روانشان را از زیر آوار خاطره تلخ این حادثه مهیب، بیرون میکشند. خانوارها تنها نیستند؛ خانوادههایی با شرایط مشابه و حتی بدتر از خودشان را میبینند. در این مجال با هم همذاتپنداری، درد دل و بار غم سبک میکنند. مشاوران، پزشکان، مربیان و مدرسان داوطلب، خوشسابقه و فعال هم دورشان را میگیرند تا حال بهتری پیدا کنند.
سرزندگی و هیاهوی کودکان خردسال و نوجوانان پر شور و نشاط اسکان داده شده یعنی جنگزدگان با وجود همه واقعیتهای تلخ آسیب، خاکستر غم و رخوت را کنار میزنند. کنارشان که بنشینی میان همه اشک و آه و درد دلهایشان این جمله را بارها میشنوی: دوباره خونه و زندگیمون را میسازیم. حتی آن جمله ناب زوج ۹۲ ساله که: دشمن ویران کرده، خدا آبادش میکنه! این گزارش حاصل تقریبا یک روز همنشینی با گروهی از خانوادههای اسکان داده شده در یکی از هتلهای اسمورسمدار و تجملی تهران است. جایی که میزبان حدود ۵۰۰ نفر از شهروندان غیور جنگ تحمیلی سوم شده.
کودک و سالمند و زندگی هتلی
کودک تکه چوبی کنده شده از درختان محوطه هتل را توی دستش تاب میدهد. ترکهای پیچ و قوسدار و حدودا ۲۰ سانتیمتری. بادکنک صورتی خالدار پرازآب را با ترکه روی زمین قل میدهد. هتل پنجستاره اسمورسمدار به خیال خودش هم نمیدید یک روز پسرکی شیرین، دمپاییها را پرت کند یکگوشه و پابرهنه با لباس خانگی روی سنگفرشهای هتلی رژه برود که مسافران متمول ایرانی و خارجی برای اقامت انتخابش میکنند. پسرک، رژه زندگی میرود و پشت پا میزند به همه دیسیپلینهایی که تا پیش از جنگ، اینجا روالی معمول بود. کسی هم به کودک
خرده نمیگیرد. خانمی سالمند با قامتی نیمه خمیده از کنار طفل تیزپا، عبور میکند. او از کارمند هتل میپرسد چگونه میتواند برود بیرون و هوایی تازه کند؟ مرد جوان با لباس اتوکشیده و ظاهری کاملا مرتب با اشاره دست، خروجی را نشان میدهد و میگوید: «روز به خیر خانم؛ از همین مسیر که تمام هفته گذشته برای پیادهروی میروید، بروید...» این یعنی این پرسش و پاسخ بارها مطرح شده است. پرسوجو که میکنی، متوجه میشوی خانه بانوی سالمند بهشدت تخریب شده. ضعف حافظهاش هم ناشی از کهولت سن است، هم ضربه سنگینی که به او وارد شده. با خودش که گپ بزنی، میگوید: «خوابیده بودم. با یک صدای خیلی بد از خواب بیدار شدم. چشم باز کردم، دیدم خودم و رختخوابم از گوشهای آویزان هستیم! خدا را شکر حالا روی تخت نرم هتل استراحت میکنم.»
سر سلامتی در کنج دنج
رد قدمهای بانوی سالمند را که میگیری بوی خوش گلها، برگهای نرم و سبز بهاری بوتهها و چمن خیسخورده، تمام حجم ریههایت را پر از هوایی فرحبخش میکند. صدای پرندگان آوازخوان هم سرگرمت میکند تا ببینی کدام نوای خوش از کدام درخت و مربوط به چه ناز آواز پرندهای است؟ گوشه ورودی پنج و سبز یکی از خانوادهها مهمان دارد. همه به مردی که محاسن سفید و سیاه صورتش را پوشانده و لباس مشکی به تن دارد، سرسلامتی میدهند. شانههای مرد به داخل خمیده، چهره مغمومی دارد اما پیداست صلهرحم دوستان و آشنایانی که برای سرسلامتیاش آمدهاند کمی حال عزیز از دستداده را بهتر کرده است. دور هم چای مینوشند و از هر دری حرف میزنند.
سربار کسی نیستیم...
چشم از گعده دوستانه که برداری، میبینی یک زوج جوان، چمدان به دست از ماشین پیاده میشوند و وارد هتل. فکر میکنی، مسافرند و برای اقامت آمدهاند. استقبال یکی از مسئولان شهرداری اما یعنی اینکه زوج شیکپوش هم جنگزدهاند. مدتی جای دیگری در خانه اقوام و نزدیکان اقامت داشتند. حالا اما آمدهاند از فرصت و تمهیدی که برای تکریم شهروندان آسیبدیده ناشی از جنگ مهیا شده، استفاده کنند. یاد حرف یکی از خانمها در هتل میافتی که میگوید: «یک ماه تموم، خانواده همسرم به ما جا دادن اما مهمون و مهمونی یه روز، دو روز... نمیشه که توی این شرایط سربار مردم شد. هر کسی مشکلات خودشو داره. بالاخره که ما هم دیر و زود باید بریم سر خونه و زندگی خودمون. شوهرم وقتی پرونده تشکیل داد تو شهرداری، بهمون خبر دادن میتونیم بیاییم اینجا. خدا شاهده بال درآوردم از خوشحالی. اینجوری کمتر مزاحم بقیهایم.»
بمبها بیچاره شدند، نه تو!
زوج جوان با تعامل و همکاری سریع مسئولان پذیرش هتل و شهرداری به اتاقشان راهنمایی میشوند. از آنها خواسته میشود بعد از مستقر شدن، رفع خستگی و میلکردن غذا، حتما حوالی غروب سری به مشاوران بزنند تا هم برگه تکمیلی پذیرش را پر کنند هم با بقیه ساکنان و خدمات آشنا شوند. آنها میروند اما رد بوی خوش عطرشان هنوز چندثانیهای هوا را پرکرده است. عطری که فقط یک رایحه خوش نیست، نشانه خوبی است که میگوید این خانواده میخواهد زندگی بوی پیش از جنگ را بدهد. زندگی اما گاهی چنان بیرحم است که حتی یکدست رخت و لباس را هم به تن خانوادهای زیاد میبیند. اغراق است؟ نیست! مثل مرد سالمندی که خانهای چهارطبقه تکواحدی داشته. یکطبقه خودش ساکن بوده و طبقه دیگر، پسرش. دوطبقه را هم اجاره داده بود. حقوق خودش را داشت بهعلاوه اجارهبهای دو واحد. دستش باز بود و همیشه به گفته خودش در حد توان دست بقیه را میگرفت. حالا وقتی با خانم مشاور حرف میزند با بغضی که بهسختی قورت میدهد، با انگشت اشاره و شست، گوشه آستین بلوز توی تنش را میکشد و میگوید: «هیچچیز برام نمونده خانم! حتی لباس تنم هم قرضی و عاریه است.» مشاور به او میگوید که توانایی سازندگی که در او هست با هیچ بمبی از بین نمیرود. این همان جوانه نرم امید است که از خاکستر تلخ آوار سرسبز میکند و به مرد مالباخته اما پرتلاش سلام میکند!
من تا کی قرار است اینجا بمانم؟!
اوج رفتوآمد در هتل دو وعده زمانی است. صبح تا قبل از ظهر که بعضی از خانوادهها برای بازدید و سرکشی به زندگیشان، پیگیری روند بازسازی خانه یا جمعوجور کردن لوازم سالم باقیمانده از آوار بیرون میروند. یک عده هم شاغل هستند و راهی محل کار. جوانان هم برای اینکه حال و هوایی تازه کنند، چند ساعتی بیرون میروند تا در شهر گردش کنند. وعده دوم ترددها حوالی عصر است. شاغلان، خانوادهها و جوانان از بیرون برمیگردند تا هم به شام هتل برسند هم دورهمی با بقیه خانوادهها را از دست ندهند. بعد هم استراحت کنند و آماده یک روز دیگر شوند. حوالی غروب سر مشاورانی که شهرداری برای بهبود و بازیابی سلامت روح و روان خانوادهها دعوت به همکاری کرده، شلوغ میشود، معمولا. نمایندگان شهرداری هم البته. خانوادهها روزی نیست که دستکم چند باری از آنها پیگیری و دلتنگی نکنند که تا کی قرار است اینجا بمانند؟ بعضی هم البته میآیند تا تشکر کنند. چهره و رفتار نماینده برای انتقاد باید همان قدر گشاده و متین باشد که برای تشکر. این خط قرمزی است که روز اولی آمدهاند اینجا سفتوسخت بهشان تاکید شده.
زندگی در جنگ هم جریان دارد!
برای آنهایی که این روزها مهمان هتلها هستند تا خانه و زندگیشان دوباره سروسامان بگیرد، طوری برنامهریزی شده که تا حد امکان حس بودن در خانه خودشان را لمس و تجربه کنند. حال و هوای همسایگی هم با همنشینی در سالنهای انتظار و دیدار هتل با بقیه خانوادهها ایجاد شود. صبحها غذاخوری خلوت است، آنهایی که در زندگی همیشه سحرخیز بودهاند، اینجا معلوم میشوند. دور میز مینشینند و باحوصله صبحانه میخورند. شاغلان هم ناشتایی نخورده راهی محل کار نمیشوند. وعده ناهار معمولی است. یک عده هستند یک عده نه! از هر خانواده یک نفر میتواند غذای بقیه اعضا را بگیرد و ببرد تا هر وقت آمدند یا میل داشتند در اتاق بخورند.
اینجا وعده خانوادگی و دلچسب که شبیه یک مهمانی فامیلی باشد، وعده شام است. بیشتر خانوادهها هستند. شاغلان برگشتهاند. آنهایی که برای گردش یا رسیدگی به خانه زندگیشان رفته بودند هم آمدهاند. بعد از شام هم یک ساعتی رستوران دایر است تا آنهایی که دیر میرسند، عادت دارند آهسته غذا بخورند یا بعد از شام با بقیه گپ میزنند راحت باشند. نکته جالب ماجرا اینجاست که نمایندگان شهرداری، روانشناسان، پزشک یا مربیان همراه خانوادهها غذا میخورند، درست مثل اعضای یک خانواده.
سفره حضرت امالبنین (س) در هتل
فهرست غذاها را همین کارشناسان با همکاری پزشک و متخصص تغذیه تهیه کردهاند. برای سالمندان و بیماران هم ملاحظههای غذایی تا جایی که امکان دارد، رعایت میشود. گاهی، بعضی هوس غذا یا خوراکی دلخواه میکنند یا بستگان برایشان غذا میآورند. بعضی هم همین که میروند به خانه سرکشی کنند، کدبانوی همان خانه بمب خورده و آسیبدیده میشوند و همان جا آشپزی میکنند. دستپخت خودشان را برای خانواده و احتمالا رفقای جدیدشان در هتل میآورند. یکی از خانمها؛ مادر «آرشان» پسرک پر شور پا به توپی که خیلیها دلبسته شیطنتهای دلچسبش شدهاند، همین چند روز قبل که رفته بود به خانه سرکشی کند، دیگ آشی هم بار گذاشته و دست پر به هتل برگشته بود. با همین دستگاه گرمکننده غذا حتی بوی خوش کوکی خانگی که خانمها دور هم پختند، تلخی این روزها را کمی شست و شیرین کرد. خانمها حتی به نیت زودتر برگشتن سرخانه و زندگیشان، پیروزی ایران و سلامتی رزمندگان اسلام به حضرت امالبنین (س) متوسل شده و سفره بانو را در همین هتل پهن کردند. مشارکت و همدلی که حال همه را خوب کرد. اینجا حتی هر روز حوالی غروب، نمازخانه هتل محفل جمعخوانی سوره فتح به نیت پیروزی جبهه مقاومت میشود.
از خراسان رئوف تا تهران دلشکستگان
ایران ما ایران امام رضا (ع) است. امام رئوف خودش فرموده هر وقت برای شما سختی و مشکلی پیش آمد به واسطه ما از خدا مدد بگیرید. روزهای دهه کرامت؛ فاصله میلاد حضرت معصومه (س) تا ولادت امام هشتم (ع) اینجا در هتل پنج ستاره در جمع خانوادههای دلشکسته و جنگ زده حال غریبی دارد. خانوادهها توسل و حساب ویژه روی کرامت شاه خراسان باز کردهاند. روز دختر را جشن مفصل گرفتند، کیک میلاد بانو را چشیدند. کار ویژهای هم اما انجام دادند. اینجا یک پدر، تنها فرزندش؛ دخترش شهید شده بود. وقتی وارد سالن شد تا شاید بیبی معصومه (س) دستی روی دل دردمندش بکشد همه به احترامش از جا بلند شدند. با صدای بلند صلوات فرستادند. فاتحه خواندند. چه حال غریبی! اینجا شیرینی جشن با شوری اشک یکی شد. حالا قرار است برای قوت قلب خانوادهها، جشن ولادت امام رئوف مفصلتر و با مشارکت دادن خانوادهها انجام شود.
از اتاق بازی تا لیگ بچه محلها!
گـــوشه رستــــوران، اتـــاق کوچــکی مخصوص جمـــع کـــردن میز و صندلی پذیرایی وجود دارد. این اتاق حالا تغییر کاربری داده است. به عبارت بهتر، شور و نشاط بچهها آن را فتح و مال خود کرده. اینجا پر شده از اسباب بازیهای رنگارنگ و استخر توپهای رنگین. بازیها گروهی است. بچهها اینجا کاغذ و تا، ساخت عروسکهای کاغذی و خمیری و... را یاد میگیرند. صدای قهقهه کودکانه از ساعت ۹ تا ۱۲ و نوبت دوم ساعت ۱۴ تا ۱۷ بمب حیات و جلسه تراپی و انرژی است. بابای یکی از بچهها میگوید: «ماشاءالله از انرژی این وروجکها میشه برق هتل را تامین کرد!» اتاق کودک فقط زمانی تعطیل است که رستوران را برای برپایی مراسمی رزرو کرده باشند.
بیشتر خانوادهها بچه مدرسهای دارند. تا ساعاتی از روز درگیر کلاس آنلاین هستند. اینجا حتی بعضیها کنکوری هستند. سالن دیدار و انتظار هتل دنج و آرام است. کنکوریها یا اینجا درس میخوانند یا اگر به فضایی خلوتتر نیاز داشته باشند با هماهنگی مشاوران از اتاق پزشکی و مشاوره استفاده میکنند. سعی شده بیشتر خانوادههایی که اینجا اسکان داده شدهاند، مربوط به یک منطقه تهران باشند. بچه محلها کل کل و رفاقت را یکجا دارند. امیرعباس، آرشان، برسام و بقیه که هر روز از ساعت ۱۶ تا حوالی غروب از فوتبال و پینگپنگ گرفته تا به انواع بازیهای فکری و گروهی نه نمیگویند. فقط زمانی از بازی محروم میشوند که در خواندن درسهایشان کمکاری کرده باشند.
اینجا هم هتل است، هم نیست!
آرشان به گفته خودش فوتبالی، در سطح و عضو لیگ برتر نوجوانان است. بیراه هم نمیگوید، پا به توپ شدنی تکنیکی دارد. خوب حریف را جا میگذارد و توپ را روانه دروازه میکند. علاقه خاصی به اخبار به خصوص پیگیری رسانههای خارجی دارد. سی.ان.ان رسانه محبوب اوست! دنبال کننده مطلعی که میگوید: «من به شما همین قدر بگم که این رسانه تقریبا سعی میکنه ضد ترامپ به نظر برسه.» روحیه مدیریت دارد. بر خلاف جثه نحیف و سن و سالش حتی آنهایی که از او یکی، دو سالی بزرگتر هستند، حرف شنوی دارند. رفیق شفیق آقا مدیر هم گلوله نمک، تپل دوست داشتنی مو فری گندمی است. چهرهاش داد میزند که اصالت جنوبی دارد. چند سالی است که آمدهاند تهران. مثل آچار فرانسه است برای این گروه دوستی. کافی است یک سوت بزند یا تماس بگیرد تا بچهها را بشمار سه دور هم جمع کند. قابلیت ارزشمندی است. مربی هر وقت با بچهها کار دارد، کافی است فقط به امیرعباس زنگ بزند تا همه بچهها را از گوشه گوشه هتل بلندمرتبه و پر اتاق، کف حیاط پشتی هتل جمع و به خط کند. آقا مدیر و رفیقش قبل از جنگ تجربه اقامت در هتلهای دیگری را داشتهاند. اینجا اما به نظرشان بیتکرار است: «هم توی هتل هستی و از خدماتش استفاده میکنی هم حس نمیکنی توی هتلی. فکر میکنی توی خونه خودت هستی. احساس غربت نمیکنی. کلی هم دوست و بچه محل پیدا کردی.»
رکورد پینگپنگ مال ماست...
بچهها دو مربی جهادی هم دارند که هر دو دانشجوی دانشگاه امام صادق (ع) و در تعامل با شهرداری اینجا هستند. «میرغضنفری» و «خسروانیان» با بچهها آخت شدهاند. «ابوالفضل خسروانیان» اما عموی محبوب بچههاست. خودش برادرزاده ندارد. اولین بار وقتی عمو صدایش کردهاند، قند توی دلش آب شده. جوان پای کاری که هم به درس و زندگی خودش باید برسد هم همیشه در خدمت و دسترس خانوادهها باشد. خانوادهها احترام زیادی برایش قائل هستند از جمله سارا و همسرش که میگویند: «خدا خیرش بدهد. هر روز بیست و یکی دو ساعت کار میکند. ما موندیم کی استراحت میکنه، اصلا خواب داره؟» بچهها اینجا از هم بازی و مهارت یاد میگیرند. یکی از بچهها به بقیه آنقدر خوب پینگپنگ یاد داده که شده بازی محبوبشان و میخواهند رکورد بزنند. علی، حسین، علیرضا، سیدعلی، عرفان، محمدحسن، متین، مهدی و امیرحسین همراه آرشان، امیرعباس و برسام هر روز حال هتل را خوش میکنند. یک جمله یکی از بچهها برای درک انرژی پسربچهها کافی است: «مسیر فاضلاب و مخابرات هتل را پیدا کردیم. باور کن خودشان هم نمیدانند کجاست...» بعد مربیها و بچهها میزنند زیرخنده.
از سوت بمب تا پرواز ققنوس!
یکی از مهمترین و کاربردیترین راههایی که وقتی کسی دچار تنش و چالش در زندگی میشود یاد گرفتن یک مهارت یا هنر جدید است. عملکرد مغز به خصوص ذهن افرادی که آسیب جدی مالی و جانی در جنگ دیدهاند تغییراتی میکند. درست وقتی ذهن احساس میکند با مشکلی بزرگ و به اصطلاح بنبست، روبرو شده است یاد گرفتن مهارت و هنر معجزهگر میشود. یادگیری و انجام کارهای هنری فردی یا گروهی، فشار روی ذهن را کم، فرد را از حالت ناامیدی و بن بست خارج، مسیرهای جدید برای زندگی را پیش رویش باز میکند. کلاس سوزندوزی، کارگاه پخت کوکی، کار و تراش سنگ مصنوعی، موسیقی، هنر و ادبیات صرفا کلاس نیستند. فراغت شیرین و کاربردی هستند که فرد را از درماندگی و ترس نجات میدهند. کلاسها آنقدری که باید کاربردی بودهاند که خانوادهها سراغ دورههای بعدی را میگیرند. بعضی افراد هم که استعداد و مهارتی دارند، سر ذوق آمدهاند. اعلام آمادگی کردهاند و مسئولیتی بر عهده گرفتهاند.
علی آقا به یادت هستم!
موهای «برسام» نوجوان مؤدب و دوست داشتنی، کمی نیاز به مرتب شدن دارد. میخندد و میگوید: «ما اینجا آرایشگاه داریم برای خودمون کاملا مجانی! عمو «مهران» زحمت کوتاهی موهای ما رو میکشه.» پرسوجو میکنیم و همراه میشویم، در محوطه پشتی هتل، یک آرایشگاه با دو صندلی و تقریبا همه تجهیزات لازم فراهم است.» «مهران کفایتی»، آرایشگر شهرداری مرکزی تهران، این روزها در این هتل و بقیه هتلها و مجموعههای اسکان، داوطلبانه کار پیرایش را انجام میدهد. مردی بشاش و خوش انرژی که میگوید: «آمدم هم آرامش بگیرم، هم آرامش بدهم. از وقتی اینجا هستم خیلی روی رفتارم دقیق شدم. بقیه لطف دارن و میگن که روابط عمومی و مهارت کلامی خوبی دارم.» از خاطرات خوبی که دارد، تعریف میکند: «در یکی از هتلها متوجه شدم یه آقای سالمند که مشکل دیابت داره به خاطر حوادث جنگ، دل و دماغ نداره و ۱۵ روزی هست که از تختش بیرون نیامده. بالاخره راضی شده بود برای کوتاه کردن موهاش سری به من بزنه. دیابت، مشکل بینایی و عصا به دست داشت. یک رژیم غذایی خوب و دانشکده طب سنتی سراغ داشتم بهش معرفی کردم. بهش پیشنهاد دادم به بوستان بزرگی که نزدیک هتل بود بره و از دستگاههای ورزشی استفاده کنه. بعد از چند روز، بدون عصا با حال خوب اومد پیشم. از وقتی اومدم این هتل، دلم برای آن مرد دوست داشتنی «علی آقا» که حسابی با هم رفیق شده بودیم تنگ شده.» لابهلای حرفهای کفایتی، جملهای خوش میدرخشد؛ بزرگترین غصه آدمها این است که نکند وقتی از اینجا رفتند همدیگر را گم کنند.
میدانداری خانوادههای جنگ زده
ساعت به ۱۱ شب نزدیک میشود. تقریبا همه به اتاقهایشان رفتهاند. به جز گروهی از خانوادهها که عادت به شبنشینی دارند. در سالن انتظار و دیدار هتل، دور هم جمع میشوند. شبها با بازیهای گروهی، سرگرمی شیرینی برای خودشان فراهم میکنند. هر شب حوالی ساعت ۲۰ اتوبوسی با هماهنگی شهرداری، خانوادههایی که حتی در این شرایط هم دست از حمایت از وطن برنمیدارند و مال و جانشان را در راه وطن فدا کردهاند را گردهمایی مردم در خیابانها میبرد. خانوادهها از تجمع برگشتهاند با نیروهای مستقر در ورودی هتل، خوشوبش میکنند و پرچمهایشان را در سالن هتل هم تاب میدهند. پیش خودت میگویی، کجاست اسرائیل و آمریکا که ببیند، کسی که خانه و زندگیاش را در جنگ و بمبارانهای صهیونی از دست داده پرچم از دستش که نیفتاده، هیچ! با مشتی گره کرده، خیابان، وحدت و حمایت از میدان را فراموش نکرده است!
نظر شما