آگاه: پیدا کردن معصومه مهرانشیخآبادی، مادر ستایش، کار دشواری بود. نه اینکه نخواهد صحبت کند؛ اتفاقا حرفهای زیادی برای گفتن داشت. اما هر بار که تماس میگرفتیم، او سر مزار دخترش بود. حتی نیمهشب یا صبح زود. برای همین شروع گفتوگوی ما اینگونه بود: «مادرجان، شما همیشه آنجایی! کی به خانه میآیید تا درباره ستایش عزیز صحبت کنیم؟» اما او راهی را پیشنهاد داد که پر از درد بود: «من اغلب اینجا هستم. طاقت ماندن در خانه را ندارم. هر طرف که نگاه میکنم یادگاریهای ستایش را میبینم و آزارم میدهد. اینجا کنار این فرشتهها راحتترم. نمیدانید اینجا چه حال و هوای عجیبی دارد. دوست دارم کنار مزار ستایش از دخترم حرف بزنم.»
دختر تهتغاری
مادر با لهجه شیرین جنوبی و صدایی که از بغض میلرزد، آغاز کرد: «من سه دختر داشتم و ستایش تهتغاری من بود. کلاس چهارم بود؛ تقریبا ۱۰ ساله. خرداد تولدش بود و چقدر روزشماری میکرد برای جشن تولدش!» مادر آهی میکشد و ما را به روزی میبرد که میناب رنگ خون گرفت: «روز شنبه از همه جا بیخبر بودم که معلم قرآنش زنگ زد و گفت: بیایید دنبالش؟ مسیر دور بود و من در آن لحظه امکان رفتن نداشتم. سریع به پدرش زنگ زدم. او کارمند شهرداری میناب است و گفت که راه افتاده اما ترافیک شدید است و مجبور شده پیاده بدود سمت مدرسه. هنوز به مدرسه نرسیده بود که موشکها به سمت مدرسه اصابت کردند. بعد از آن چند تن از اقوام رفتند، اما اجازه ندادند من بروم. تا اینکه خبر شهادتش را آوردند. دخترم ستایش شهید شد.»
میشه منم مثل حضرت رقیه (س) شهید بشم؟
مادر کلمه «شهادت» را با صلابت به زبان میآورد: «شاید فکر کنید چون شهید شده است این حرف را میزنم، اما ستایش عجیب با شهادت عجین شده بود. ما دو بار توفیق یافتیم پای پیاده در مراسم اربعین حسینی به کربلا برویم. همه از گرما و سختی راه شکایت میکردند، اما ستایش میگفت: هوا که گرم نیست، پیادهروی که سخت نیست. همه از این صبر و تحمل دختربچه تعجب میکردند. همیشه دلش میخواست از شهدای کربلا برایش بگویم. من هم که این اشتیاقش را به امام حسین (ع) و اهل بیت (ع) میدیدم، خوشحال میشدم و قصههای حضرت رقیه (س) را برایش تعریف میکردم. بسیار علاقه داشت و با همان لحن شیرینش میپرسید: مامان! میشه منم مثل حضرت رقیه (س) شهید بشم؟ در جوابش میگفتم: اگر خدا سعادتش را به تو بده، بله... اما از ته دلم طاقت رفتن ستایش را نداشتم. هرگز فکر نمیکردم آرزوی ستایش در همان بینالحرمین مستجاب شود و او هم مثل شهدای کربلا جسمش توسط دشمن تکهتکه و خونین شود. دخترم بالاخره به آرزویش رسید و مانند دردانه امام حسین (ع) شهید شد.»
جانفدای رهبر
ستایش توفیق داشت که حافظ چندین جزء از قرآن باشد و میخواست حافظ کل شود. مادرش میگوید: «خیلی خوب آیات قرآن را حفظ میکرد. یک بار بعد از اینکه مشقهایش را نوشت به من گفت: هر کسی حافظ قرآن باشد آن دنیا شفاعت میکند. نگاهش کردم و گفتم: مگر امامزادهای مامان؟! گفت: به خدا راست میگویم. خواهرش از اتاق آمد و گفت: مادر، ستایش راست میگوید در تفسیر قرآن آمده. ستایش با ذوق گفت: دیدی راست گفتم مامان! اگر کل قرآن را حفظ کنیم پله پله بالاتر میرویم. بدون اینکه ما اصراری داشته باشیم خودش نماز اول وقت میخواند و روزه میگرفت و حتی با زبان روزه شهید شد و پاداش عبادتهایش را گرفت. دومین سالی بود که روزههایش را کامل میگرفت. دخترم از همان سن کم، درس ولایتمداری را به خوبی یاد گرفته بود. هر بار که تصویر رهبری را در تلویزیون میدید، میگفت: «خامنهای لبتر کند، جانم فدایش میکنم و اینگونه جانفدای رهبرش شد.»
هفته بعد به دیدار رهبری میرویم
ستایش قبل از شهادتش پیشگویی عجیبی کرده بود که بسیاری را مبهوت کرده است. مادر اینطور تعریف میکند: «درست یک هفته پیش از شهادت، روز شنبه، ستایش مقابل تلویزیون نشسته بود و من مشغول کارهایم بودم که تصویر رهبری پخش شد. بلافاصله گفت: «راستی مامان! قرار است هفته بعد بریم تهران دیدار رهبری.» ابتدا فکر کردم شوخی میکند. وقتی دید واکنشی نشان نمیدهم، با اصرار گفت: «ما هفته بعد قرار است از طرف مدرسه بریم دیدار رهبری! باور کنید راست میگویم.» چون عادت به دروغ گفتن نداشت، قسم خورد و من باور کردم. خوشحال شدم و گفتم: «مسیر طولانی است و سخت. یعنی با خانوادهها قرار است برویم؟» ستایش پاسخ داد: «نه، فقط قرار است با بچههای مدرسه و معلمهایمان برویم.» تعجب کردم که چرا برای اردوی اینچنین مهمی به خانوادهها اطلاع ندادهاند. روز بعد به مدرسه زنگ زدم و موضوع را با مدیر در میان گذاشتم. مدیر خندید و گفت: «اصلا ما چنین قراری نداریم! بچه هستند دیگر، حتما ستایش خیالبافی کرده است.» مادر آهی میکشد و میگوید: «پس از شهادتش تازه فهمیدم که دخترم حرف درستی زده بود. خیالبافی نبوده، او دقیقا یک هفته بعد با شهادت به دیدار رهبرش رفت و خودش این موضوع را از قبل میدانست.»
آخرین سحر؛ حرفهای نگفته
مادر با نگاهی پر از حسرت، آخرین خاطره ستایش را تعریف میکند: «سحر روز شنبه بود که برای سحری بیدارش کردم. بعد از اذان سجادهاش را پهن کرد و من برای خواندن نماز جماعت به مسجد رفتم. وقتی برگشتم تعجب کردم که چرا ستایش بعد از نماز، برخلاف عادت همیشگی، چرت نزد. دیدم در خانه قدم میزند. پرسیدم چرا نخوابیدی؟ گفت: مامان، خوابم نمیبرد! برنامه کلاسیاش را برای فردا جمع کرده بود. من رفتم حیاط را تمیز کنم، او در اتاق بود. دیدم آمد سمت حیاط و گفت: مامان، چند بار صدایت زدم. کجا بودی؟ گفتم: صدایت را نشنیدم. چیزی شده؟ مکث عجیبی کرد. انگار میخواست حرفی بزند اما جراتش را نداشت. تمام عمرم با خود میگویم ستایش در ساعتهای آخر زندگیاش چه چیزی میخواست بگوید که من نشنیدم؟»
دلتنگ آغوش ستایشم
صحبت از دلبستگیهای مادر و دختر است که بغض میکند و با صدایی گرفته میگوید: «ستایش خیلی به من وابسته بود. وقتی از مدرسه برمیگشت مرا بغل میکرد و میگفت میخواهم بوی تو را بگیرم. این کار هر روزش شده بود. گاهی دیگران میگفتند دختر تو دیگر بزرگ شدی، خودت را لوس نکن، اما او بیاعتنا به حرفها، مرا بغل میکرد و بو میکرد. من هم او را بغل میکردم و بویش میکردم. مثل پروانه دورم میچرخید. این روزها خیلی دلتنگ آغوش و بوی ستایشم. روزی چند ساعت با عروسکهایش بازی میکرد، حالا من ماندهام و این عروسکهای بیصاحب.»
خون بچهها دامنگیر است
مادر شهید با اشاره به نام مدرسه میگوید: «نام مدرسه «شجره طیبه» بود که بعدها بخش پسرانه آن به «رهپویان شهدای خلیج فارس» تغییر نام یافت. این مدرسه متعلق به نیروی دریایی سپاه بود. حمله در دو مرحله انجام شد؛ یک بار خود مدرسه و بار دیگر درمانگاه آبسالان کنار مدرسه را هدف قرار دادند. بسیاری معتقدند عمدا این مدرسه را هدف قرار دادند تا پدرانی که نگهبان تنگه هرمز و جزایر سهگانه هستند، درگیر شوند. خون این بچههای مظلوم، گریبان قاتلان را میگیرد. آنها از قصد این کار را کردند. ما مظلوم و بیجواب نمیمانیم. بچههای مدرسه اغلب روزهدار بودند و با ایمان کامل به شهادت رسیدند. خون آنها دامنگیر است. دشمن خیلی زود رسوا و نابود میشود.»

ماجرای تولد این دختر خردادماهی
نهم خرداد، روز تولد ستایش بود. روزی که به طور خیلی اتفاقی برای گفتوگوی تکمیلی و تایید گزارش مکتوب با مادر ستایش تماس گرفتم. اما انگار مادر منتظر چنین تماسی درباره ستایش بود. خودش اینطور روایت میکند: «از ته دل دعا میکنم که عاقبت بخیر شوید. نمیدانید که چقدر خوشحال شدم با دیدن این متنی که برای دخترم نوشته بودید. راستش را بخواهید این چند روز، بدجور دلم گرفته بود. امروز هم از صبح و قبل از تماس شما، بیتاب بودم. مدام با ستایش حرف میزدم و میگفتم دخترم امروز روز تولد توست. کجایی ببینی که ما چه میکشیم؟! با خودم میگفتم بلند شوم و کیکی برای دخترم درست کنم.»
اشک امانش نمیدهد. با گریه ادامه میدهد: «امروز رفتم رو به عکس ستایش گفتم یادت هست یک روز قبل از شهادتت، درست روز جمعه هشتم اسفند، تولد خواهرت فاطمه زهرا بود. بعد از اینکه کیک را بریدیم و کادوها را باز کردیم دو زانو نشستی روبهروی من و بابا و گفتی: «بابایی، مامانی! من دیگه امسال تولد نمیخوام.» گفتم: «چرا؟» پدرت گفت: «دخترم کیک بزرگتری برای تو میگیرم.» گفتی: «نه بابا من جشن تولد نمیخوام؛ من چیزهای خوشگلتر میخوام.» امروز نهم خرداد، تولد توست. با خودم گفتم ستایش چیزهای خوشگلی که میگفتی همین شهادتت بود؟! غرق دلتنگی و بغض بودم که شما زنگ زدید و گفتید بعد از سه ماه قرار است مصاحبه دخترم منتشر شود. نمیدانید چقدر ذوق کردم. حس میکنم ستایش خودش خواست که همین امروز و همین ساعت دلتنگی من، برای تولدش این چنین شود.» مادر ادامه میدهد: «روز وداع با پیکر فرشته آسمانیام به دخترم گفتم: چند شب پیش گفتی امسال تولد نمیخواهی. چیزهای خوشگلتر میخواهی! این بود چیزهای خوشگل؟ شهادتت بود؟! این لباسی که از کربلا آوردم و امروز پوشیدی، هدیه خوشگلتر توست.»
نظر شما