این روزها تصویری در فضای مجازی پربازدید شده است؛ پدری که پیکر دو دختر کوچکش را بر شانه‌هایش حمل می‌کند. دو فرشته‌ای که از مدرسه میناب به آسمان پر کشیدند. تصویری جانگداز که بی‌آنکه کلامی در میان باشد، فریاد می‌زند: «باباها هیچ وقت بین بچه‌های‌شان فرق نمی‌گذارند.»

دو تابوت کوچک، یک استواری بی‌پایان

آگاه: اما اگر با دقت بیشتر به این عکس بنگری، پیام دیگری هم در آن نهفته است؛ پیام استواری یک پدر. پدری که حتی وقتی داغ دو فرشته، خنجر به دلش می‌زند، باز هم چون کوه می‌ایستد، نه برای خودش، برای آنهایی که هنوز مانده‌اند. برای همسرش، برای پسری که خواهرانش را از دست داده، برای خانه‌ای که دیگر صدای خنده‌های دخترانه را نخواهد شنید. او می‌داند که ستون خانه بودن، گاهی یعنی اشک‌هایت را پنهان کنی و زیر بار سنگین تابوت‌های کوچک، قامت راست نگه داری و ثابت کرد برای یک ایران باید ایستاد.‌
 این تصویر، متعلق به پدر شهیدان ذاکری است؛ پدر شهیدان اسرا و سلما. سلما، کلاس اولی دوست‌داشتنی و اسرا، کلاس چهارمی مهربان. این دو عزیز، دو تن از
 ۱۶۸ شهید مدرسه میناب هستند؛ کودکانی که داغ‌شان نه تنها بر دل خانواده‌های‌شان، که بر جان تمام آزادی‌خواهان دنیا نشسته است. دکتر مختار ذاکری، عضو هیات علمی و دانشیار دانشگاه، پدر داغداری است که حالا از فرشته‌هایش روایت می‌کند؛ روایتی که هر کلمه‌اش، آتش در دل می‌زند.
 
اسرا با زبان روزه پر کشید
صبح شنبه نهم اسفند، دخترها در خواب شیرین غرق بودند. مادر سلما را بیدار کرد و بابا با لطافت همیشه، به دست و صورت اسرا آب زد. همان‌طور که مثل هر روز روی مبل خواب‌آلود نشسته بودند، بابا با ذوق لباس‌های‌شان را پوشاند و خودش رساندشان به مدرسه «شهدای طیبه». نمی‌دانست این آخرین باری است که نفس گرم دخترهایش را حس می‌کند. پدر از آخرین دیدارش این طور می‌گوید: «همیشه خودم دخترها را به مدرسه می‌بردم. اسرا عادت داشت صندلی جلو کنارم بنشیند و مادر و خواهرش صندلی عقب می‌نشستند. همیشه وقت خداحافظی دستش را مشت می‌کرد و با نگاه معصومش روی دستان مشت‌کرده من می‌زد. اما سلما به خاطر حسادت‌های خواهرانه هیچ وقت این کار را نمی‌کرد. روز آخر خداحافظی کرد و رفت، دوباره برگشت و برای اولین بار دستش را مثل خواهر به سمت دست مشت‌کرده من زد و رفت. این اتفاق هیچ وقت برای من فراموش نمی‌شود.»
پدر از کار بی‌مقدمه‌ای که روز آخر مدرسه بچه‌ها انجام داده بود می‌گوید: «نکته عجیب اینکه بعد از این خداحافظی دخترها، بی‌مقدمه، کارت بانکی‌ام را به همسرم دادم تا همان لحظه شهریه بچه‌ها را تسویه کند، در حالی که زمان برای تسویه داشتیم. با خودم می‌گویم شاید خدا خواست دخترانم با حساب پاک پر بکشند. اولین سالی بود که اسرای من روزه کامل می‌گرفت. آخرین سحر برای من خیلی عجیب گذشت. اسرا با اشتیاق بیشتری سحری خورد. مادرش برای او اسنک درست کرده بود و با اشتیاق فراوان می‌خورد. آن صحنه هنوز مقابل چشمم است.»
 
در کنار آوار نماز خواندم
مختار ذاکری، پدر شهیدان اسرا و سلما، عضو هیات علمی و دانشیار دانشگاه فرهنگیان میناب است و در لحظه اصابت موشک در حال تدریس مجازی در دانشگاه بود. خودش می‌گوید: «تعهد کاری به من اجازه نداد در همان آغازین حمله، کلاس را تعطیل کنم. ساعت ۱۰:۴۰ دقیقه از مدرسه تماس گرفتند. در مسیر مدرسه، انفجار دوم و مهیب رخ داد. وقتی به مدرسه رسیدیم، محشر کبری بود. از ساعت ۱۱ تا دوونیم، به‌حدی میزان تخریب و آوار زیاد بود که نمی‌دانستیم چه باید بکنیم. آن لحظات یاد داستان حضرت هاجر و صحرای صفا و مروه افتادم! سه ساعت و نیم هراسان دور خودم می‌چرخیدم. نمی‌دانستم چه کنم. نماز خواندم و از خدا فقط یک چیز خواستم: اگر قسمت چنین بوده که شهید شوند، پیکرشان سالم باشد. چون در آن لحظات کلی پیکرهای تکه‌تکه و بی‌سر و دست از زیر آوار خارج می‌شد. خیلی عجیب بود که پیکر هر دو سالم بود و مثل فرشته‌ها آرام خوابیده بودند. این صحنه را که دیدم، قدری دلم آرام گرفت. معجزه خدا را آنجا دیدم.»
 
شناسایی اسرا با همان جوراب عروسکی
روز آخر، پدر طبق عادت همیشگی جوراب‌های اسرا را پوشاند. همان لحظه دخترک گفت: «بابا بد پوشوندی!» با دست اشاره کرد که عروسک‌های بالای جوراب باید کنار هم باشند. بابا با حوصله درآورد و دوباره مرتب کرد و نقش روی جوراب در ذهنش ماند. ساعت‌ها بعد، میان ده‌ها پیکر که روی آنها پوشانده شده بود، پای دخترکی با جوراب عروسکی بیرون بود. بابا فریاد زد: «اسرا پیدا شد!»
دختری که آرزو کرد همان ۹ سال و نیم بماند
به جز سلما و اسرا، او یک پسر به نام پوریا دارد که کلاس ششم است. قرار بود پوریا را هم در این مدرسه ثبت‌نام کند تا هر سه فرزندش یک جا درس بخوانند، چون طبقه بالا دخترانه و طبقه پایین پسرانه بود. اما به گفته پدر، تقدیر اینگونه رقم خورد که پوریا زنده بماند و ادامه‌دهنده و تبلیغ‌کننده راه خواهرانش باشد.
خودش می‌گوید: «دختر بزرگم اسرا از دو سالگی عادت داشت روی دستان خودم بخوابد. وقتی خوابش سنگین می‌شد، سرش را روی بالش می‌گذاشتم. خیلی با هم صمیمی بودیم. اسرا این اواخر یک جمله را زیاد تکرار می‌کرد و می‌گفت: بابایی می‌خواهم از این بزرگ‌تر نشوم و در همین سن بمانم. اگر بزرگ شوم، اجازه نمی‌دهند من روی دستان تو بخوابم. فکر دور شدن از تو اذیتم می‌کند. من می‌گفتم دخترم تو باید بزرگ شوی، درس بخوانی، عروس شوی. بغض می‌کرد. دعای دخترم مستجاب شد و در همین سن ۹ سال و نیم ماندگار شد. سلما هم دختر دوست‌داشتنی بود. تازه خواندن و نوشتن یاد گرفته بود. سلما رفت تا خواهرش تنها نماند.»
 این پدر که پژوهشگر قرآنی است و ده‌ها مقاله معتبر دانشگاهی در زمینه آموزه‌های قرآنی و روان‌شناختی نوشته، نگاه متفاوتی به این حادثه دارد: «به این باور قلبی رسیدم که شهدا زنده‌اند. من زنده بودن فرزندانم را کنارم حس می‌کنم و این از بار دلتنگی‌ام کم می‌کند. جهاد تبیین خودم می‌دانم که این موضوع را بگویم. نزدیک ۱۰۰ روز است که دو پاره تنم از من جدا شده‌اند، اما خداوند به برکت خون این شهدای مظلوم به دل خانواده‌ها صبر و آرامش عطا می‌کند. من پدری بودم که تاب روزه گرفتن دخترم را نداشتم و می‌گفتم کله‌گنجشکی بگیر. اما نمی‌دانم حالا چطور برای این داغ بزرگ ایستادگی کردم و توانستم هر دو دخترم را خودم داخل قبر بگذارم. این روزها خواب‌هایی که از این عزیزان می‌بینم بیشتر آرامم می‌کند. با رویای دخترانم دلخوشم.»
کار دشمن در میناب، خودزنی بود
او معتقد است جنایتی که در میناب رخ داد نقشه دشمن را نقش بر آب کرد. پدر شهیدان با لحنی سرشار از ایمان می‌گوید: «آمریکا و اسرائیل با همین اشتباه بزرگ و جنایت ننگین خود، کاری کردند که صدای مظلومیت شهدای ایران در تمام دنیا پیچید. آنها فکر می‌کردند با این جنایت، مردم را می‌ترسانند و خاموش می‌کنند، اما غافل از اینکه خون پاک این کودکان، فریادی شد که جهان را بیدار کرد. کار دشمن در میناب خودزنی بود؛ خود را زدند و رسوای جهان شدند. به برکت خون پاک و مظلوم شهدای میناب، بسیاری و حتی افرادی که از مسیر درست دور شده بودند، متحول شده و به راه خود برگشتند. این خود، بزرگ‌ترین شکست دشمن است. آنها مثل همیشه گمان کردند با شهادت، می‌توانند مقاومت را نابود کنند، اما در تاریخ همیشه همین اشتباه را کرده‌اند و تقاص خون شهدا را خواهند داد. من مطمئنم که خداوند انتقام این کودکان مظلوم را خواهد گرفت و این جنایت در پرونده سیاه استکبار برای همیشه ماندگار خواهد ماند.»
 
کوله‌پشتی خونینی که نماد شد 
کوله‌پشتی روی میز پیام نوروزی رئیس‌جمهور، متعلق به سلما ذاکری است. پدر درباره کیف فرزندش می‌گوید: «چون من معاون دانشگاه بودم و به واسطه شغلی که دارم، سخنگوی دولت، دکتر مهاجرانی و چند تن از مسئولان مرا می‌شناختند، در دیداری که با خانواده‌های میناب داشتند، از من درخواست کردند این کیف را به امانت به تهران ببرند. این کیف در برنامه‌های مختلف به عنوان نمادی از مظلومیت دانش‌آموزان میناب به نمایش درآمده است. البته من دوست دارم کیف دخترم به ما برگردانده شود، اما گویا می‌خواهند در موزه‌ای به یاد شهدای میناب قرار دهند.»

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.