الناز عباسیان، خبرنگار: مادر دانش‌آموز شهید میکائیل میردورقی از شهدای اندیمشکی مدرسه میناب، با قدردانی صمیمانه از ملی‌پوشان تیم فوتبال کشورمان حتی بعد از حذف از جام جهانی، به آنها خداقوت و دست مریزاد گفت. او حتی چندی پیش در واکنش به حرکت ارزشمند اعضای تیم ملی که با نام کاروان «میناب ۱۶۸» به جام جهانی رفته بودند، از آنها قدردانی و پیامی ارسال کرده بود. او که حالا مادر یکی از معروف‌ترین شهدای میناب است، در یک گفت‌وگوی تلفنی برای ما از احوالات این روزهای خود گفت. با ما همراه باشید تا بخش‌هایی از صحبت‌های شکیبا دریکوند، مادر شهید میکائیل میردورقی را مرور کنیم.

عکس میکائیل در قلب آمریکا بالا رفت

آگاه

میکائیل دوست داشت دروازه‌بان شود
پسرم عاشق فوتبال بود. طرفدار تیم ملی و باشگاه پرسپولیس. دوست داشت دروازه‌بان شود و الگوی ورزشی‌اش علیرضا بیرانوند بود. مهدی طارمی را هم خیلی دوست داشت. مطمئن بودم وقتی تیم ملی عازم جام جهانی شد، از آسمان‌ها دعای خیرش پشت و پناه تیم می‌شود. بعد وقتی دیدم اعضای تیم ملی با نام کاروان «میناب ۱۶۸» یاد و نام شهدای مدرسه میناب را در جام جهانی زنده نگه داشتند، بر خود واجب دانستم پیامی ضبط و از آنها تشکر کنم. چون این کارشان برای ما خانواده‌ها آرامش‌بخش است و در عین حال افتخارآفرین. اعضای تیم ملی با این حرکت زیبا نشان دادند که قهرمانی فقط در زمین فوتبال نیست؛ در وفاداری به ارزش‌ها و یاد شهدا هم هست. وقتی دیدم بعضی تماشاگران در ورزشگاه کشور آمریکا تصویر شهدای میناب، از جمله میکائیل را بالا برده‌اند، خیلی خوشحال شدم. امیدوارم صدای مظلومیت شهدای ایران، از جمله میناب، جهانی‌تر شود و در طول تاریخ هرگز خاموش نشود.

چه پیروز شوند و چه نشوند، آنها قهرمان‌اند
در روزهایی که ایران بازی داشت، من خیلی پیگیر بودم و دعاگو. وقتی دیدم بازی چقدر سخت و دشوار است، واقعا دلم برایشان سوخت. در بازی آخر تیم ملی، از شدت هیجان و ناراحتی بی‌قرار شدم. ما بعد از شهادت فرزندانمان قلبمان بدجور شکست، اما همچنان برای شادی دل مردم ایران دعا می‌کنیم. خیلی دعا کردم تیم ملی‌مان وقتی به میدان می‌آید، دست خالی برنگردد و پیروزی را برای شادی مردم به ارمغان بیاورد. حتما حکمتی داشته است. آنها واقعا تلاش کردند، اما این پایان راه نیست؛ ان‌شاءالله در میادین دیگر افتخار می‌آفرینند و دل مردم را شاد خواهند کرد. از همان اول هم گفتم: این بازیکنان چه پیروز شوند و چه نشوند، قهرمان‌اند؛ چون تمام تلاش‌شان را کردند.

همیشه به اسمش افتخار می‌کرد
میکائیل همیشه با یک غرور خاص از اسمش حرف می‌زد و می‌گفت: «من همنام فرشته‌ها هستم؛ هر کسی آرزویی داره بگه، من به فرشته‌ها می‌گم تا برآورده کنن!» میکائیل فقط همنام فرشته‌ها نبود؛ خود فرشته بود. پسر ۱۰ ساله و شیرین‌زبان من دوست داشت روزی او را به برنامه‌های تلویزیونی دعوت کنند و شعر بخواند. بچه‌تر که بود، دور تلویزیون می‌چرخید و دنبال دری در پشت تلویزیون می‌گشت. می‌گفت: چطور می‌شود وارد تلویزیون شوم؟ می‌خواهم معروف شوم. کسی چه فکر می‌کرد پسرم با شهادتش آن‌قدر معروف شود که نه فقط تلویزیون ایران، بلکه دنیا او را نشان دهد.

سوژه دردناک برای کاربران خارجی
در روزهای اول جنگ تحمیلی سوم با خبر شدیم که یک کاربر ژاپنی با انتشار تصویر خداحافظی میکائیل نوشته بود: «عینکی که بند دارد تا گم نشود. کنار آن هم یک بطری آب با تصویر جوجه‌تیغی دیده می‌شد و یک دانش‌آموز کلاس سومی که با عشق زیادی بزرگ شده، هنگام ترک خانه برای مادرش دست تکان می‌دهد؛ درست قبل از اینکه زندگی کوتاهش توسط یک کمپین بمباران به رهبری ترامپ و نتانیاهو پایان یابد.»
این عکس، همان عکسی است که هر بار در چند روز گذشته دیده‌ام، قلبم را می‌شکند. همان روز شنبه وقتی می‌خواست به مدرسه برود، جلو در به من گفت: «مامان، برو گوشیتو بیار تا از من یه عکس بگیری.» بعد دستش را این‌طوری بالا برد، انگار که می‌دانست این خداحافظی آخرش است. شاید فکر کنید چون یک مادر داغدارم این‌طور حرف می‌زنم، اما باور کنید رفتارهای میکائیل در روزهای آخر تغییر کرده بود.

مامان غذات مزه بهشت می‌دهد
پسرم در آن شب آخر نشانه‌های زیادی برای آمادگی شهادتش داشت. آن شب سر سفره شام، وقتی چند قاشق غذا خورد، یک دفعه گفت: «مامان چقدر غذات مزه بهشت می‌ده!» تعجب کردم؛ تا آن شب از این حرف‌ها نزده بود. همین یک نشانه بود. همان شب آخر، قبل از خواب، ساعت ۱۲ بامداد، با متکاها یک سنگر درست کرد و به برادرش گفت: «بیا بازی جنگی کنیم؛ من ایرانم و تو آمریکا.» بعد از کلی تفنگ‌بازی گفت: «دیدی ایران برنده شد!» باور کنید من به حرف‌های پسرم یقین دارم و می‌دانم ایران پیروز این جنگ نابرابر می‌شود. یادم هست در جنگ ۱۲ روزه، میکائیل مدام می‌گفت: «جانم فدای ایران.» آخر هم جانش را فدای ایران کرد.

نقاشی عجیب میکائیل در شب آخر
انگار روح معصوم میکائیل از پرواز زودهنگامش خبر داشت. قبل از شهادتش یک نقاشی با موضوع جنگ در حیاط مدرسه کشیده بود. بالای نقاشی نوشته بود: ارتش نزامی! منظورش نظامی بود. در حیاط مدرسه چند دانش‌آموز با لباس پرچم ایران را به سه موشک نشان داده و نوشته بود: همه بچه‌ها مردند. نمی‌دانم این صحنه را خواب دیده بود یا به او الهام شده بود. حتی آن شب، وقتی داشت سوره بروج را برای کلاس فردا حفظ می‌کرد گفت: «من این سوره را حفظ می‌کنم تا مردم به من افتخار کنند.» گفتم: «چه ربطی به مردم دارد؟» گفت: «دوست دارم مردم به من افتخار کنند.»

انشای وطن؛ یک نشانه برای مادر
ما بعد از شهادت میکائیل حدود ۵۰ روز در اندیمشک بودیم. وقتی به میناب برگشتم، از سر دلتنگی پناه بردم به لباس‌ها و لوازمش. دفتر و کتاب و اسباب‌بازی‌هایش را بو می‌کردم و حس می‌کردم کنارم نشسته. در دلم می‌گفتم: ای کاش نشانه‌ای از طرف خودش به من نشان بدهد تا مطمئن شوم هنوز کنارم است، پسر پرافتخار من.
یک آن دستم رفت سمت یک دفتر. همان‌طور ورق می‌زدم تا رسیدم به آخرین انشای او. معلمش خواسته بود یک بند درباره ایران بنویسند. او هم با خط زیبا و کودکانه‌اش نوشته بود: «من کشورم ایران را دوست دارم و افتخار می‌کنم که یک ایرانی هستم. در برابر دشمنان کشورم می‌ایستم و از ایران دفاع می‌کنم. درسم را می‌خوانم که برای کشورم ایران افتخارآفرین باشم.» وقتی آن دفتر را بعد از ۵۰ روز از شهادتش پیدا کردم، حال عجیبی داشتم. حس کردم نشانه برای من فرستاده.
شعرخوانی به یاد پدر
در میان کلیپ‌های مناجات‌خوانی و شکرگزاری پسرم، فیلم‌هایی از قدردانی از پدرش زیاد دیده می‌شود. حتی برای پدرش در کلاس خوانندگی هم کرده بود. پدر میکائیل در نیروی انتظامی مشغول به کار بوده و اغلب در ماموریت است. خیلی از مناسبت‌ها او در محل کارش در شهر دیگری بود. میکائیل با ارسال فیلم و عکس سعی می‌کرد هم از دلتنگی‌هایش کم و هم پدرش را خوشحال کند. به همین خاطر کلیپ‌های شعرخوانی میکائیل برای پدرش زیاد است. حالا پدرش خیلی بی‌قرار است، چون ۲۰ روز میکائیل را ندیده و زمان شهادت میکائیل در ماموریت بود. ما یک پسر ۱۴ ساله به نام کوروش هم داریم که تمام دلخوشی ماست. اما روز به روز که می‌گذرد بیشتر متوجه نبودن میکائیل شده و جای خالی‌اش را بیشتر حس می‌کنیم. حتی خوابش را هم دیده‌ام. گاهی در خواب می‌بینم که گریه می‌کند؛ مخصوصا برای پدرش. شعرهای زیبایی برای پدرش می‌خواند که خیلی ما را دلتنگ می‌کند.
 

پدر بزرگ کنار مزار نوه

عکس میکائیل در قلب آمریکا بالا رفت

اوایل جنگ تحمیلی سوم، تصویری دردناک از حضور پدربزرگ میکائیل کنار مزار او در اندیمشک منتشر شد. گویا او هر شب در سرمای زمستان، در خاک سرد قبرستان، کنار پیکر نوه‌اش در روستای کوی‌لور می‌خوابید. مادر با اشاره به آن تصویر می‌گوید: «میکائیل از تاریکی می‌ترسید. همیشه خودم یا پدر و مادرم کنار او می‌خوابیدیم. پدرم از سر دلتنگی هر شب سر مزارش می‌رفت و می‌گفت: نترس، بابایی ما اینجا کنارت هستیم؛ تنها نیستی!»
 

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.