نعیمه جاویدی، خبرنگار جامعه: جوابش را می‌شنوم، چیزی نمی‌توانم بگویم. یعنی اصلا دیگر حرفی باقی نمی‌ماند که بگویم. بانوی سالمند، تاریخ را دوباره ورق می‌زند: «شاید نام ما رو هم بین خریداران یوسف نوشتند.»

ماجرای عجیب یک گنج در گهواره!

آگاه: از وقتی اخبار تدفین رهبر شهید انقلاب، رنگ‌وبوی رسمی‌تر به خود گرفت، آماده شدن برای استقبال از این غم بزرگ و انجام این تشییع باشکوه دغدغه خیلی‌هایمان شد. هر کدام از ما دلمان می‌خواهد خدمتی هرچند کوچک کنیم. شاید دنبال این هستیم که ذره‌ای از لطفی که رهبر شهید به تک‌تک ما داشتند، جبران شود. این حرف‌ها وقتی عایدمان می‌شود که پای صحبت هم می‌نشینیم. مثلا آن دختر پنج‌ساله که شنیده رهبر علاقه زیادی به شعر و ادبیات داشته و حالا تقریبا تمام اشعاری که مردم این شب‌ها در خیابان هم‌خوانی می‌کنند را حفظ کرده است. فائزه کوچولو می‌گوید: «مامانم یک چادر مشکی قشنگ خریده برام که روز تشییع بپوشم.» چرا از حاج‌خانمی نگوییم که چهل‌وچند سال کسالت دارد. این روزها اما نای قدم برداشتن ندارد و او را با ویلچر جابه‌جا می‌کنند، اما با همین حال‌وهوایی که دارد، دلش نیامده همین‌طور بنشیند، دست روی دست بگذارد و قدمی برای مراسم تشییع رهبری که از جان و دل دوستش داشت، برندارد! گفتنی‌ها زیاد است. اینجا چندتایی را مرور می‌کنیم.

برایت پرچم‌داری می‌کنم
مرد جوان آچارفرانسه هیات است. از کارهای فنی مثل برق و ساختن سازه‌ها گرفته تا کارهای لطیف‌تر مثل دوختن پارچه‌های تعزیه، پرچم یا حفظ کردن اشعاری که به عنوان میان‌دار، بتواند شور و حماسه حسینی را بیشتر میان اعضای دسته و جمعیت عزادار ایجاد کند را با دل و جان انجام می‌دهد. از وقتی خبر شهادت رهبر را شنیده، یک شب هم از حضور در خیابان جا نمانده است. دهه اول محرم هم طوری برنامه‌ریزی کرده که هم به هیات برسد، هم از حضور در تجمعات خیابان جا نماند. نامش «هادی» است و این‌طور برای تشییع رهبر شهیدش آماده شده: «یه پرچم سرخ لبیک یا حسین (ع) را تو میدان انقلاب که به چوبی دوونیم‌متری بزرگ وصله، هر شب با مردم می‌گردونیم. این پرچم رو همیشه با خودم پیاده‌روی اربعین می‌بردم. وقتی خبر شهادت آقا رو شنیدم، یک پرچم ایران رو دوختم گوشه پرچم. حالا هر شب هر جا باشم آن پرچم را می‌گردونم. انقدر عزیزه که دلم می‌خواد روی کفنم بگذارندش. به خودم قول دادم روز تشییع هم با همین پرچم میدان‌داری کنم.» مرد جوان توان ندارد حرف بزند؛ یعنی گریه نمی‌گذارد. به زحمت می‌گوید: «هر سال اربعین یه مسیر نسبتا طولانی را پابرهنه به عشق آقا که نمی‌تونستن برن کربلا، پیاده می‌رفتم. می‌بینی دنیا چه دلخوشی‌هایی را از ما گرفت؟»

من در گهواره، گنج داشتم
بانوی میانسالی است. مراسم تشییع شهید و راهپیمایی نبوده که جامانده باشد. همیشه با یک منقل بزرگ اسفند و زغال در مراسم تشییع شهدا حاضر می‌شود و برایشان اسفند دود می‌کند. به خاطر همین بین مردم به یک نام معروف شده؛ «زهرا خانم اسپندی.» او این شب‌ها در میدان انقلاب هم تصویر ماندگاری خلق کرده است. جوری پرچم‌گردانی می‌کند که آدم لذت می‌برد از دیدن این همه انرژی در آستانه سالمندی. او می‌خندد و می‌گوید: «من و انقلاب به پای هم پیر شدیم.» او اما یک چهره کمتر دیده‌شده هم دارد. تا همین چند سال قبل، از همسرش آقا نادر که سال‌های سال در اوج جوانی بعد از یک تصادف افتاد توی بستر مراقبت می‌کرد؛ از مردی که نه توان کوچک‌ترین حرکتی داشت و نه صحبت کردن. زهرا خانم با همین شرایط هر سال دهه اول محرم برای کودکان محل هیات برگزار می‌کند. بچه‌ها آزاد بودند هر جا دلشان خواست، بروند و بیایند. به هر چیزی دلشان خواست دست بزنند، به جز یک چیز؛ آن هم گهواره نمادین حضرت علی‌اصغر (ع) که در بهترین و بالاترین نقطه خانه قرار داشت. 
زهرا خانم می‌گوید: «توی این گهواره گنج قایم می‌کردم.» کنجکاوی و اصرار ما را که می‌بیند، می‌گوید: «عکس رهبر شهیدمون را می‌گذاشتم توی گهواره و می‌سپردمش به باب‌الحوائج حضرت علی‌اصغر (ع). می‌گفتم باب‌الحوائج، آقامون خیلی دشمن داره. کافر و یاغی و منافق چشم ندارن ببینندش، خودت حفظش کن. خدا را شکر که عمر خوبی کردن و سایه‌شون بالای سر ما بود. هرچند اگه به ما بود، این سایه را تا قیام قیامت می‌خواستیم.» زهرا خانم می‌گوید: «تشییع امام خمینی (ره) را دیدم، شک ندارم تشییع رهبر شهیدمون هم خیلی باشکوهه. کلی زغال و اسفند آماده کردم دود کنم؛ برای آقا و مردم که ماشاءالله از جون دوستش دارند.»

پذیرایی از مهمان‌های آقا
مرد جوان مغازه تهیه محصولات خانگی مواد غذایی دارد. از تهیه رب خانگی تا آبغوره، آبلیمو، سبزی و... به شیوه خودش برای تشییع آقا آماده می‌شود: «هوا خیلی گرم شده. تو اون سیل جمعیت شاید خیلی‌ها گرمازده بشن. با خانواده یه قرار گذاشتیم. چند وقتیه بطری‌های پلاستیکی کوچک را جمع می‌کنیم. خانمم استاد درست کردن شربت خاکشیره. خودمم هم منتظرم لیمو یه کم فراوون‌تر و ارزون‌تر بشه. قراره تو اون بطری‌ها شربت لیمو و خاکشیر درست کنیم. تو یخچال‌های مغازه، خونه خودمون و اقوام نگه داریم. یخ می‌زنه، خنکه و حال آدم‌ها را جا میاره. تو تشییع حاج قاسم به چشم خودم دیدم که یک کم آب، چه جوری حال اون‌هایی که زیر دست‌وپا مونده بودن را سر جایش آورد. فکر کردم چیکار می‌تونم برای مهمون‌های تشییع آقا بکنم به اندازه توان خودم، که دخترم طهورا این پیشنهاد رو داد.» او از ایده‌ای که برکت پیدا کرده می‌گوید: «خانواده خودم و همسرم هم اومدن پای کار. مادرم گفته می‌خواد حسینیه خونه‌شون را بده به اونایی که از شهرستان میان و جا ندارن. خواهر خانمم آشپزیش حرف نداره. می‌خواد یه سری لقمه آماده و بین عزادارها پخش کنه. برادرم هم با دوستانش زیرانداز جمع می‌کنند تا برای استراحت و نماز خوندن مردم تو پیاده‌روهای فرعی پهن کنند.»

من هم خریدار یوسفم...
مادری که سال‌ها در بستر بیماری است و به قول خودش وقتی فرزند آخرش به دنیا آمد، دنیا چنان با او بی‌رحم شد که نتوانست خودش دختر کوچولویش را بغل کند. این روزها هم اگر واکر و ویلچر نباشد، توان حرکت ندارد؛ اما می‌خواهد در تشییع رهبر انقلاب سهم و نقشی داشته باشد. بانوی سالمند که خیلی‌ها او را به حرمت جدش «سیده خانم» صدا می‌کنند، می‌گوید: «همه ما دست از پا گم کردیم وقتی شنیدیم آقایمان شهید شد. خدا ببرد آن روزها را و مثلش را نیاره. من قلبم انقدر سنگین شد که اصلا از پا افتادم. همین که خبر انتخاب شدن آقا سیدمجتبی آمد، دلم قرص شد. خودم که حال خودم را ندیدم. بچه‌ها می‌گفتن آنقدر غصه و غضب داشتم، جرات نمی‌کردن باهام حرف بزنن. فقط یه کار یه کم این دل سوخته من را آروم کرده.» سیده خانم آن کار خوب را با ما به اشتراک می‌گذارد: «هر روز دو رکعت نماز و یک تسبیح صلوات می‌خوانم تا آقامون را با عزت تشییع کنند. خدا امنیت و برکت بده و همه ما را از شر دشمن، چشم بد و توطئه‌ها حفظ کنه.»
کم‌حرف است مدت مدید کسالت، حوصله زیادی برایش نگذاشته. میان همه کم‌صحبتی‌ها اما و یک جمله‌اش قلب آدم را صید می‌کند: «برای تشییع امام (ره) رفتم اما حالا اوضاعم اینه. خیلی غصه می‌خورم، ولی دلم خوشه که به قول آن قصه معروف، شاید با همین عمل کم اسم من را هم جزو خریداران یوسف بنویسند. فردای محشر که پرده‌ها کنار رفت، بگم آقاجون این تنها کاری بود که از دستم برمی‌اومد.» به حرف‌های سیده خانم فکر می‌کنم. کاش بقیه داستان هم مثل مثالی که زد و رهبر شهید را به یوسف نبی‌الله توصیف کرد، پیش می‌رفت. پیراهنی، عبایی، قبایی می‌آوردند و می‌انداختند روی سر و چشم ما و می‌گفتند: «یوسف شما زنده است؛ صهیون دروغ گفت!»

پلاکاردهای خوش‌خط یک دختر پشیمان!
دختر جوانی است. خدا نعمت‌های زیادی به او داده، مثل هنری که دارد. هر شب در میدان فلاح، گوشه میدان با یک ماژیک، چند تکه مقوا و کاغذ می‌نشیند. روی پارچه، کاغذ و مقواهایی که خودش دارد یا مردم خودشان می‌آورند، برایشان جملات و شعارهایی را که دوست دارند می‌نویسد. خط خوش و محکمی دارد. جمله‌ها را زیبا می‌نویسد؛ طوری که همه بتوانند بخوانند و حق مطلب ادا شود. نامش را می‌پرسم و می‌گوید: «غزاله هستم، غزاله پشیمان.» می‌گویم یعنی چی پشیمان؟ می‌گوید: «من تا روزی که رهبر شهید شد، فکر می‌کردم این قصه لعنتی دروغ که رفتن پناهگاه یا اصلا ایران نیستن و مسکو رفتن، راسته. دنیا وقتی روی سرم آوار شد که فهمیدم توی خونه و محل کارشون با خانواده شهید شدن. اولین شهید جنگ بودن همراه بچه‌های میناب. الانم را نگاه نکنید، دارم باهاتون حرف می‌زنم و برای مردم شعار می‌نویسم. حدود دو هفته مرده متحرک بودم. از دیدن خودم تو آینه حالم به هم می‌خورد. به خودم می‌گفتم آخه چطور تونستی این همه چرند محض را درباره همچین کسی باور کنی؟! عمرا اگه حلالت کنه!»
غزاله متولد دهه ۷۰ است؛ از آنهایی که نیمه دوم دهه هستند و نیمی از خلقیاتش به دهه هفتادی‌ها رفته و نیمی به هشتادی‌ها. گریه و خنده، شرم و حسرتش به هم گره خورده تا کمکش کند دوام بیاورد و بقیه حرفش را بگوید: «یه روز به خودم اومدم و گفتم خوبه آدم غفلت نسبت به پدر را با گوش‌به‌فرمان پسر بودن پاک کنه. از همون روز به حکم رهبر عزیز توی خیابون هستم.» غزاله می‌گوید: «رفقا بانی شدند. مقوا برای من خریدن. یکی از بچه‌ها سلطان محتواست. جمله‌های رهبر شهید را پیدا کرده؛ جمله‌های کوتاه و کوبنده. قراره روز تشییع بین مردم پخش کنیم تا بالای سر ببرن.»

به اینجا برمی‌گردد، دوباره علی
به حال‌وهوای مردم فکر می‌کنم. راه می‌روم. دیوارهای شهر را تماشا می‌کنم. همان دیوارهایی که حوالی دی‌ و بعد از آن توسط قماش تجزیه‌طلب با نوشته‌هایی تندوتیز، فحاشی و توهین به انقلاب، رهبر، ایران و اسلام مخدوش شده بود. حالا اما همین مردم با سطل‌های رنگی که در دست داشتند، بدنویسی، فحاشی و توهین‌ها را پاک کرده‌اند. هر جا قدم می‌زنی، تا چشم کار می‌کند شعار انقلابی، تصویر رهبر شهید و تصاویر جدید است. روز تشییع چه عکس‌های یادگاری قشنگی بگیرند مردم با تصاویر مردی که همیشه دنیای ما را زیباتر کرد. همان که همیشه می‌گفت: «شما من را می‌بینید و دوستم دارید. من اما شما را نمی‌بینم و دوست‌تان دارم.» همان عزیزی که اهل از قلم انداختن نبود: «من یک‌یک مردم ایران را دعا می‌کنم.» رهبری که حدود ۳۷ سال تمام زحمت ما و این انقلاب را کشید. یاد حرف زهرا خانم اسپندی می‌افتم که جمله و مداحی مخصوص به خودش که برای وداع و تشییع رهبر شهید انتخاب کرده است؛ همان نوحه معروف خطاب به امام حسین (ع) که می‌گوید: «خیلی حسین (ع)، زحمت ما را کشیده است.» زهرا خانم می‌گوید: «سیدالشهدای انقلاب هم خیلی زحمت ما را کشیده...» به حال‌وهوای مردمی فکر می‌کنم که در وداع با رهبر شهید و بیعت با رهبر جدید، قرار است سرود «باید برخاست» را با جان و دل هم‌خوانی کنند. آن بیت‌ها را که: «ایران، رهبر / رهبر، ایران دارد...» یا آن مصرع که خون حیات، امید و مرهم قلب سوخته ما از لحظه شهادت رهبر شده تا امروز: «به اینجا برمی‌گردد، دوباره علی...»

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.