آگاه: علاءالدین عطاملک جوینی در اثر ارجمند خود، «تاریخ جهانگشای جوینی»، منزلت این شهر را اینطور توصیف میکند: «اگر زمین را نسبت به فلک توان داد، بلاد، به مثابت نجوم آن گردد و نیشابور، از میان کواکب، زهره زهرای آسمان باشد و اگر تمثیل آن به نفس بشری رود، به حسب نفاست و عزت انسان، عین انسان تواند بود و ماذا یصنع المرء…ببغداد و کوفان…و نیشابور فیالارض…کالانسان فیالانسان. حبذا شهر نیشابور که در روی زمین / گر بهشتی است خود اینست و گر نی خود نیست.»
هجوم به نیشابور، به این دلیل، تنها فتح یک قلمرو جغرافیایی به دست یک قدرت نظامی نوظهور نبود، بلکه یورشی مستقیم و همهجانبه به زیست شهری، نظام دیوانسالاری و ساختار معرفتی ایران به شمار میآمد.
ابعاد فاجعه و مرزهای نیستی
ابعاد سهمگین تصرف نیشابور در اسناد و متون موثق تاریخی، از جمله تاریخ جهانگشای جوینی و جامعالتواریخ خواجه رشیدالدین فضلالله، با دقتی هولناک ثبت شده است. پس از آنکه تغاجارنویان، داماد چنگیزخان، در محاصره اولیه نیشابور به تیر مرزداران شهر کشته شد، لشکریان مغول به فرماندهی تولیخان با هدفی فراتر از تسلیم یک شهر وارد میدان شدند. هجوم اصلی با قصد انتقام و انهدام کامل بود. دژها و حصارهای شهر زیر ضربات منجنیقها فروریختند و پس از ورود سپاهیان، هولناکترین نوع ویرانگری رقم خورد.
منابع تاریخی گواهی میدهند که مغولان نه تنها به کشتار گسترده ساکنان شهر دست زدند، بلکه حتی حیوانات را نیز از دم تیغ گذراندند و با لایروبی معکوس و بستن مسیر آبها، بناها و قناتها را همسطح خاک ساختند تا اثری از مدنیت باقی نماند. در این میان، بزرگان و اندیشمندانی چون شیخ فریدالدین عطار نیشابوری، مجیرالملک کافی و ضیاءالملک زوزنی جان خود را از دست دادند و تنها زبدهای از صنعتگران برای انتقال به شرق به اسارت گرفته شدند. جوینی این سخن را موجزترین سخن در پارسی نامید: «آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند.» توصیفی که از یک گریخته از این مهلکه روایت شده است. ضربهای با این ابعاد فاجعهبار فیزیکی و روانی، پتانسیل آن را داشت که حیات تاریخی و فرهنگی هر تمدنی را برای همیشه به نقطه پایان برساند.
دژهای پنهان بقا
چگونه جامعهای که دژهای سنگی، ساختار سیاسی و کانونهای شهریاش در این تاریخ یکسره نابود شد، توانست از زیر خروارها خاکستر دوباره قد برافرازد؟ هنگامی که قدرت سخت و نهادهای رسمی حکومتی فروپاشیدند، هویت ایرانی لایههای دفاعی خود را به قلمرو فرهنگ منتقل ساخت. در خط مقدم این دفاع، زبان فارسی قرار داشت. زبان فارسی تنها ابزاری برای تکلم نبود، بلکه دژ اصلی حافظه جمعی، روایت تاریخی و هویت ملی ایرانیان محسوب میشد.
در کنار زبان، سنت شعر و عرفان ایرانی پس از فاجعه مغول، نقش یک نهاد روانی-اجتماعی بیبدیل و مکانیسم ترمیم ترومای جمعی را ایفا کرد. کشته شدن شخصیتهایی چون عطار، نه به معنای پایان اندیشه، بلکه به سرچشمه بازآفرینی معنا بدل شد. عرفان ایرانی با گریز از ظاهر ویران جهان و پناه بردن به لایههای عمیق معنا، جهانبینی نوینی ارائه داد که در آن فروپاشیهای بیرونی نمیتوانست گوهر درونی انسان و تمدن را نابود کند. آثار برجسته این عصر- از مثنوی معنوی مولانا گرفته تا گلستان و بوستان سعدی و در ادامه غزلیات حافظ- در واقع فرآیند ترمیمی و پادزهرهایی بودند که روح زخمخورده جامعه را التیام بخشیدند، امید را بازآفرینی و معنای زیستن را در میان ویرانهها دوباره شالودهریزی کردند.
پارادوکس هضم و استحاله و اهلیسازی فاتحان
یکی از شگفتانگیزترین پدیدهها در تاریخ تمدن بشری، تناقض هضم و استحاله قوم فاتح در فرهنگ مغلوب است. مغولان با قوانین سختگیرانه «یاسا» و الگوی زیست صحرانشینی وارد ایران شدند، اما ظرف چند دهه، قدرت آنان در برابر قدرت فرهنگ و سنت دیرپای مدنیت ایرانی متوقف شد. فاتحانی که برای انهدام آمده بودند، در بازسازی کشور ناگزیر شدند دست نیاز به سوی دیوانسالاران، دانشمندان و وزیران ایرانی دراز کنند.
حضور چهرههای برجستهای چون خاندان جوینی و خواجه رشیدالدین فضلالله همدانی در دیوان ایلخانی، مسیر تحولی بنیادین را هموار کرد. آنان نه تنها توانستند لجام قدرت ویرانگر ایلخانان را در دست گیرند و آن را به سمت عمران و آبادانی سوق دهند، بلکه زمینه اسلام آوردن شاهان مغول را نیز فراهم ساختند. در عصر ایلخانی، نوادگان چنگیز به بانیان و حامیان اصلی معماری فاخر ایرانی، ساخت رصدخانه مراغه، احداث بناهای عظیمی چون گنبد سلطانیه و شکوفایی بیسابقه تاریخنگاری فارسی بدل شدند. قوم فاتح، ناخواسته و در فرآیندی تدریجی، در دیگ جوشان فرهنگ ایرانی حل شد و به خادم همان تمدنی تبدیل شد که روزی قصد محو کامل آن را داشت.
آزمون تابآوری فرهنگی در عصر حاضر
مورد وقایع حمله و جنایات مغول، پیوندی عمیق با تجاوز و حمله آمریکایی-اسرائیلی به خاک ایران دارد. درگیریها و تنشهای امروزین ایران با قدرتهای سلطهگر معاصر در ذات خود تکرار همان الگوی تقابل میان فشار بیرونی حمله نظامی و جنگ و پایداری تمدنی است.
قدرتهای فرامنطقهای و منطقهای امروز نیز با اتکا به ابزارهای مدرن محاصره اقتصادی، تحریمهای گسترده، تهدیدهای نظامی و جنگهای همهجانبه اطلاعاتی و رسانهای، میکوشند زیستبوم جامعه ایرانی را دچار فروپاشی کنند. اما تاریخ قرنها نشان میدهد که امپراتوریها و تهاجمهای نظامی، تغییرهایی زودگذر و کفهای روی رودخانه خروشان تاریخ هستند. ملت و فرهنگی که فاجعه تصرف و خاکستر شدن نیشابور قتل عام بیش از یک و نیم میلیون نفر را پشت سر گذاشته و از دل آن تحولات و رشد فکری و هنری جدیدی آفریده است، ظرفیت زیسته چندهزار ساله دارد. این انباشت آگاهی و استمرار تمدن به جامعه ایرانی توانایی میدهد که فشارهای نظامی و رسانهای معاصر را نیز به عنوان برهههایی گذرا مد نظر قرار دهد و با اتکا به عقبه فرهنگی خود، از این بحرانها عبور کند.
فرهنگ ایران به مثابه یک ایده فناناپذیر
بررسی سیر تاریخی این مرزوبوم روشن میکند که اگرچه جغرافیای سیاسی ایران بارها دستخوش گسست، انقباض و انبساط شده اما «ایران» هرگز به مرزهای خاکی تقلیل نیافته. ایران، پیش و بیش از آنکه یک جغرافیای محصور باشد، یک فرهنگ، یک ایده تمدنی و استعارهای زنده از پایداری ققنوسوار است.
فاجعه تصرف نیشابور در ۶۱۸ ه.ق نشانی بود از اینکه پیکر مدنیت ایرانی ممکن است زیر ضربات خردکننده بیرونی زخمی شود یا به ظاهر فروپاشد، اما روح معنوی و فرهنگی آن فناناپذیر است. ملتی که قادر است ویرانگران خود را به خادمان خودش تبدیل کند، در مواجهه با طوفانهای معاصر نیز پابرجا خواهد ماند.
نظر شما