تقویم‌ها در میان روزمرگی‌ها، بهانه‌ای برای درنگ و نگریستن به پشت سر هستند. هفتم مرداد، سالروز درگذشت شخصیتی است که نامش با واقعه شکوهمند مسجد گوهرشاد گره خورده است؛ شیخ محمدتقی بهلول گنابادی؛ مردی که تمام دارایی‌اش از این جهان، تنها یک عبای کهنه بود و قلبی که برای حق می‌تپید. اما در این مسیر پرفراز و نشیب، بهلول تنها نیست. تاریخ معاصر ما پر از ستاره‌های پنهانی است که وزنه‌های سنگین فرهنگ، عرفان و بیداری این سرزمین بوده‌اند، اما در غریو کرکننده سیاست، نامشان زیر غبار نسیان کمرنگ شده است. از علامه دهخدا که جان بر سر کلمات گذاشت تا آیت‌الله طالقانی، ابوذر زمان؛ از مرشد چلویی(میرزا احمد عابد نهاوندی) و رجبعلی خیاط که عرفان را به دل بازار آوردند تا میرزا حسن رشدیه که الفبای دانایی را در برابر جهل بنا کرد. این گزارش، تحلیلی از زندگی مسافران بی‌چمدانی است که قطره قطره وجود خود را خرج بیداری و آگاهی مردمشان کردند.

مسافران بی‌چمدان تاریخ

آگاه: نام شیخ محمدتقی بهلول گنابادی در حافظه تاریخی ما تداعی‌گر شجاعتی عریان در برابر استبداد است. هفتم مرداد، سالروز درگذشت این پیر خستگی‌ناپذیر است که پس از دهه‌ها آوارگی، زندان و ریاضت سرانجام در خاک آرام گرفت. بهلول صرفا یک واعظ سنتی نبود؛ پدیده‌ای بود که با اراده‌ای پولادین از تمام مواهب مادی چشم پوشید. او پس از قیام خونین گوهرشاد، برای فرار از گزمه‌های رضاخانی به افغانستان گریخت و بیش از سه دهه از عمرش را در زندان‌های مخوف آنجا گذراند، اما هرگز نشکست و تن به تسلیم نداد. او نماد بی‌بدیل انسانی بی‌نیاز بود که هیچ نقطه ضعفی برای باج دادن به قدرتمندان نداشت؛ نه خانه‌ای برای از دست دادن، نه ثروتی برای مصادره و نه دلبستگی به نام و القاب. در روزگاری که بسیاری برای رسیدن به مناصب دنیوی و تقرب به دربار از هم پیشی می‌گرفتند، او پیاده از شهری به شهر دیگر می‌رفت و با زبانی ساده اما نافذ، مفاهیم عمیق الهی را در گوش مردم زمزمه می‌کرد. زندگی بهلول کیفرخواستی بلندبالا علیه تجمل‌گرایی و دنیاپرستی بود. او با زیست زاهدانه‌اش نشان داد قدرت واقعی در شجاعت «رها کردن» است؛ مسافری که بار خود را بر زمین گذاشت تا در آسمان حقیقت پرواز کند.

معماران کلمات و اندیشه
اگر بهلول با سکوت، تبعید و ریاضت شگفت‌انگیزش تاریخ را ساخت، مردانی چون علی‌اکبر دهخدا و میرزا حسن رشدیه با قلم، خرد و جانفشانی خود به جنگ تاریکی و جهل رفتند. ما غالبا علامه دهخدا را با لغت‌نامه عظیم و بی‌نظیرش می‌شناسیم؛ اثری سترگ که به تنهایی بار یک فرهنگستان عریض و طویل را به دوش کشید و زبان فارسی را از گزند فراموشی مصون داشت. اما دهخدای واقعی تنها یک لغت‌شناس و محقق گوشه‌گیر نبود؛ او در واقع همان «دخو»ی چرند و پرند بود که با طنز گزنده، هوشمندانه و شجاعانه‌اش در کوران حوادث مشروطه، پایه‌های استبداد محمدعلی شاهی را به لرزه درآورد. دهخدا جان، سلامت و تمام دارایی مادی‌اش را پای کلمات این سرزمین ریخت تا هویت ایرانی در تندباد حوادث گم نشود. شب‌بیداری‌های او در تدوین فیش‌های لغت‌نامه، حماسه‌ای از جنس کلمات است.
در کنار این کوه استوار، میرزا حسن رشدیه ایستاده است؛ مردی که به‌حق پدر فرهنگ نوین ایران لقب گرفته است. داستان زندگی رشدیه، تراژدی دردناک آگاهی در سرزمینی است که جهل در آن ریشه‌هایی ستبر داشت. او با خون دل، مدارسی نوین ساخت تا کودکان معصوم این آب و خاک به جای فلک شدن در مکتب‌خانه‌های تاریک، الفبای زندگی، علوم جدید و روشنایی را بیاموزند. پاسخ جامعه متعصب به این فداکاری تکفیر، تخریب، حمله فیزیکی و آتش زدن مدرسه‌هایش بود. با این حال، اراده رشدیه از جنس پولاد بود؛ او هر بار که مدرسه‌ای در تبریز به دست تاریک‌اندیشان می‌سوخت، آجری دیگر در مشهد یا تهران بنا می‌کرد. این استقامت غریب او در برابر جهل، حماسه‌ای است که کمتر در کتاب‌های درسی ما سزاوارانه روایت شده است. او و دهخدا، چریک‌های فرهنگی تنهایی بودند که سلاحشان قلم، تخته‌سیاه و عشقی بی‌کران به ایران بود.

عرفان در دل بازار
 در تاریخ پرفراز و نشیب ما، عرفان و ارتباط با امر قدسی همواره منحصر به خانقاه‌های دورافتاده یا حوزه‌های علمیه نبوده است. گاهی بزرگ‌ترین عارفان سرزمین ما، با پیش‌بند کارگری در دل بازار پرهیاهو، بندگی و عشق را عاشقانه مشق کرده‌اند. میرزا احمد عابد نهاوندی، مشهور به «مرشد چلویی»، یکی از همین چهره‌های تابناک است. پیرمردی مهربان که در بازار تهران چلوکبابی داشت و بر تابلوی مغازه‌اش نوشته بود: «نسیه و وجه دستی داده می‌شود، حتی به جنابعالی به قدر قوه.»
مرشد چلویی عرفان را در لابه‌لای برنج و کباب، در نگاه پرمهر به کارگران خسته و در محبت بی‌دریغ به ایتام جست‌وجو می‌کرد. او به شاگردانش سپرده بود که به کودکان، فقرا و کارگران نیازمند، پنهانی لقمه‌های کباب بدهند تا غرورشان جریحه‌دار نگردد. او تجسم واقعی این پیام بود: به داد بندگان خدا برسید تا خدا به دادتان برسد. در چند قدمی او، در کوچه‌پس‌کوچه‌های همان شهر، شیخ رجبعلی خیاط با آرامش سوزن می‌زد. مردی که با چرخ خیاطی کوچکش لباس می‌دوخت تا عریانی تن‌ها را بپوشاند، اما با چشمان برزخی‌اش عریانی روح انسان‌ها را می‌دید و برای درمان دردهای درونی نسخه می‌پیچید. او نه درس حوزه خوانده بود و نه ادعای قطب بودن داشت، اما قلبش به چنان نور خالصی روشن بود که بزرگان علم برای یافتن مسیر حقیقت به دیدارش می‌شتافتند.
در همین راستا باید از شخصیت بی‌نظیر شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی نیز با احترام یاد کرد. کسی که در کنار مرشد و خیاط، مثلثی درخشان از عرفان عملی را در تاریخ معاصر ما تشکیل می‌داد. کرامات، دعاهای مستجاب و نفس گرمش در میان عامه مردم مشهد و سراسر ایران زبانزد بود، اما زیستش چنان ساده و زاهدانه بود که تفاوتی با فقیرترین اقشار جامعه نداشت. او همه چیز را تنها از خدا می‌خواست و برای خدا می‌دید.
این سه مرد بزرگ، با زیست خود به جامعه پرالتهاب ما آموختند که برای رسیدن به قله‌های عرفان و تقرب به خداوند، نیازی به ترک دنیا، انزواگزینی و رفتن به غارها نیست؛ بلکه می‌توان در دل بازار پرآشوب بود، صادقانه کاسبی کرد، با مردم جوشید، درد آنها را تسکین داد، اما در تمام لحظات ناب زندگی، جز خدا ندید.

تجسم رنج انسان و فریادهای شاعرانه
تاریخ معاصر ما تنها با قلم، سیاست و ریاضت ساخته نشده است؛ گاهی هنر، شعر و تجسم، رساترین و ماندگارترین فریاد در برابر بی‌عدالتی، فقر و ظلم بوده‌اند. سید اشرف‌الدین گیلانی، معروف به «نسیم شمال»، همتای بی‌بدیل ادبی دهخدا بود. اشعار او در دوران پرتلاطم مشروطه، زبان حال، بغض فروخورده و فریاد مردمی بود که زیر بار فقر، استبداد داخلی و استعمار خارجی کمر خم کرده بودند. نسیم شمال با زبانی ساده و کوچه بازاری اما به شدت هنرمندانه و گزنده، چنان آینه‌ای در برابر جامعه بیمار آن روزگار گرفت که هنوز هم وقتی اشعارش را می‌خوانیم، گویی برای دردهای مشترک امروز ما سروده شده‌اند. اما پاداش این بیدارگری و تعهد چه بود؟ فقر مطلق، تهمت جنون، انزوا در تیمارستان و مرگی غریبانه که داغی ابدی بر پیشانی تاریخ ادبیات ماست.
در سوی دیگر از این میدان هنر متعهد، استاد علی‌اکبر صنعتی، مجسمه‌ساز و نقاش بزرگ ایستاده است. کودک پرورشگاهی رنج‌کشیده‌ای که درد یتیمی، فقر و تنهایی را با گوشت و استخوان چشید و سپس این رنج‌ها را در قالب مجسمه‌ها و نقاشی‌های بی‌نظیرش جان بخشید. صنعتی تندیس مردان و زنان رنج‌کشیده، زندانیان، فقرا و چهره‌های تاریخی را با خاک، گچ و عشق ساخت تا آینه‌ای تمام‌نما از انسان معاصر ایرانی باشد. با وجود بی‌مهری‌های فراوان، مصادره‌ها و حتی تخریب وحشیانه برخی از آثارش در جریان حوادث مختلف، او موزه‌ای از احساس، مقاومت انسانی و هنر متعهد به یادگار گذاشت که هر بیننده‌ای را در برابر عظمت رنج انسان و سکوت سنگین مجسمه‌هایش به تعظیم وامی‌دارد.

ابوذران زمان
در تاریخ معاصر ما، روحانیونی بوده‌اند که فراتر از هر جناح، حزب و دسته‌بندی سیاسی، تنها و تنها به کرامت «انسان» و رضایت «خدا» می‌اندیشیدند. آیت‌الله سیدمحمود طالقانی بی‌شک یکی از درخشان‌ترین، محبوب‌ترین و اثرگذارترین این چهره‌هاست. مردی که به دلیل صراحت لهجه، شجاعت و سازش‌ناپذیری‌اش به حق «ابوذر زمان» لقب گرفت. طالقانی در سال‌های تاریک پیش از انقلاب، همواره یا در زندان‌های مخوف بود یا در تبعیدگاه‌های دورافتاده. اما در همان حصارها نیز او پناهگاه امن همه بود؛ از مذهبی‌های سنتی و بازاریان گرفته تا چپ‌گراها، دانشجویان و روشنفکران. طالقانی با آن سیگار معروف گوشه لبش، چهره‌ای تکیده اما استوار و آن نگاه مهربان و در عین حال قاطع، نماد روحانیتی بود که هم‌دوش مردم در خیابان می‌ایستد، درد فقر و تبعیض آنها را با تمام وجود می‌فهمد و برای آزادی و برابری‌شان تا پای جان مبارزه می‌کند. او پدری بود که همه فرزندان ایران را، با هر عقیده‌ای، دوست می‌داشت.
در کنار او باید از شخصیت عرفانی و عمیق آیت‌الله سیدرضا بهاءالدینی یاد کرد. عالم و عارفی که برخلاف بسیاری، از هرگونه شهرت، قرار گرفتن در قاب رسانه، عناوین پرطمطراق و مسند فراری بود. سادگی بی‌نظیر در سبک زندگی، صراحت لهجه در برابر کژی‌ها و نگاه عمیق و ملکوتی او به مسائل، از او شخصیتی بی‌نظیر و تکرارناشدنی ساخته بود. او نیز مانند طالقانی، مردی بود که فقط برای خدا قدم برمی‌داشت و بدون هیچ تکلف و ادعایی در کنار مردم می‌زیست. خانه کوچک و محقرش در قم، پناهگاه دل‌شکستگان، جوانان جویای حقیقت و خستگان از روزگار بود و کلام کوتاه اما نافذش، همچون آبی خنک بر آتش اضطراب‌های دوران می‌نشست.

میراث کوه‌های بی‌صدا
با مرور دوباره زندگی شگفت‌انگیز شیخ محمدتقی بهلول در سالروز خاموشی‌اش در هفتم مرداد و نگاهی تحلیلی به سرنوشت و زیست مردانی چون دهخدا، رشدیه، مرشد چلویی، طالقانی، صنعتی و دیگران، درمی‌یابیم که رشته‌ای نامرئی اما بسیار مستحکم همه آنها را در طول تاریخ به هم متصل می‌کند: «بی‌ادعایی در عین اثرگذاری شگرف.» این مردان، کوه‌های بی‌صدای تاریخ ما هستند؛ استوار، ریشه‌دار، پناهگاه، اما خاموش. آنها نه به دنبال تیتر یک روزنامه‌ها بودند، نه در پی انباشت ثروت برای آیندگانشان و نه در حسرت رسیدن به صندلی‌های قدرت. آنها تنها به صدای وجدان بیدار انسانی و رسالت الهی خود گوش سپردند، عاشقانه عمل کردند و سبک‌بال رفتند.
امروز، در روزگاری که بحران هویت، مصرف‌گرایی لجام‌گسیخته و سقوط اخلاق جوامع بشری را به شدت تهدید می‌کند، بازخوانی زندگی این مصلحان خاموش، تنها یک نوستالژی تاریخی دلپذیر نیست؛ بلکه یک ضرورت حیاتی و نسخه‌ای برای نجات است. آنها مسافران بی‌چمدان تاریخ بودند که سبک‌بار آمدند، بذر آگاهی، مهر، مقاومت و عرفان را در شوره‌زار زمانه کاشتند و بی‌هیچ توقعی از میان ما عبور کردند. میراث باشکوه آنها برای امروز ما، یادآوری این حقیقت تلخ اما رهایی‌بخش است که نام‌های واقعا ماندگار در دفتر تاریخ، نه با هیاهو، ریاکاری و ثروت، که با کار در سکوت، خلوص نیت و فداکاری در اوج تنهایی ساخته می‌شوند. تاریخ ایران، در نهایت، ارثیه بی‌بدیل همین کوه‌های بی‌صداست که در برابر تندباد حوادث ایستادند تا ما امروز بتوانیم به ایستادن بیندیشیم.
 

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.