آگاه: نمایشگاه گروهی «مدرسه میناب» به کیوریتوری امیر عبدالحسینی و به همت حوزه هنری، در گالری خانه تهران با آثاری جمعی از برجستهترین نقاشان معاصر ایران روی دیوار رفته است؛ رویدادی که میکوشد فراتر از واکنشهای مقطعی، زبان تصویر را به رسانهای برای بازتاب این سوگ جمعی، ادای دین به معصومیت قربانیان و ثبت پیوند میان رنج، صلابت ملی و امید به مقصدی روشن بدل کند.
در حاشیه این نمایشگاه، با دو تن از چهرههای باسابقه و صاحبسبک هنرهای تجسمی کشور، عبدالحمید قدیریان و ناصر سیفی به گفتوگو نشستهایم؛ گفتوگوهایی پیرامون نحوه مواجهه با این فاجعه روی بوم، مرز باریک میان ماندگاری و انفعال هنری و رسالتی که نقاش امروز برای پیوند زدن این رنج به تابآوری، آگاهی و امید در خود احساس میکند.
قدیریان: هنرمند نباید مخاطب را در تاریکی مصیبت رها کند

عبدالحمید قدیریان از نقاشان نامآشنا، طراحان برجسته صحنه و چهرههای شاخص و پیشکسوت در حوزه هنرهای تجسمی و سینمای انقلاب اسلامی است. او که فارغالتحصیل رشته نقاشی از دانشکده هنرهای زیبا و کارشناسی ارشد انیمیشن است، از ابتدای دهه ۱۳۶۰ فعالیت مطالعاتی و هنری متمرکز خود را با محوریت هنر شیعی و عاشورایی آغاز کرد. قدیریان علاوه بر خلق تابلوهای ماندگار و برپایی نمایشگاههای مفهومی متعددی چون «آسمان حسین» و «همپای نور»، در قامت مدیر هنری و طراح صحنه و لباس پروژههای بزرگ سینمایی نظیر «مریم مقدس» و «ملک سلیمان» نیز نقشی اثرگذار داشته و دارنده نشان درجه یک هنری است. آثار او همواره بر رویکردی معناگرا، جستوجوی نور و پیوند میان وقایع تاریخی با افقهای ملکوتی تاکید دارند.
در این گفتوگو، عبدالحسین قدیریان در مورد ضرورت اتخاذ منظر توحیدی و آسمانی در مواجهه با فجایع، بازخوانی کلام حضرت زینب (س) برای انسان امروز، نقش کلیدی دو مولفه مسیر و مقصد در هنر متعهد و رسالت هنرمند در امیدآفرینی و تزریق انرژی به جامعه در تنگناها میگوید. او با اشاره به زیست در دوران آخرالزمان و هجمه ابتلائات گوناگون، تاکید میکند که از دیدگاه او، وظیفه هنر متعهد رها کردن انسان در تاریکی مصیبت نیست؛ بلکه هنرمند باید با گشودن چشمها رو به آسمان، هم التیامبخش رنجها باشد و هم تابآوری و انگیزه حرکت تا رسیدن به مقصد را در جان مخاطب زنده نگه دارد.

آقای قدیریان، اگر اشتباه نکنم ایده شما این است که نقاش و هنرمند نباید تماشاگر را به تاریکی ببرد، بلکه باید به نحوی چشمش را رو به آسمان باز کند. شما در تابلویی که در این نمایشگاه داشتید چطور با این موضوع مواجه شدید و دوست داشتید مخاطبتان چطور با آن روبهرو شود؟
موضوع میناب یکی از ماجراهای جنگ ۴۰ روزه است. من کلا معتقدم در رابطه با مباحثی که به انقلاب برمیگردد، باید نگاهمان شبیه نگاه حضرت زینب (س) باشد. حضرت زینب (س) در اوج مصائب عاشورا، با آن صحنههای فجیعی که اتفاق افتاد، وقتی سخن میگویند، از زیبایی صحبت میکنند؛ زیباییای که شاید هیچکس دیگری آن را ندیده باشد. چرا؟ برای اینکه ایشان از نقطهای به ماجرا نگاه میکنند که اگر هر کس دیگری هم از آن ارتفاع نگاه کند، میتواند همان حقیقت را ببیند.
بیشتر مردم نگاهی کاملا دنیایی به قضایا دارند و به همین دلیل، همهچیز برایشان سراسر درد و رنج و کمبود است. اما وقتی شما از زمین فاصله میگیرید و اوج میگیرید، میبینید که اصلا صحنه شکل دیگری پیدا میکند. یعنی نهتنها این چیزهایی که ما به آن «فاجعه» میگوییم، لزوما فاجعه نیست، بلکه میتواند نوعی تکامل، نوعی رسیدن و به تعبیری نوعی شکوفا شدن باشد؛ چراکه این خاصیت نگاه توحیدی است. بر همین اساس، تقریبا در همه آثارم تلاش میکنم این منظر توحیدی را باز کنم و در کارهایم به آن جلوه بدهم؛ چون معتقدم این کلام حضرت زینب (س) که «ما رأیتُ إلا جمیلا»، دقیقا برای همین دوران است.
یعنی ما در دوره آخرالزمان قرار داریم. البته تا ظهور فاصله داریم، اما مسائل و مشکلات آخرالزمانی آغاز شده است. به دلیل حضور فتنههای پیدرپی و درد و رنجهای فراوانی که مردم با آن مواجه میشوند، راهحل، همین منظر است؛ اینکه با نگاه آسمانی به اتفاقات نگاه کنیم. وقتی با دید آسمانی نگاه میکنیم، نهتنها احساس فشار و ناراحتی نمیکنیم، بلکه احساس میکنیم چیزی هم به دست آوردهایم. به همین خاطر، ظرفیت تابآوری انسان بالا میرود. در راهپیمایی اربعین همین مکانیزم عمل میکند. کسانی که از بیرون به صحنه نگاه میکنند، سختی راه، طولانی بودن مسیر و خطرات آن را میبینند؛ اما کسانی که در صحنه حضور دارند، از لذت راه، از کیف و شیرینی رسیدن به حرم و از شوق و اشتیاق وصال سخن میگویند. یعنی یک واقعه، وقتی از دو زاویه متفاوت دیده میشود، میتواند به دو شکل کاملا متفاوت جلوه کند.
شما میخواهید با این اثر چیزی فراتر از تسلی و التیام به مخاطب ارائه دهید.
من از حدود سالهای ۵۹ یا ۶۰، کار مطالعاتیام را درباره اتفاقاتی که برای انقلاب میافتاد آغاز کردم؛ یعنی مطالعاتم را بهطور متمرکز روی هنر انقلاب قرار دادم. جمعبندیای که در طول این ۴۰ سال به آن رسیدهام، این است که آثاری که در حوزه هنر انقلاب یا به تعبیر دیگر، آثار شیعی خلق میشوند، باید دو عنصر اساسی داشته باشند: یکی مسیر و دیگری مقصد. اینکه شما مفاهیم را بگیرید، اما اصلا معلوم نباشد این مفاهیم به کجا متصل هستند و در چه حیطهای قرار دارند، جز ایجاد اوهام، نگرانی و گاهی احساس تنهایی، حاصلی نخواهد داشت. اما وقتی شما هر مصیبت و هر مشکلی را در جهت حرکت به سوی یک نقطه نورانی و مقدس تعریف میکنید، آنوقت میبینید که حتی بزرگترین فجایع هم در این مسیر کوچک میشوند. نمونه تاریخی این نگاه، همان کلام حضرت زینب (س) است. وقتی ایشان به عاشورا و آن صحنه فجیع نگاه میکنند، چون آن اتفاق را در مسیر ظهور میبینند؛ یعنی ظهور برای ایشان مقصد آن اتفاق است و عاشورا را در جهت یک سیر تکاملی تا ظهور میبینند، میفرمایند: «ما رأیتُ إلا جمیلا»؛ من جز زیبایی ندیدم. وگرنه اگر هر حادثه را بهصورت مجزا و بریده از مسیر کلی آن نگاه کنید، سراسر دردآور است. اگر عاشورا را فقط در همان روز عاشورا ببینید، با یک فاجعه عظیم روبهرو هستید؛ اما وقتی آن را در یک مسیر و با یک مقصد میبینید، معنای آن کاملا تغییر میکند.
تابلوهای شما هم عمدتا همین حس را منتقل میکند.
در اثری که در این نمایشگاه ارائه کردهام، میبینید که همین حس وجود دارد؛ یعنی تلاش شده است حادثه فقط بهعنوان یک اتفاق تلخ و دردناک دیده نشود، بلکه در ارتباط با یک مسیر و یک مقصد نورانی فهم شود. در واقع، اثر هنری میتواند مخاطب را از خود حادثه عبور دهد و به افق و مقصدی برساند که آن حادثه در نسبت با آن معنا پیدا میکند. هنرمند حداقل باید بتواند این کار را انجام دهد؛ یعنی موضوع را بهگونهای روایت کند که هم برای مخاطب التیامبخش باشد و هم به او انرژی بدهد. به عبارت دیگر، اثر هنری باید هم مرهمی بر درد باشد و هم نیرویی برای ادامه راه؛ چراکه این مسیر طولانی است و مقصد، دور.
یکی از وظایف هنرمند، تزریق انرژی به مخاطب است؛ البته در فجایع سخت، این وظیفه پررنگتر و جدیتر میشود. هنرمند نباید مخاطب را در همان نقطه درد و رنج رها کند؛ بلکه باید بتواند در کنار دیدن و بیان رنج، نیرویی برای حرکت و ادامه مسیر نیز در او ایجاد کند.
سیفی: نمیخواستم داغ میناب در حد یک خبر بماند

ناصر سیفی از نقاشان باسابقه و چهرههای شناختهشده در حوزه هنرهای تجسمی انقلاب اسلامی و دفاع مقدس است. او دانشآموخته کارشناسی نقاشی از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بوده و طی بیش از چهار دهه فعالیت، آثار ماندگاری را با تکیه بر مضامین مقاومت، مفاهیم آیینی، رویدادهای تاریخی و دغدغههای انسانی خلق کرده است. سیفی با نگاهی ریشهدار به هویت و حکمت ایرانی، هنر نقاشی را رسانهای زنده برای بازتاب رنجهای جمعی، همدردی با جامعه و پاسداری از حافظه تاریخی ملت میداند.
در این گفتوگو، ناصر سیفی در مورد ضرورت عبور اثر هنری از واکنشهای گذرا و ژورنالیستی به سوی ماندگاری تاریخی، معصومیت پایمال شده کودکان در پشت پردههای کثیف سیاست جهانی و ادعاهای پوشالی حقوق بشر، پیشینه غنی تابآوری و ترمیمپذیری فرهنگ ایرانی در برابر هجومها و فجایع و بازنمایی فاجعه میناب و تصویر کردن همزمان تلخی سوزناک واقعه و صلابت میهندوستانه خانوادهها میگوید. او مواجهه با این سوژه را آمیزهای از بهت، همذاتپنداری و ادای دین میداند که بزرگترین چالش آن، نمایش همزمان مظلومیت کودکان در کنار ایستادگی، خشم به دشمن و عشق خانوادهها به وطن بوده است؛ اثری بیپیرایه که به نشانه تعظیم در برابر این داغ ملی خلق شده و با قدردانی از تمامی هنرمندان بیدار همراه است.

موضوعی مثل سوگ بچههای میناب یک مرز باریک دارد بین اینکه فضای سوگ باقی بماند یا اینکه خیلی زود در حد یک خبر، یک پاسخ یا یک واکنش در حافظه و تاریخ محو شود. چطور این مرز را در نظر گرفتید و اثری خلق کردید که ماندگار شود و در حد یک واکنش نماند، تا بشود بعدها هم تماشایش کرد و دوباره به همان حسوحال رسید؟
این البته نظر شماست؛ من واقعا نمیدانم این کار تا چه حد میتواند اثرگذار باشد و بماند. تمام تلاش ما این بود که به خبر اکتفا نکنیم، اما اینکه چقدر توانستیم موفق باشیم یا نه، بنده از نگاه خودم میگویم که واقعا نمیدانم تا چه اندازه موفق بوده است. این موضوع دیگر برمیگردد به نحوه مواجهه مخاطب و بازخوردش در جامعه، میان اهالی فرهنگ و هنر و در نهادهای اجتماعی؛ آنها هستند که باید تاثیرش را ببینند.
تمام سعیمان این بود که در حد خبر نماند. چون این ماجرا یک فاجعه بسیار تلخ و دردناک بود؛ پای احساسات و دنیای کودکان در میان است و تقریبا تمام دنیا، کم یا زیاد، روی این موضوع حساسیت دارند یا دستکم ادعایش را دارند. خیلی از مجامع و انجمنها بهنام حمایت از کودکان در این شرایط حضور دارند اما در واقعیت قربانیان اصلی همین بچهها هستند؛ کودکانی که بازیچه و قربانی مسائل سیاسی، اجتماعی و طرحها و نقشههای غیرانسانی میشوند و اغلب هم پشت این قضایا همین نهادها قرار دارند. یعنی یک بهرهبرداری سیاسی کثیف و کاملا غیرانسانی انجام میدهند؛ نگاه و برخوردشان با کودک اینگونه است. یک نمونهاش همین ماجراهای امثال اپستین است و این موارد خیلی زیاد است؛ کم نیستند نهادهایی که شاید شناخته نشده باشند اما زیر لوای حمایت از حقوق بشر و دفاع از کودک مرتکب جنایت میشوند که غالبا هم پنهان میماند. بنابراین کودکان به خاطر معصومیت و بیدفاع بودنشان و اینکه باید تحت حمایت بزرگترها باشند، در وجدان جمعی دنیا مظلوم واقع میشوند؛ وقتی هم چنین اتفاقی رخ میدهد، مسلما وجدان جمعی بشر و جهان متاثر میشود.
ما هم در ایران زندگی میکنیم؛ سرزمینی که تاریخش آکنده از این تهاجمها، غارتها، جنایتها و شبیخونها بوده است، اما گذشتگان ما بهخوبی توانستند تاب بیاورند، مقاومت کنند و حتی فرهنگهای مهاجم را در خود هضم کنند یا به نوعی تحت سیطره درآورند. بعد از مدتی، حتی در برابر هجوم مغولها یا حمله اسکندر به ایران که تبعات فرهنگی فراوانی با خود آورد، دیدیم که تاثیرات گرفته شده در معماری و جاهای دیگر تا حد زیادی خودخواسته بود و جامعه توانست دوباره خودش را ترمیم و پیدا کند. همان چرخه حرکت به سوی تعالی و حکمت ایرانی باعث شد آسیبهای هجوم نظامی و فرهنگی بهمرور کمرنگ شود و فرهنگ و هنر جامعه ایرانی مجددا احیا شود.
حالا ما هم به عنوان فردی که در این عرصه کار میکنیم، تلاش کردیم کارمان پیوندی زنده با روزگار داشته باشد؛ هرچند میگویم تلاش کردیم، شاید هم اصلا موفق نبوده باشم. به هر روی، تصاویری به دستم رسیده بود و سعی کردم از آنها بهره ببرم. میدانم در هنر نمیشود پرگویی کرد و تصاویر را با کلام شرح داد، اما دلم نیامد از تصاویری که در قالب قابهای مربعی کار کردم بگذرم؛ هر کدام اینها خودش یک اثر مستقل است و شاید بهتر بود جداگانه روی هرکدام کار شود. میخواهم بگویم حواسم بود که کار دچار شلوغی و ازدیاد تصویر نشود اما حقیقتا نتوانستم از آنها صرفنظر کنم؛ مثل تصویر این کیفها و آن فضایی که اغلب دخترخانمها بودند و البته پسربچههایی مثل ماکان نصیری هم در میانشان بودند؛ حتی تصویر دخترانهای کار شد با آن کیفها، گلها و فضای تیره پسزمینه. در دو طرف کار هم به عنوان دو بال اثر، مو و گیسوان دخترکان را نقاشی کردم با شانه و گلسر، که صرفا جنبه تزیینی نداشت. در آن مربعهای کوچک هم نتوانستم از این صحنهها بگذرم؛ مثلا مادران این بچهها که دور مزارها گرد آمده بودند و خودش یک قاب حسی و فوقالعاده اثرگذار است. اینکه بنده در قالب نقاشی چقدر توانستهام این بخش را موثر دربیاورم نمیدانم.
تصویر دیگر مربوط به کیفها، کتابها و بند کفشها بود؛ یا تصویری از مدرسهای با تختهسیاه شکسته، دیوارهای فروریخته و کیف و عینک و میز معلم. بعضی از این جزئیات در عکس اولیه نبود و اضافه شد تا به تعبیر شما در یادها ثبت شود که این میز متعلق به معلم است و این کلاسی است که این بلا بر سرش آمده؛ یا تصویر گور دسته جمعی که پیکر بچهها در آن آرام گرفت و این تصویر چه در عکس و چه در نقاشی دقیقا هیبت یک کشتی را تداعی میکند. من این المانها را تعمدا گنجاندم تا همانطور که گفتید در اذهان ثبت شود و فقط به بعد فرمی و هنری فکر نکردم. این به این معنا نیست که بخواهم از زیر بار نقدهای کارم فرار کنم؛ هیچ ادعایی هم ندارم، اما این کمترین کاری بود که از دستم برمیآمد تا این نشانهها را بیاورم و من هم در سوگواری و همدردی با خانوادههای این عزیزان و خانواده بزرگشان، ایران، سهیم باشم.
مواجهه خود شما با تصویر کردن چنین فاجعهای چه بود؟ در آغاز مسیر، میخواستید مخاطب چه چیزی را در این تابلو ببیند؟
اگر بگویم اصلا به مخاطب فکر نمیکنم که ادعای درستی نیست؛ اما در واقعیت، هنرمند عمیقا درگیر خود اثر میشود و تلاش میکند آن رویداد را به زعم خود- یا حداقل از نگاه من، اگر نخواهم حکم کلی بدهم- درک کند. هنرمند میکوشد آن واقعه را بفهمد، در آن سهیم شود، با آن همذاتپنداری کند و در نهایت بهترین روایت یا اثر را ارائه دهد. تلاش من هم همین بود و چه بسا اصلا موفق نشده باشم اما همواره سعی میکنم طوری وارد اثر شوم که از نظر درونی با آن احساس صمیمیت و صداقت پیدا کنم. ما در حال نقاشی کردن هستیم و قرار است این اثر، بازتاب حادثهای مثل اتفاق مدرسه میناب باشد. من در برخورد با این سوژه واقعا در بهت و حیرت فرو رفته بودم و میدانستم هر کاری انجام دهم- همین اثری که الان یک بخش مرکزی بزرگ دارد، چهار تصویر کوچک و دو باله در طرفین با گیسوان دختران که شاید ۶ یا هفت قسمت شود- اگر ۷۰ بخش و ۷۰ بوم هم کار کنم، باز هم به هیچوجه گویای وسعت آن حادثه نخواهد بود؛ مگر اینکه عنایت خداوند شامل حال انسان شود تا بتواند گوشهای از این تلخی جانکاه و عظمت ماجرا را به تصویر بکشد. تلخی از این منظر که فاجعه واقعا سوزناک بود و عظمت از این حیث که این بچهها درست مثل همه ما غافلگیر شدند و در اوج مظلومیت به شهادت رسیدند. با این حال، وقتی برخورد و نگاه خانوادههایشان را میبینید، در عین داغداری یک صلابت، هیبت، خشم نسبت به دشمن و یک دلدادگی عمیق به وطن احساس میکنید که حقیقتا شکوهمند است. نمایاندن چنین وجوهی در یک اثر هنری واقعا کار دشواری است؛ نمیگویم غیرممکن است، اما دستکم ثبت کامل آن ساده نیست. من واقعا نهایت تلاشم را به کار بستم تا گوشهای از این واقعیت را منتقل کنم، هرچند ادعایی ندارم و میدانم صد بار دیگر هم بکشم، تصویر کردن این مظلومیت و اقتدار در قالب نقاشی دشوار است. شاید دیگران توانمندیها و قابلیتهای بیشتری داشته باشند و خداوند به ما هم لطف داشته که شاید حقش را خوب ادا نکرده باشم؛ اما تنها فکرم این بود که اثری سالم و صادقانه خلق کنم؛ یعنی به زبان بیزبانی بگویم من هم در داغ شما شریکم و در برابر روح پاک و معصوم این بچهها و دل صبور و مقتدر خانوادههایشان سر تعظیم فرود میآورم.
اگر نکته دیگری هست بفرمایید...
من فقط میخواهم تشکر کنم از همه کسانی که در تمام جهان و بهویژه در میهن خودمان نسبت به داغ میناب بیتفاوت نماندند؛ کسانی که فارغ از دستهبندیهای سیاسی و اجتماعی، کمبودها، نارساییها و جفاهایی که به ناحق بر این مردم میرود، پای کشورشان و پای مظلومیت این کودکان ایستادند، حرف زدند، قلم زدند، قدم برداشتند، نسبت به دشمن اعلام برائت و انزجار کردند و کنار خانوادههای داغدار ایستادند. واقعا از بانیان این نمایشگاهها و همه رویدادهایی که در گوشهوکنار دنیا و بهخصوص در ایران برپا میشود سپاسگزارم؛ از تمام کسانی که در این مسیر فیلم ساختند، نمایشنامه نوشتند، اثر موسیقایی خلق کردند، نقاشی کشیدند و تصویرسازی کردند، صمیمانه تشکر میکنم. به عنوان یک ایرانی دست یکایک آنها را میبوسم که در این واقعه منفعل نبودند. امیدوارم خداوند به همگی پاداش دهد و همه ما را قدردان این شهدا، شهدای مظلوم دیگر در مناطقی مثل لامرد و تمامی کسانی قرار دهد که پای آب و خاک و ملت خود ایستادهاند. از درگاه حق برای همه آنها توفیق میخواهم و از شما هم برای وقتی که اختصاص دادید سپاسگزارم.
نظر شما