هفته گذشته از گسترش سفره افطاری رزمندگان با حضور مادر شهید گفتیم. در سومین ایستگاه از ستون مقاومت زنانه، به دل هیاهوی انفجارهای پایتخت می‌رویم؛ جایی که دلهره‌های جنگ در برابر خونسردی زنان رنگ می‌بازد. این روایت، دربر دارنده قاب‌هایی بامزه و تکان‌دهنده از تقابل اضطراب جوانی و آرامش سالمندی در محراب مسجد است؛ قصه شجاعت دخترانی که با تشر مادران‌شان به سنگر پشتیبانی بازمی‌گشتند تا ثابت کنند این همبستگی خالصانه و مردمی، بدون هیچ حمایت دولتی، چگونه حماسه‌ای ماندگار آفرید.

آسانسور آرامش در هیاهوی انفجار

آگاه: کار توی آن روزهای حساس با همین شور و برکت جلو می‌رفت، اما در کنار سختی‌ها، قاب‌های بامزه و به‌یادماندنی هم کم نداشتیم. یک روز که مثل همیشه دم افطار مشغول آماده‌سازی لقمه‌ها بودیم، ناگهان صدای انفجار مهیبی نزدیک مسجد پیچید؛ پایگاه شکاری فرودگاه مهرآباد، پشت میدان آزادی را زده بودند. توی آن هیاهو یک نفر سراسیمه دوید داخل و داد زد: «مسجد آن دست میدان را زدند!» با این حرف، موجی از ترس راه افتاد و خیلی از خانم‌ها هراسان از مسجد فاصله گرفتند و بیرون رفتند.
من هم با عجله داشتم از مسجد خارج می‌شدم که چشمم به محراب افتاد؛ دیدم حاج‌خانم‌های مسن محله خیلی شیک و آرام در محراب نشسته‌اند، دارند عبادت می‌کنند و منتظرند اذان مغرب را بگویند تا نمازشان را بخوانند! هراسان خودم را به آنها رساندم و گفتم: «تو رو خدا سریع‌تر بیاین از مسجد خارج بشید.» یکی از حاج‌خانم‌ها برگشت و با یک نگاه عاقل‌اندرسفیه و با ریلکسی کامل بهم گفت: «جوون، مرگه دیگه، غصه نخور...» توی دلم گفتم حاج‌خانم، به خدا من از جون خودم نمی‌ترسم، سوالم این است که شما را با این پای لنگ چطور تا پایین برسانم؟!
خیلی صحنه با نمکی بود؛ ما تمام استرس‌مان این بود که چطور آنها را نجات دهیم و بیرون ببریم، ولی آنها فکر می‌کردند ما از جان خودمان ترسیده‌ایم. هرچه می‌گفتم: «حاج‌خانم بدو، عجله کن، از پله‌ها بیا پایین» گوشش بدهکار نبود و با خونسردی تمام سوار آسانسور شد. در آن وضعیتی که صدای انفجار آن‌قدر نزدیک بود، ما تازه باید چانه می‌زدیم و راضی‌شان می‌کردیم که حالا الان به فکر آخرت‌تان نباشید، بیایید فعلا از این مسجد خارج شویم که خون‌تان گردن ما نیفتد و چهار تا جوان هم به خاطر خارج کردن شما اینجا پرپر نشوند. خلاصه به سختی خارجشان کردیم.شجاعت آن روزها پیر و جوان نمی‌شناخت. یکی از دخترهای نوجوان محله که به ما کمک می‌کرد، یک روز که صدای انفجارها خیلی شدید شد، بهش گفتم: «اصلا لازم نیست اینجا بمونی، برگرد خونه.» شب که شد، برگشت مسجد و با خنده تعریف می‌کرد: «مامانم دعوام کرده و گفته واسه چی برگشتی؟ تو باید می‌موندی همون‌جا کنار خانم‌ها!» برایم تکان‌دهنده بود؛ ما با چنین بچه‌محل‌های شجاع و نترسی طرف بودیم که حتی مادر از جان بچه‌اش نمی‌ترسید و می‌گفت تا وقتی کار هست، باید در مسجد بمانی.آن روزها ما یک جمعیت واقعا مخلص و زیبا را پای کار دیدیم. خانم‌هایی که از خانه و زندگی‌شان زدند و پا به پای مادر شهید بلندی که مدام زحمت می‌کشید و از مردم پول جمع می‌کرد، ایستادند. کارمان هیچ‌گونه حمایت دولتی یا حکومتی از هیچ ارگانی نداشت؛ نه شهرداری، نه بسیج، نه هیچ جای دیگر. همه چیز کاملا خودجوش و مردمی بود؛ خودمان دست به جیب می‌شدیم، پول جمع می‌کردیم و برای رزمنده‌ها غذا می‌پختیم. روزهای سختی بود، اما به غایت شیرین و ماندگار... .

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.