آگاه: روایت چهارم از ستون «مقاومت زنانه»، قصه جابهجایی سنگر پشتیبانی از مسجد به حسینیه محله است؛ کوچ اجباری زنانی که پس از ۴۰ روز تلاش بیوقفه، با بیمهری و بهانهتراشیها روبهرو شدند اما میدان را خالی نکردند. در این هجرت، حلقه اتصال دلهای بانوان، مادر داغدار شهید بلندی است. مادری که فرزند نخبهاش را در غائله غرب تهران از دست داده، اما حالا با چشمانی اشکبار پای دیگهای غذا میایستد تا به آخرین خواسته پسرش عمل کند؛ پختن غذایی گرم برای همرزمانی که هنوز در میدان نبردند. این روایت، تصویر زنی است که با هر شعله اجاق، وصیت پسرش را زندگی میکند و برکت حضورش، پایگاه مقاومت محله را زنده نگه داشته است.
این غلغله و تکاپوی شیرین تا نزدیک به ۴۰ روز هر روز در مسجدمان برقرار بود. اما بعد از ۴۰ روز، ورق کمی برگشت؛ هیات امنا و امام جماعت مسجد به خاطر هزینهها و تامین آب و برق این آشپزیهای حجم بالا شروع کردند به سنگاندازی و یکجورهایی ما را جواب کردند. دلسرد نشدیم؛ باروبندیلمان را جمع کردیم و به نزدیکترین حسینیه محله رفتیم تا کار زمین نماند. آنجا هم همکاریمان را با خانم غیاثوند (مادر شهید بلندی) و همسر شهید بلندی با همان قوت ادامه دادیم.
کنار خانم بلندی بودن، خودش یک مدرسه بود؛ پر از خاطرات شیرین و البته تلخ. پسرش از نخبههای سپاه و از شهدای جنگ ۱۲ روزه بود که در هدایت و کنترل پهپاد تخصص داشت و متاسفانه در همان غائله غرب تهران و شهرک شهید باقری که جلسه سران را زدند، شهید شد و به پدر شهیدش پیوست. جوانی فوقالعاده، محبوب دل مادر و خواهرانش و عصای دست خانواده بود. خانم بلندی هر بار که قفل گوشیش را باز میکرد و چشمش به عکس پسرش میافتاد، بیاختیار اشک میریخت و دل همه ما را هم خون میکرد و گریهمان را درمیآورد.
هنوز سال پسرش نرسیده بود که او پای این دیگها آمد. اصلا انگیزهاش برای این همه دوندگی و آشپزی، آخرین خواسته پسرش بود. پسرش قبل از رفتن از او خواسته بود برای همرزمانش یک غذای مشتی بپزد؛ مادر هم یک آبگوشت خیلی چرب و چیلی و خوشمزه پخته بود که من چون همسایهشان بودم خوب یادم هست؛ حتی مقداری از آن را به ما هم داد. پسرش آن روز آبگوشت را برای همرزمانش برد و دیگر هیچوقت برنگشت.
همین شد که مادر شهید بلندی احساس میکرد دینش به پسرش، پختن غذا برای رزمندههاست. حضور و نفس او مایه برکت مسجدمان شده بود و ما دخترا و مادرها، همه دورش جمع شده بودیم و با جان و دل کمکش میکردیم تا سفره آخرین وصیت پسرش همیشه پهن بماند.
۲۴ مرداد ۱۴۰۵ - ۲۲:۱۰
کد مطلب: ۲۴٬۵۵۵
نظر شما