مرضیه کیان،‌ خبرنگار: بعضی آدم‌ها مثل ستون خانه هستند؛ بی‌صدا بار می‌کشند، دیده نمی‌شوند، اما اگر نباشند سقف روی سر ویران می‌شود. روایت سیزدهم قصه یکی از همین ستون‌هاست. حاج غلامرضا فرقانی؛ همان پدر آرام و زحمتکش که ظهر ۲۵ خرداد ۱۴۰۴ در پارکینگ خونین میان آوار، سفر خود را ناتمام گذاشت. مردی که میراث او فقط نان حلال بود تا تهران بداند ریشه مقاومت با خون همین پدران فداکار جان می‌گیرد.

آگاه: تهران جان! سلام. چند روزی است میان این کوچه‌ها و خیابان‌ها که حالا بوی باروت می‌دهند قدم می‌زنم. دل به دریا زدم که بیایم قطعه ۴۲ و دلی به دریای حماسه بسپارم و استخوانی سبک کنم. دیدم بدک نیست. مدتی است چیزکی برای تو قلمی نکرده‌ام. هوای این روزهای تو، هوایی‌ام کرد. دل پر است و دست خشک به نوشتن نمی‌رود. عصری سر انگشتانم گزگز می‌کرد. دیدم چاره‌ای نیست. باید نوشت وگرنه این بغض و غم می‌زند به قلب و دل. یاد از آن روزها کردم که حیاط خانه‌ها آب و جارو می‌شد و بوی اطلسی می‌آمد. اما امروز تو قصه دیگر داری. امروز تو صحنه نبرد هستی. دستی که تا دیروز قلم می‌زد حالا باید از خون و حماسه بنویسد. من قبل از این تاخت و تاز کفتارها چه به نوشتن از موشک و آوار؟ اما وقتی پای تو در میان باشد، پای ایران در میان باشد، خون ما می‌جوشد. ما هم همینیم تهران. برای بعضی امور زود است و بعضی دیگر دیر. اما برای دفاع از تو همیشه وقت است.
امروز آمدم تا از حاج غلامرضا بگویم. ظهر ۲۵ خرداد سال ۱۴۰۴ بود. روزی که برای خانواده حاج غلامرضا قرار بود مثل روزهای دیگر بگذرد. روزی معمولی با ساک‌ها که بسته شده بود و سفری که قرار بود به‌زودی آغاز شود. حاج غلامرضا مردی آرام، متواضع، مهربان و فداکار بود. مردی که سال‌ها زندگی خود را با زحمت گذرانده بود تا خانواده او با نان حلال بزرگ شوند. از کودکی و جوانی کار کرده بود. سختی کشیده بود. آموخته بود که زندگی چیزی جز مسئولیت و امانت نیست. برای او پدر بودن فقط تامین کردن نبود؛ پناه بودن بود. همسر بودن فقط همراهی نبود؛ مراقبت و دلگرمی بود. او همیشه مراقب بود حق کسی بر گردن او نماند. مراقب بود کلامی نگوید که دل کسی را بشکند. کاری نکند که موجب آزار دیگری شود. باور داشت خداوند شاید از حق خود بگذرد، اما حق‌الناس را نمی‌توان نادیده گرفت.
همین نگاه بود که از او مردی ساخته بود که هرکس از او سخن می‌گفت ابتدا از خوبی او می‌گفت؛ از مهربانی او، از دلسوزی او، از آرامشی که در رفتار او بود. هیچ‌کس آن روزها نمی‌دانست که قرار است تمام این خاطرات خیلی زود به گرانبهاترین میراث خانواده تبدیل شوند. حاج غلامرضا همسر و پدری مهربان بود. پدری که آرزوهای بزرگ برای فرزندان خود داشت؛ آرزوهای ساده اما عمیق. دیدن روز ازدواج آنها، ایستادن کنار آنها در یکی از مهم‌ترین روزهای زندگی، شنیدن صدای خنده نوه‌ها. شاید یک روز در حالی که نوه خود را در آغوش گرفته، با همان لبخند آرام همیشگی به گذشته نگاه کند و از اینکه فرزندان خود را سربلند دیده دل او آرام بگیرد.
اما تهران! زندگی گاهی برای بعضی آدم‌ها فرصت تمام کردن آرزوها را نمی‌دهد. آن روز خانواده آماده رفتن بودند. ساک‌ها بسته شده بود. وسایل باید به ماشین منتقل می‌شد. حاج غلامرضا مثل همیشه خود مشغول انجام کارها بود. ساک‌ها را از پله‌های خانه پایین می‌برد تا در ماشین بگذارند و راهی شهرستان شوند. همه چیز در چند دقیقه اتفاق افتاد. ۲۵ خرداد، ظهر. ناگهان صدای انفجار آمد. موشکی به خانه روبه‌روی محل سکونت آنها اصابت کرده بود. موج انفجار با شدت زیاد به ساختمان خانواده حاج غلامرضا رسید؛ به‌ویژه در پارکینگ، جایی که او و خانواده او در آن لحظه حضور داشتند. خانه‌ای که تا چند لحظه قبل پر از زندگی بود، در یک لحظه زیر آوار فرو رفت.
حاج غلامرضا همان‌جا در خانه‌ای که سال‌ها برای آرامش خانواده خود تلاش کرده بود، به شهادت رسید. او رفت. درست زمانی که هنوز ساک‌های سفر پایین پله‌ها بود. رفت پیش از آنکه سفر آنها آغاز شود. رفت پیش از آنکه فرزانه و علی؛‌ دختر و پسرش را در لباس عروسی ببیند. پیش از آنکه صدای «بابا جان» را از زبان نوه‌های خود بشنود. پیش از آنکه سال‌ها بیشتر کنار همسر خود بنشیند و خستگی سال‌ها زندگی را با تماشای بزرگ شدن فرزندان خود از تن بیرون کند. همسر و فرزندان او نیز در آن حادثه مجروح شدند. خانواده در همان روز هم پدر و هم ستون خانه خود را از دست داد.
اما تهران عزیز! بعضی آدم‌ها با رفتن خود تمام نمی‌شوند. بعضی آدم‌ها تازه پس از رفتن بیشتر در زندگی اطرافیان خود حضور پیدا می‌کنند. حاج غلامرضا از آن آدم‌ها بود. حالا هر گوشه از خانه می‌تواند یاد او را زنده کند. یک صندلی، یک لباس، صدای باز شدن در، جای خالی او سر سفره؛ حتی ساک‌ها که شاید هنوز خاطره آن سفر ناتمام را با خود داشته باشند؛ سفری که هیچ‌وقت انجام نشد. اما شاید بزرگ‌ترین سفر زندگی حاج غلامرضا همان روز آغاز شد؛ سفری که مقصد آن دیگر یک شهرستان نبود. او رفت و برای خانواده خود چیزی بیشتر از خاطره به جا گذاشت. درس زندگی به جا گذاشت؛ درس مردانگی، درس مهربانی، درس حلال و حرام، درس مراقبت از دل آدم‌ها. مهم‌تر از همه تصویری از پدری که تمام عمر تلاش کرد فرزندان او با نان حلال بزرگ شوند و دست او به حق هیچ‌کس آلوده نشود.
حالا اگر روزی دختر او لباس عروسی بپوشد، جای یک نفر میان جمع خالی خواهد بود؛ جای پدری که آرزو داشت دست دختر خود را بگیرد و او را به خانه بخت بدرقه کند. اگر روزی پسر او پدر شود، جای یک نفر خالی خواهد بود؛ پدری که باید نخستین نوه خود را در آغوش می‌گرفت. اگر روزی نوه او بپرسد پدربزرگ من چه جور آدمی بود، پاسخ را می‌توان از تمام کسانی گرفت که او را می‌شناختند. می‌توان گفت پدربزرگ تو مردی بود آرام و مهربان؛ مردی که سال‌ها زحمت کشید تا خانواده او نان حلال بخورند. مردی که برای خانواده خود پناه بود. مردی که در یک ظهر تلخ از خرداد، در حالی که برای سفری خانوادگی آماده می‌شد، از میان ما رفت. شاید هیچ‌کس نمی‌دانست آن ساک‌ها که آن روز از پله‌ها پایین برده می‌شدند، آخرین وسایلی هستند که حاج غلامرضا جابه‌جا می‌کند. شاید اگر می‌دانستند، بیشتر او را نگاه می‌کردند.
حالا روی صحبتم با ایران است. بشنو:‌ خون این مردان بی‌ادعا ریشه‌های تو را محکم‌تر می‌کند. دشمن فکر می‌کند با این انفجارها ما می‌ترسیم، اما نمی‌داند هر پدری که این‌گونه می‌رود، هزاران جوان غیور از خون او بیدار می‌شوند. ما پای این خاک ایستاده‌ایم؛ پای نان حلال که پدران ما به ما دادند. حاج غلامرضا رفت اما داستان مقاومت او در قلب ایران ادامه دارد. زیاده‌عرضی نیست. ما تا آخر ایستاده‌ایم.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.