وانت سفید خانم جمالی

آگاه: روایت پنجم از ستون «مقاومت زنانه»، قصه زنی باصلابت است که با وانت سفیدش، خط مقدم مقاومت را به کوچه‌های تاریک روستای «بیار» کشانده است. خانم جمالی، بانوی کارآفرینی که روزها با کارگاه خیاطی‌اش چرخ زندگی زنان روستا را می‌چرخاند، شب‌ها وانت کارش را وقف انتقال اهالی به تجمعات شهر می‌کند. با پخش مارش حماسی از بلندگوی ماشین، زنان گرد او حلقه می‌زنند تا ثابت کنند برای میدان‌داری و ایستادگی، نیازی به شنیدن صدای بمب و ترکش نیست؛ بیداری و حضور کافی است.
تک‌خیابان بلند و طولانی روستا تاریک بود. از دور، دو نفر از خانم‌ها با پرچم لول‌شده گوشه جاده ایستاده بودند. سراغ خانم جمالی را گرفتیم. گفتند: «نور ماشینش را می‌بینید؟ آنجاست. ما هم منتظریم از اینجا رد شود تا ما را با خودش ببرد.» متوجه منظورشان شدیم. خانم‌های روستا ماشین را دوره کرده بودند و هرکدام به شکلی به آن می‌رسیدند.
دخترش جلوتر آمد، احوال‌پرسی گرمی کرد و مادر را از داخل خانه صدا زد. با عجله کفش‌هایش را پا کرد و آمد به خیابان. ترک‌زبان بودند؛ با همه اهالی آنجا احوال‌پرسی کرد و رو به خانم‌های اطرافش گفت: «زمان نداریم، سریع‌تر آماده بشین تا به برنامه شهر برسیم.»
نزدیک‌تر رفتم و خودم را معرفی کردم. لبخندی زد و ایستاد. خانمی حدودا ۵۰ ساله. گوشه چادرش را مرتب کرد؛ رو به من بود اما چشمش به خانم‌های پشت سرش بود تا ببیند کارها درست پیش می‌رود. محکم و باصلابت حرف می‌زد؛ زمان در مشتش بود. از آن آدم‌هایی که «نمی‌توانیم» برایش تعریفی نشده بود. سوئیچ را به همسرش داد تا وقتی با هم حرف می‌زنیم، ماشین را سر و ته کند رو به خروجی روستا.
- من چه کمکی می‌تونم به شما کنم؟ کار اصلی رو این مردم می‌کنن. هر شب تا میایم بیرون، می‌بینم دور ماشین جمعن. یاعلی می‌گیم و می‌زنیم به جاده.
اشاره کرد به مغازه کوچک کنار خانه‌اش و گفت:
- اینجا خیاطی می‌کنیم. چند نفر از خانم‌های خیاط هم هر شب با ما میان.
واسطه آشنایی ما، دختر جوانش بود که هر شب در یکی از موکب‌های آشخانه چای می‌دهد.
قصه خانم جمالی آنجا شنیدنی‌تر می‌شود که وانت سفیدرنگش را وقف راهپیمایی‌های هر شب کرده است. ابزار کارش است؛ تولیدی لباس کوچکی در دل روستای بیار دارد و چند خیاط از همین روستا به کار گرفته و خرج زندگی‌شان را می‌دهد.
باند صوتی کوچکی هم روی سقف ماشین سوار است. نمی‌دانم مهدی رسولی خبر دارد یا نه که «رستم تهمتنی»اش در همه کوی و برزن ایران مثل یک مارش عملیاتی عمل می‌کند. تا صدایش بلند می‌شود، خانم‌ها و پسربچه‌های نوجوان با پرچم و عکس آقا سر می‌رسند.
می‌گوید: «از وقتی راهپیمایی‌ها شروع شده، هر شب با اهالی روستا می‌ریم آشخانه. سرما و گرما هم حریف ما نیست. عید هم آمدیم میدان. گاهی می‌بینم تعداد زیاد است؛ دوبار میام و میرم. اهالی اینجا هرکس ماشین شخصی داشته باشه با اون میاد، اگر هم نداشته باشه، همه دست‌به‌دست هم می‌دیم تا کسی از ما جا نمونه.
اینجا، تو استان ما، هیچ بمب و ترکشی نیومده.
اما مردم، مثل همون مردم تهران و قم و میناب و اصفهان و تبریز، برای میدان‌داری هرچه داشتن، گذاشتن.»

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.