آگاه: تصدقت گردم تهران! خوبید؟ الحمدلله؟ خوشآمدید به این صفحه از تاریخ که ورق زدنش دست لرزان میخواهد و دلی که از پولاد باشد. تهران! تو را چه شده است که اینگونه زیر بار غم کمر خم کردهای؟ مگر نه اینکه کوچهباغهای شمیران و آب کرج تو پاتوق شبانه مردم بود؟ مگر نه اینکه شبچره میخوردند و گل میگفتند؟ اما روزگار چرخید و چرخید تا رسید به این شب بیآسمان. شبی که موشک صهیونیست نامرد بر سر اوین فرود آمد. خواب از چشم تو پرید، اما نه از ترس، که از داغ. تهران! بگذار با تو روراست باشم؛ ما خیلی چیزها دادیم، از جوانی رعنا تا استخوان درهمشکسته، اما شرف ندادیم. امروز میخواهم قصه مردی را بگویم که زیر آوار اوین جان داد؛ قصه سینهچاک وطن، سیدمحمدامین روشنروح.
خرداد ۱۴۰۴ چشم باز کردیم و دیدیم اوین، تلی از خاک و آهن شده است. درختان کهنسال اطراف زندان سر بر تن نداشتند و در آتش و موج انفجار سوخته بودند. کلاغهای بیجان روی آسفالت سیاه افتاده و مرکبهای پارکشده شبیه آهنپارههای مچاله به چشم میآمدند. گویی صور اسرافیل دمیده باشند. مادران داغدار پشت درهای بسته زندان خیمه ماتم زدند و چه انتظار تلخی کشیدند. خاک داغ را چنگ میزدند تا شاید نشانهای از جگرگوشه خود بیابند. امدادگران خسته در حیاط نیمهویران زندان تکههای پیکر، لنگهکفشهای خاکی و پلاک و انگشتر جمع میکردند تا مگر خبری باشد برای پایان چشمانتظاری خانوادهها. هر چند ساعت، یک بار نامی را میخواندند و لرزه بر اندام جمعیت میافتاد.
روز حادثه، سیدمحمدامین روی صندلی چوبی خود در اتاق اداری، نزدیک بهداری و آسایشگاه نشسته بود. دفتر مرخصی سربازان را گشوده بود و داشت نام رفقای خود را برای رفتن رد میکرد که آسمان غرش کرد و خشم کینهتوزانه موشک فرود آمد. صدا که در دالانها پیچید، او به سمت در خروجی شتافت تا بچهها را خبر کند و نجات دهد، اما سقف و دیوار بتنی یکجا فروریخت و او را در آغوش کشید.
یک هفته تمام، مادر و پدر پشت دیوارهای فروریخته اوین زیر آفتاب سوزان بست نشستند. هر باری که امدادگران صدا میزدند کسی زنده است، دل مادر هری فرو میریخت. التماس میکرد: «نام محمد مرا هم صدا بزنید!» نامش را صدا زدند، اما از زیر آن خروارها سنگ و کلوخ، محمدامین زنده برنگشت. دوشنبه نهم تیر بود که پیکرش را یافتند؛ پیکر که نه، تنها تکه کوچکی از آن تن رشید و برومند که از طریق نشانهها و آزمایش شناسایی شد؛ همانطور که از فرمانده دلاورش هم چیزی نمانده بود. داغی سنگین بر جگر مادر نشست که تا ابد تازه است، اما وقتی نام فرزندش را در زمره شهیدان نوشتند، قامتش استوار شد و آرام گرفت.
تهران جان! روز بعد در قطعه شهدای بهشت زهرا(س)، بی آنکه مادر بتواند رخسار ماه پسرش را برای آخرین بار ببیند یا پیشانی بلندش را ببوسد، پیکر تکیده او به آغوش خاک سپرده شد. در سالن دعای ندبه برای او نماز خواندند و با عزت تمام بدرقهاش کردند. دشمن نادان خیال خام کرده است که با ویران کردن سقفها و پرپر کردن سروهای ۲۴ سالهای چون محمدامین، زانوی این ملت سست میشود. آنها نمیدانند که ما برای وجب به وجب این خاک، جوانان برومند دادهایم و باز هم ایستادهایم.
هر قطره خونی که از سیدمحمدامین بر خاک تفتیده اوین چکید، سند مظلومیت و شرف این دیار است. ما جان شیرین جوانانمان را میدهیم اما یک وجب خاک و ذرهای عزت به حرامیان نخواهیم داد. نام سیدمحمدامین روشنروح تا ابد روی پیشانی غیرت این شهر میدرخشد و با خط طلا نوشته میشود. سرت را بالا بگیر تهران؛ فرزندان تو مردانه ایستادند و خریدار شهادت شدند. این خونهای پاک، چراغ راه فردای ماست و داغ این جنایت هرگز از یادها نخواهد رفت. کاغذ به پایان رسید اما حماسه فرزندان تو جاودانه است. سحر نزدیک است، ایران و ما بیداریم.
۱۱ شهریور ۱۴۰۵ - ۱۱:۰۸
کد مطلب: ۲۴٬۹۹۰
مرضیه کیان، خبرنگار: روایت پانزدهم است؛ دیگر رخت عزا پوشیدن کار ما نیست، ما جامه رزم به تن داریم. امروز رخصت بدهید نقل یک جوان ۲۴ ساله از دل همین تهران را عرض کنم. آقاسیدمحمدامین روشنروح، لیسانس حسابداری و سرباز وظیفه اوین؛ همان جوانی که در شامگاه شوم خرداد با کینه موشکهای صهیونیست پر کشید. بنشینید تا برایتان از غیرت جوانی بگویم که آن روز نوبت شیفتش نبود، مرخصی داشت و مادر التماسش کرد بماند، اما دلش تاب نیاورد و رفت تا دفتر مرخصی رفقایش را امضا کند و خودش برات شهادت بگیرد؛ قصه جوانی که ایستاد و مردانه سلام آخر را داد.
نظر شما