آگاه: کافی است صبح یک روز کاری سوار مترو شوید یا سری به یکی از همین خیابانهای همیشه شلوغ بزنید. جمعیت موج میزند، اما غریبتر از خود جمعیت، سکوت درون آن است. آدمها حرکت میکنند بیآنکه «بروند»، کار میکنند بیآنکه بسازند، زندگی میکنند بیآنکه زیسته باشند. این، حال امروز مردمی است که از فرط فشار، نه فریاد که نفسنفس میزنند. مردمی که جان ندارند. مراد از «جان» فقط نیروی بدنی نیست. جان، آن رمق پنهان است که صبح آدم را از رختخواب بلند میکند، آن باور که فردا بهتر از امروز خواهد بود، آن حوصله که برای فرزندت قصه بگویی، برای همسایه لبخند بزنی، برای آرمانی هزینه بدهی. وقتی این جان برود، بدنها میمانند و حرکتها بدون شور و معنا ادامه دارد. آدمها به ماشینهای بقا تبدیل میشوند. حساب میکنند، میسنجند، پسانداز میکنند، در صف ویزا میایستند و در دل همه این محاسبات، جایی برای «فردا» خالی میماند.
این فرسودگی، بیسبب نیست. سالهاست جامعه میان بحرانهای پیدرپی پاسکاری میشود. تورمی که قدرت خرید را آب میکند، حقوقی که آب رفته و قیمتهایی که قد کشیدهاند، اخباری که هر صبح، بدتر از دیروز آغاز میشود، موج مهاجرتی که هر سال جمعی از بهترین جوانان را - به قول خودشان - «پرواز» میدهد و بازماندگان را با خاطره آنها تنها میگذارد. آدمی یکبار نمیشکند، او هزاران بار کوچک میشود. در صف گرانتر شدن نان، در شنیدن خبر رفتن دوست، در حساب کردن هزینه درمان، در جواب سربالای فرزندی که میپرسد «آینده من چیست؟»
در همین حال از آنان خواسته میشود صبور باشند، مصرف را کم کنند، امید را حفظ کنند، فشار را تحمل کنند، برای فرداها مایه بگذارند و هرگز خسته نشوند. از سوی دیگر، توقعات خود مردم از زندگی - که روزی ساده و بدیهی مینمود، از سقفی کوچک، شغلی آبرومند، آیندهای قابل پیشبینی برای فرزند - هر روز دورتر و دورتر میشود.
خطر بزرگ، همینجاست. جامعه بیجان، نه میسازد و نه اعتراض میکند، فقط «تحمل» میکند و تحمل بیافق، گرانترین سرمایه یک کشور را میسوزاند، «سرمایه اجتماعی». وقتی کسی باور نکند که سهمی از آینده دارد، نه برای آن کار میکند و نه برای آن میایستد. آنگاه فرار، فردگرایی ویرانگر، بیاعتمادی و بیتفاوتی به عقلانیت روزمره بدل میشود و این زخم، از هر بحران اقتصادی عمیقتر است. اقتصاد را میتوان ترمیم کرد، اما جان رفته یک ملت را بهسختی میتوان باز گرداند.
اما درست در دل همین تونل، باید حقیقتی را بازگو کرد که هم تلخ است و هم رهاییبخش. آینده، چیزی نیست که در انتظارش بنشینیم، چیزی است که باید بسازیم. تاریخ، هیچ ملتی را به یاد نمیآورد که از فرط خستگی نجات یافته باشد و هیچ آیندهای نیز خودبهخود از راه نرسیده است. منتظر معجزه یا نسخه پیچیدهشده از آنسوی مرزها بودن، خود شکل دیگری از همان بیجان شدن است: سپردن سرنوشت به دست دیگری.
البته «ساختن آینده» نباید به شعاری تازه برای فرسودن بیشتر بدل شود. نمیتوان از مردمی که رمق ندارند خواست قهرمانانه بار همه ناکارآمدیها را به دوش بکشند. ساختن آینده، پیش از هر چیز، بازسازی همین «جان» است، بازگرداندن اعتماد میان مردم و حاکمیت، شفاف کردن افق، کاستن فشار از شانههای طبقهای که تا استخوان زیر بار رفته و پایان دادن به توقعات بیپایان از شهروندی که تنها یک زندگی معمولی میخواهد. امید را نمیتوان دستوری کرد، اما میتوان شرایطی ساخت که امید در آن بروید. ثبات، انصاف و دیدن مردم، نه بهمثابه ابزار، که بهمثابه هدف.
و در سطح جامعه نیز، ساختن آینده از جاهای کوچک آغاز میشود. از نگاهی که دوباره به هم دوخته شود، از همبستگی بهجای رقابت ویرانگر، از ماندن و ساختن بهجای بریدن و رفتن، برای آنان که امکان ماندن دارند، از مدرسهای که معلمش جان دارد، از کارگاهی که کارگرش فردا را میبیند، از گفتوگویی که جای فحش و ناامیدی را بگیرد. آینده را نه سخنرانیها، که همین انتخابهای کوچک روزمره میسازند.
مردمی که جان ندارند، نباید شرمنده خستگی خود باشند، خستگی آنان گواه سالها تلاش بیپاداش است. اما هیچ ملتی نیز حق ندارد در خستگی خود بماند، چرا که توقع واقعی تاریخ - برخلاف توقعات بیپایان امروز - تنها یک چیز است: ساختن. آینده، وعدهای نیست که به ما بدهند، خانهای است که خود باید بنا کنیم و بنای آن، نخست با بازگرداندن جان به همین مردم آغاز میشود.
۱۶ شهریور ۱۴۰۵ - ۲۱:۵۵
کد مطلب: ۲۵٬۱۵۵
نظر شما