۱۶ شهریور ۱۴۰۵ - ۲۲:۳۹
کد مطلب: ۲۵٬۱۶۷

صبحگاه هفدهم شهریور ۱۳۵۷، تهران در تب غریبی می‌سوخت؛ تبی که ریشه در خشم انباشته دهه‌ها تحقیر و خروش راهپیمایی‌های میلیونی عید فطر داشت. هنوز خنکای نسیم دم صبح در کوچه‌پس‌کوچه‌های منتهی به میدان ژاله جاری بود که صدای خش‌دار رادیو، سکوت خانه‌ها را شکست؛ خبری هولناک که دیرتر از زمان معمول خوانده شد: برقراری حکومت نظامی به فرمان ارتشبد غلامعلی اویسی. اما مردم، بی‌خبر از تله شومی که ژنرال‌های رژیم تدارک دیده بودند، گروه گروه و خانواده به خانواده راهی قلب تپنده اعتراضات شدند.

ژاله در خون

آگاه: میدان ژاله، محصور میان ساختمان‌های آرام و درختان سر به فلک کشیده، در عرض ساعاتی کوتاه به قتلگاه گل‌های سرخ بدل شد. صفوف به هم فشرده‌ای که زنان با چادرهای مشکی پیشاهنگ آن بودند، ناگهان زیر رگبار گلوله‌های جنگی قرار گرفتند تا یکی از سهمگین‌ترین و در عین حال تحول‌آفرین‌ترین نقطه‌های عطف تاریخ معاصر ایران رقم بخورد؛ واقعه‌ای که تاروپود سلطنت پهلوی را از هم گسست.

برای درک وسعت تراژدی هفدهم شهریور، باید به عقب برگشت؛ به روزهایی که راهپیمایی باصلابت نماز عید فطر در تپه‌های قیطریه، اقتدار خیالی دستگاه امنیتی ساواک و دربار را فرو ریخته بود. آن حرکت میلیونی و گلباران تانک‌ها توسط مردم، زنگ خطری جدی برای رأس حکومت به شمار می‌رفت. پاسخ نظام پهلوی به این آگاهی فزاینده، تشکیل دولت آشتی ملی جعفر شریف‌امامی بود؛ دولتی که ادعای مسالمت داشت اما نقاب از چهره‌اش در کمتر از دو هفته فرو افتاد.
شامگاه شانزدهم شهریور، سران نظامی و امنیتی با حضور محمدرضا پهلوی گرد آمدند تا تصمیمی سهمگین اتخاذ کنند. نتیجه این نشست محرمانه، صدور فرمان حکومت نظامی در تهران و ۱۱ شهر دیگر بود. شگرد شوم رژیم در اجرای این تصمیم آشکار شد: خبر برقراری حکومت نظامی در ساعت ۶ صبح جمعه، از طریق بخش خبری رادیو قرائت شد؛ زمانی که خیل کثیری از مردم پیش از طلوع آفتاب خانه‌ها را به قصد تجمع در میدان ژاله ترک کرده بودند و هیچ دسترسی به اخبار نداشتند.
ساعت حوالی هشت صبح بود که میدان ژاله به محاصره کامل تانک‌های چیفتن، زره‌پوش‌ها و سربازان مسلح درآمد. تظاهرکنندگان که به دعوت روحانیت مبارز و به منظور گرامیداشت شهدای روزهای گذشته آمده بودند، با صف‌های به هم فشرده نیروهای تا بن دندان مسلح روبه‌رو شدند. در ابتدا تصور همگان بر این بود که ارتش مانند تظاهرات روز عید فطر با تظاهرکنندگان مدارا خواهد کرد، اما فرمان آتش، بی‌هیچ اخطار جدی یا بهره‌گیری از گاز اشک‌آور و تجهیزات متفرق‌کننده شهری، صادر شد. گلوله‌های تفنگ‌های ژ-۳ و رگبار مسلسل‌های سنگین، زمین و زمان را در برابر چشمان بهت‌زده پیر و جوان شکافت. پیاده‌روها و کف آسفالت میدان، ظرف چند دقیقه به رودی از خون تبدیل شد.
تجلی مادرانگی و مقاومت در خط مقدم
یکی از وجوه بنیادین و در عین حال کمتر کاویده شده واقعه هفدهم شهریور، حضور چشمگیر، جسورانه و تعیین‌کننده زنان است. تظاهرات جمعه سیاه صرفا یک حرکت چریکی یا تحرک دانشجویی مردانه نبود؛ حضور زنان به این جنبش هویتی عمیقا خانوادگی، اخلاقی و مردمی بخشید.
در بررسی تاریخ شفاهی و خاطرات بازماندگان، صحنه‌های تکان‌دهنده‌ای از شجاعت زنانی ثبت شده که دست کودکان خود را در دست داشتند یا خود به عنوان پیش‌قراولان تظاهرات، رودرروی لوله‌های تفنگ ایستادند. حضور زنان با پوشش چادر سیاه، نمادی از قاطعیت، باور مذهبی عمیق و طرد اباحه‌گری مدرنیزاسیون فرمایشی دربار بود. وقتی سربازان زبانه آتش گشودند، چادرهای سیاه نخستین سنگرهایی بودند که بر خاک افتادند. بر اساس خاطرات شاهدان عینی، شمار زیادی از شهدای دقایق نخست کشتار، زنانی بودند که با نشستن بر زمین خواستند مانع شلیک سربازان شوند. آنها گمان می‌بردند که حرمت زن مسلمان و حضور مادران، ارتشیان را از چکاندن ماشه شرمسار خواهد کرد. اما شلیک مستقیم به سمت این مادران، عمق قساوت فرماندهان نظامی را عیان ساخت. چادرهایی که با سرخی خون مطهر زنان گلگون شد، نه تنها وحشت نیافرید، بلکه غلیان غیرت و شجاعتی شگرف در میان جوانان و مردان برانگیخت. تصویر مادری که چادر خونی‌اش همچون پرچمی برافراشته شد، در حافظه تاریخ ثبت شد و میدان ژاله را به مظهر قربانی شدن معصومیت زن ایرانی در مسیر آرمان‌های رهایی‌بخش بدل ساخت.

کوچه‌هایی که بیمارستان شدند
تاریخ واقعه ۱۷ شهریور را نمی‌توان تنها در اسناد محرمانه ستاد بزرگ‌ارتشتاران یا گزارش‌های دیپلماتیک سفارتخانه‌ها جست‌وجو کرد؛ روایت حقیقی این واقعه در سینه اهالی محله‌های پیرامون میدان ژاله، خیابان فرح‌آباد (پیروزی)، خیابان عین‌الدوله (ایران) و کوچه آبشار نقش بسته است. خاطره‌نگاری‌های ثبت‌شده از ساکنان این محله‌ها، پرده از حماسه‌ای عظیم از جنس همبستگی انسانی و پیوند خانوادگی برمی‌دارد.
با آغاز رگبار گلوله‌ها، خانه‌های اطراف میدان کارکرد معمول زیستی خود را از دست دادند و به پناهگاه و درمانگاه‌های صحرایی مبدل شدند. مادران و دختران خانواده در خانه‌ها را به روی فراریان از آتش گشودند. ملحفه‌ها، چادرها و رومیزی‌ها به سرعت پاره می‌شدند تا به عنوان باند و پانسمان برای بستن زخم‌های عمیق جوانان گلوله‌خورده به کار روند. زنان خانه در تشت‌های بزرگ آب گرم می‌آوردند، زخم‌ها را شست‌وشو می‌دادند و با آب قند و گلاب، جان‌های رمق‌رفته را احیا می‌کردند.
در خاطرات بسیاری از اهالی آمده است که بالکن‌ها و پشت‌بام‌ها به سنگر مقاومت مدنی تبدیل شده بود. خانواده‌ها با پرتاب لنگه‌کفش، گلدان و سنگ تلاش می‌کردند توجه سربازان را از تظاهرکنندگان بر زمین افتاده منحرف سازند. دود کردن آتش و لاستیک برای خنثی کردن اثر گازها یا بستن دید تک‌تیراندازان مستقر بر فراز ساختمان‌ها و بالگردها، از دیگر کنش‌های غریزی و نجات‌بخش اهالی بود. در بسیاری از موارد، مجروحان ساعت‌ها در زیرزمین خانه‌های غریبه‌ها پنهان می‌شدند، چرا که نیروهای فرمانداری نظامی بیمارستان‌ها را محاصره کرده بودند و انتقال مجروحان به مراکز درمانی رسمی به معنای بازداشت و مرگ حتمی به دست ساواک بود.

ژاله در خون

تراژدی آمبولانس‌ها و غمنامه مادران در بهشت زهرا (س)
یکی از تلخ‌ترین بخش‌های روایت‌های شفاهی جمعه سیاه، مربوط به ربودن پیکر شهدا و ممانعت از امدادرسانی است. بازماندگان از کامیون‌های ارتشی یاد می‌کنند که جسد شهدا را با شتاب روی هم تلنبار می‌کردند و حتی در مواردی پیکرهای نیمه‌جان را نیز بدون کمترین رسیدگی پزشکی همراه اجساد می‌بردند تا اثری از ابعاد کشتار برجای نماند.پس از پایان تیراندازی، کارزار عاطفی و طاقت‌فرسای خانواده‌ها در بیمارستان‌های سوم شعبان، طرفه، جرجانی و سرانجام پزشکی قانونی آغاز شد. زنانی که صبحگاه فرزندان و همسرانشان را با کاسه‌ای آب و قرآن بدرقه کرده بودند، اکنون در میان سالن‌های آکنده از بوی الکل و خون، به دنبال رد پایی از عزیزانشان می‌گشتند. رژیم پهلوی برای تحویل جنازه‌ها مبالغ گزافی تحت عنوان «حق تیر» مطالبه می‌کرد؛ رفتاری غیرانسانی که اوج استیصال و وحشت دستگاه حاکم را نشان می‌داد. قطعه ۱۷ بهشت زهرا (س) به شاهدی ابدی بر این داغ جانکاه تبدیل شد. خاکسپاری‌های مخفیانه در دل شب و ممانعت از برگزاری مراسم ترحیم، اندوه خانواده‌ها را به خشمی عمیق و غیرقابل بازگشت پیوند زد. مادران داغدار که بر مزار فرزندانشان نوحه‌سرایی می‌کردند، به مبلغان و راویان اصلی انقلاب تبدیل شدند. هر مزار تازه، کانون بیداری و عهد بستن جوانان محلات با خون‌های ریخته‌شده بود.

نام‌گذاری که با خون تثبیت شد
پیش از شهریور سال ۱۳۵۷، این میدان با نام «ژاله» شناخته می‌شد؛ نامی برآمده از محله قدیمی و باغات قجری که هویتی اشرافی و تفریحی در تهران قدیم داشت. اما تحول نام این میدان، نه حاصل یک مصوبه اداری در اتاق‌های دربسته، بلکه جوشیده از بطن توده‌های مردم در عصر همان جمعه خونین بود. بر اساس اسناد تاریخ شفاهی، هنوز بوی باروت و خون از سطح میدان برنخاسته بود که جوانان محله با اسپری‌های رنگ، تکه‌های مقوا و پارچه‌نوشته‌های سیاه، نام «میدان شهدا» را بر دیوارهای اطراف، تابلوی راهنمایی و ایستگاه‌های اتوبوس نگاشتند. مردم معتقد بودند زمینی که با خون مظلومان آبیاری شده، دیگر شایسته نام‌های عاریتی نیست و باید به نام ایثارگرانش خوانده شود. در شب هفدهم و بامداد هجدهم شهریور، عبارت «میدان شهدا» با رنگ سرخ بر بدنه باجه‌های تلفن و پایه‌های چراغ برق حک شد. در روزهای بعد، در تمام بیانیه‌های انقلابی، اشعار شب‌نامه‌ای و اعلامیه‌های رهبران نهضت از جمله حضرت امام خمینی و آیت‌الله طالقانی، از این مکان با عنوان میدان شهدا یاد شد. نام پیشین عملا در مکالمات روزمره مردم رنگ باخت. شعر معروف «ژاله بر سنگ افتاد و گلگون شد... ژاله خون شد، خون جنون شد» طنین‌انداز این دگرگونی هویتی شد. با این حال، رسمیت قانونی این نام‌گذاری پس از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ و با استقرار شورای انقلاب و شهرداری جدید تهران محقق شد. تابلوهای فلزی جدید با عنوان رسمی «میدان شهدا» نصب شدند تا تندیسی زنده از یادبود آن جمعه سرخ و نمادی ماندگار از اراده امتی باشند که نام جغرافیای زیست خود را با جوهر سرخ شرف و ایثار بازنویسی کردند.

ضربه نهایی بر مشروعیت نظام سلطنتی
جمعه سیاه، خط بطلانی قطعی بر تمام ژست‌های اصلاح‌طلبانه رژیم پهلوی کشید. پس از هفدهم شهریور، دیگر جایی برای محافظه‌کاری، مذاکره یا توهم بقای سلطنت مشروطه باقی نماند. شکاف عمیقی که با رگبار گلوله‌های میدان ژاله میان ملت و سلطنت دهان گشود، با هیچ ترفند سیاسی، جابه‌جایی نخست‌وزیران یا استمداد از قدرت‌های غربی پرشدنی نبود.
کشتار هفدهم شهریور، اعتصابات سراسری به ویژه در صنعت نفت را شتابی مهارناپذیر بخشید و ماشین اقتصادی و اداری رژیم را زمینگیر کرد. مهم‌تر از آن، وجدان عمومی جهان و افکار عمومی بین‌المللی را تکان داد؛ تصاویری که از چادرهای غرقه به خون و اجساد کفن‌پوش در خیابان‌های تهران مخابره شد، نقاب مدرنیسم فریبنده شاه را در پیشگاه جهانیان پاره کرد. این خون‌ها پیوند میان بدنه ارتش و مردم را نیز بازتعریف کرد و سربازان وظیفه را به نافرمانی، گریز از پادگان‌ها و پیوستن به آغوش ملت سوق داد.

روایتی که در زمان جاری است
هفدهم شهریور ۱۳۵۷، تنها برگی از سالنامه‌های تاریخی یا نامی بر یک ایستگاه شلوغ در نقشه متروی تهران نیست؛ روایتی پیوسته از فداکاری زنانی است که کیان خانواده را به سپر دفاع از عدالت و استقلال کشور تبدیل کردند. تاریخ شفاهی این واقعه نشان می‌دهد که بنیان پیروزی انقلاب، نه در محاسبات سیاسی احزاب، بلکه در اندرونی خانه‌ها، در مهر مادرانی که عزیزانشان را فدای آزادی کردند و در شجاعت دخترانی که رودرروی گلوله سینه سپر ساختند، قوام یافت.
میدان شهدا امروز میعادگاه حافظه تاریخی شهری است که درد را به آگاهی و خون را به حماسه بدل ساخت. تا زمانی که روایت چادرهای گلگون و فریادهای رهایی‌بخش زنان و جوانان ژاله در سینه مادران این سرزمین زنده است، هفدهم شهریور چراغی پیش روی بازخوانی هویت اصیل مقاومت، عزت و آزادی‌خواهی ملت ایران باقی خواهد ماند.
 

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.