زهرا بذرافکن-خبرنگار گروه فرهنگ: کافی بود ساعت پخش یک سریال پرطرفدار برسد تا ریتم زندگی در شهرهای بزرگ و کوچک کند شود. خیابان‌ها خلوت‌تر می‌شدند و اعضای خانواده با سلیقه‌های متفاوت، روبه‌روی یک گیرنده مشترک می‌نشستند تا ماجرای هفتگی شخصیت‌های محبوب‌شان را دنبال کنند. تلویزیون در آن سال‌ها مهم‌ترین پنجره تفریح و روایت‌گری در خانه بود. امروز اما آن تجربه تماشای جمعی به خاطره پیوسته است.

احیای خاطره‌ها یا فرار از بحران مخاطب

آگاه: گوشی‌های هوشمند، شبکه‌های اجتماعی و پلتفرم‌های پخش آنلاین، توجه تماشاگر را تکه‌تکه کرده‌اند و مخاطب ترجیح می‌دهد بر اساس میل و زمان خودش محتوا را تماشا کند. در چنین فضایی که تلویزیون با افت محسوس بیننده روبه‌رو شده، مدیران سیما برای جلب توجه عمومی دوباره به سراغ صندوقچه آثار قدیمی رفته‌اند. بازگرداندن سریال‌هایی که بین پنج تا بیش از ۲۰ سال از پخش نخستین آنها می‌گذرد، سیاستی است که در سال‌های اخیر با جدیت دنبال می‌شود.

این جریان چندساله پرسشی را ایجاد می‌کند: آیا تکیه بر نام‌های معتبر گذشته می‌تواند راهی برای پیوند دوباره با مردم باشد یا فقط تلاشی کم‌اثر است که نتیجه‌اش خدشه وارد کردن به خاطرات خوب پیشین و ساخت یک ضد خاطره خواهد بود؟ پخش سریال «مرد سه هزارچهره» که دنباله‌ای است بر دو فصل گذشته سریال «مرد هزارچهره» بهانه‌ای شد تا نگاهی بیندازیم به جریان احیای برندهای معروف در سریال‌های نوستالژی که هنوز هم آمارهای تماشای بسیار بالایی دارند و حالا بسیاری از آنها وارد چرخه تولید و پخش شده‌اند.

سرمایه نمادین گذشته، سپری در برابر ریسک تولید آثار جدید می‌شود؟
مدافعان سیاست احیای برندها، استدلال‌های مشخصی دارند که بخش عمده آن بر منطق اقتصاد رسانه استوار است. در روزگاری که بیننده با انبوهی از گزینه‌ها در فضای مجازی و شبکه‌های مختلف روبه‌رو است، ساخت یک سریال کاملا جدید با شخصیت‌ها و نام‌های تازه، ریسک بالایی دارد و تضمینی برای دیده شدنش نیست. در مقابل، یک نام آشنا و معتبر که مخاطب از پیش آن را می‌شناسد و نسبت به آن حس تعلق دارد پیش از پخش، گام بلندی در جلب کنجکاوی تماشاگر برداشته.
از سوی دیگر، شرایط پرفشار اقتصادی و تنش‌های روزمره باعث شده کارکردی به نام Comfort TV (برنامه‌هایی که ساختار پیچیده یا استرس‌زایی ندارند و تماشای‌شان به انرژی ذهنی کمی نیاز دارد؛ نمونه خوب آن سریال‌هایی هستند که قبلا آنها را دیده‌ایم یا با فضای آنها آشناییم)  ایجاد شده و مورد توجه قرار بگیرد. مخاطبی که در طول روز با انواع دغدغه‌ها روبه‌رو است، هنگام تماشای تلویزیون به دنبال پناهگاهی امن می‌گردد؛ جهانی که لحن، فضا و آدم‌هایش برایش آشنا هستند و حسی از آرامش گذشته را زنده می‌کنند.
این تجربه دنباله‌سازی البته پیشینه‌ای دورتر نیز در تلویزیون دارد؛ مجموعه‌ای چون «خوش‌رکاب» به کارگردانی علی شاه‌حاتمی در اوایل دهه ۸۰ با تکیه بر کاراکتر راننده‌ای دلبسته به خودروی خود با بازی محمد کاسبی و شوخی‌های ملموس با شاگردش به موفقیتی چشمگیر رسید و دو سال بعد با عنوان «خوش‌غیرت» به فصل دوم پیوند خورد. شاه‌حاتمی توانست با انتقال همان فضا و تیپ‌های آشنا به موقعیتی تازه، مخاطب تعطیلات نوروز را حفظ کند؛ بازآفرینی یک دارایی نمایشی زمانی که پیوند عاطفی تماشاگر با شخصیت‌ها هنوز زنده است، بازدهی سریعی به همراه دارد، هرچند زمزمه‌های احیای فصل سوم آن پس از حدود دو دهه نشان می‌دهد که وسوسه بازگشت به آن نام‌ها حتی پس از سال‌ها فراموش نمی‌شود.
البته نمونه موفق این منطق را می‌توان در بازگشت «کلاه‌قرمزی» در نوروز سال ۱۳۸۸ و البته در سال‌های بعد از آن، پیدا کرد. بعد از وقفه‌ای بیش از ۱۰ سال از دوره برنامه «صندوق پست»، ایرج طهماسب و حمید جبلی توانستند با هدایت درست اثر، این مجموعه عروسکی را به پرمخاطب‌ترین برنامه سال تبدیل کنند. موفقیت آنها در این بود که به بازتولید صرف چند شوخی قدیمی بسنده نکردند؛ با اضافه کردن شخصیت‌های جدیدی که روحیات و رفتارهای طبقات مختلف جامعه معاصر را بازتاب می‌دادند، پلی میان نسل گذشته و کودکان نسل جدید برقرار شد و خاطره قدیمی، طراوت تازه‌ای پیدا کرد.
همچنین مجموعه کمدی «دودکش» پس از فاصله‌ای هشت‌ساله، در تابستان ۱۴۰۰ با فصل دوم به آنتن بازگشت. این سریال با تکیه بر رابطه آزمایش‌شده شخصیت‌های فیروز و نصرت و طنز خانوادگی مانوس، توانست در روزهای دشوار همه‌گیری کرونا نقش همان سرگرمی آرامش‌بخش را ایفا کند و بخش مهمی از بینندگان وفادار تلویزیون را با خود همراه سازد. از نگاه طرفداران این دیدگاه، اگر استانداردهای تولید رعایت شود، احیای یک اثر شناخته شده فرصتی مناسب برای ایجاد ارتباط صمیمانه با مخاطبان است. سریال «پشت کوه‌های بلند» که دنباله‌ای بر سریال «روزی روزگاری» بود را نیز می‌توان در این دسته قرار داد، اگرچه هنرمند محبوب این سریال خسرو شکیبایی درگذشته بود و در فصل دوم حضور نداشت.

سلیقه تماشاگر امروز با فرمول‌های سه دهه پیش سازگار است؟
در نقطه مقابل، منتقدان معتقدند نگاه مدیران تلویزیون به پدیده نوستالژی دچار نوعی انجماد در زمان است. خلوت شدن خیابان‌ها در دهه‌های ۸۰-۷۰، لزوما به این معنا نبود که ساختار تمام آن سریال‌ها بی‌نقص است؛ بلکه در آن دوران، تلویزیون رقیبی جدی نداشت و جامعه گزینه‌ای جز تماشای همان چند شبکه پیدا نمی‌کرد. امروز اما شکل مواجهه مخاطب با تصویر کاملا دگرگون شده است. تماشاگر کنونی لحن کند، شخصیت‌های سفید و سیاه و پیام‌های اخلاقی مستقیم را به سرعت پس می‌زند و نسبت به ساده‌انگاری در روایت داستانی بسیار صریح واکنش نشان می‌دهد.
نمونه روشن این شکاف نسلی را می‌شد در فصل سوم سریال «ستایش» دید که در سال ۱۳۹۸ و پس از وقفه‌ای پنج‌ساله به روی آنتن رفت. داستانی که در فصل اول با تمرکز بر رنج‌های یک زن توانسته بود همدردی گسترده‌ای در جامعه ایجاد کند، در فصل سوم با فرمول‌هایی از مدافتاده بازگشت و نتیجه این شد که گریم اغراق‌آمیز شخصیت اصلی و موقعیت‌های غیرواقعی آن، به سوژه‌ای برای شوخی و کنایه در شبکه‌های اجتماعی تبدیل شد. در آستانه همین تجربه پرخطر، پروژه «پایتخت ۷» قرار دارد که با فاصله‌ای پنج‌ساله از فصل ششم ساخته شد و بازتاب‌های متفاوتی را هم به دنبال داشت. جامعه ایران در ابتدای دهه جدید تجربیات اجتماعی و اقتصادی متفاوتی را از سر گذرانده و شیوه شوخی‌ها و دغدغه‌هایش تغییر کرده است. اگر خانواده معمولی و اطرافیان‌شان در فصلی که قرار است ساخته شود نتوانند شرایط واقعی، اضطراب‌ها و لحن جامعه امروز را در رفتار خود بازتاب دهند، یکی از موفق‌ترین برندهای کمدی تلویزیون ممکن است به اثری خنثی و تکراری بدل شود که ارتباطش با نسل جدید قطع شده است.

آیا حذف خالقان اصلی، هویت سریال‌ها را از بین می‌برد؟
شاید بزرگ‌ترین مانع در بازآفرینی مجموعه‌های قدیمی، نادیده گرفتن نقش نویسندگان و کارگردانان صاحب ‌امضا باشد. مدیران گاهی فراموش می‌کنند که یک اثر هنری موفق، پیش از آنکه یک برند تجاری باشد، برآمده از نگاه، لحن و جهان‌بینی سازندگانی مشخص است؛ بنابراین نمی‌شود فقط با حفظ نام مجموعه و سپردن آن به تیمی تازه، موفقیت نسخه اولیه را احیا کرد.
بارزترین مصداق این شیوه ناموفق، فصل سوم «داستان یک شهر» بود که در تابستان ۱۴۰۱ و پس از ۲۱ سال روی آنتن شبکه تهران رفت. این مجموعه در اواخر دهه ۷۰ نقطه پرتاب مهمی برای اصغر فرهادی بود؛ کسی که با نگاه موشکافانه، ریتم روان و پرداختن به لایه‌های پنهان شهر، روایتی زنده از دردهای اجتماعی پایتخت ارائه داد. در فصل سوم، با رفتن فرهادی و غیبت بازیگران و عوامل اصلی، نام سریال به یک پوسته خالی تقلیل یافت و نتیجه کار، مجموعه‌ای کند و شعاری از آب درآمد که هیچ نسبتی با مسائل پیچیده و واقعی تهران در دهه ۱۴۰۰ برقرار نمی‌کرد.
اتفاقی مشابه برای فصل سوم «روزگار جوانی» در پاییز ۱۴۰۰ رخ داد؛ اثری که پس از ۲۲ سال دوباره ساخته شد. متن اولیه فصل اول این سریال را اصغر فرهادی نوشته بود و انرژی پنج جوان دانشجو در یک خانه مشترک، روحی از همدلی و دغدغه‌های جوانانه دهه ۷۰ را ترسیم می‌کرد. اما در نسخه جدید، در غیاب آن متن محکم و آن ترکیب بازیگران، دانشجویان جدید سریال لحن و مشکلات‌شان با فضای زیست نسل جوان امروز کاملا بیگانه بود. وضعیتی مشابه هم پیش روی فصل تازه «کارآگاه علوی» است که پس از ۱۲ سال وقفه در دستور کار قرار گرفته؛ پروژه‌ای که بدون حضور حسن هدایت در مقام کارگردان و احمد نجفی در قالب بازیگر اصلی، با فضایی کاملا متفاوت سنجیده خواهد شد و باید دید مخاطب تشنه تعلیق‌های مدرن چقدر با آن همراه می‌شود.

شخصیت‌های سال‌های دور در شرایط امروز، چقدر باور می‌شوند؟
پروژه‌های معلق دیگری نیز روی میز تولید قرار دارند. زمزمه‌های تولید فصل چهارم «زیر آسمان شهر» پس از بیش از دو دهه گواهی بر پناه بردن دوباره به الگوهای دهه‌های گذشته است. اما بازگرداندن این کاراکترها یک مانع جامعه‌شناختی جدی دارد؛ تعریف طبقات و مناسبات اجتماعی کاملا تغییر کرده است. روابط همسایگی در ساختار آپارتمان‌نشینی امروز با آنچه در دوران خشایار مستوفی دیده می‌شد فاصله زیادی دارد و تکرار ناشیانه همان فضاها به سرعت به تکرار کلیشه‌های سوخته تبدیل می‌شود.
در امتداد همین سیاست، بازگشایی پرونده آثاری چون «آژانس دوستی» و «بهترین تابستان من» پس از بیش از دو دهه و نیم تعلیق، اوج تمایل به زنده کردن موفقیت‌های سپری شده را نشان می‌دهد. در خبرها اعلام شده که فصل دوم «آژانس دوستی» با نگارش فیلمنامه در آستانه تولید قرار گرفته است اما در روزگاری که شهرها دگرگون شده و تاکسی‌های اینترنتی جای ارتباط سابق مسافر و راننده را گرفته‌اند، چنین قصه‌ای چگونه جان خواهد گرفت؟ از آن مهم‌تر، آن بار عاطفی و صمیمیت اولیه به شدت وابسته به چهره‌هایی بود که اکنون در میان ما نیستند؛ فقدان چهره‌های اثرگذاری چون زنده‌یادان فردوس کاویانی، حسین پناهی و اسماعیل داورفر، احیای آن فضا را با ریسک بالا مواجه می‌کند. از سوی دیگر، تلاش برای تولید فصل دوم «بهترین تابستان من» پس از نزدیک به سه دهه و تغییر بستر روایت قصه آن نوجوان پرشور یزدی (با بازی خاطره‌انگیز علی صادقی در سال ۱۳۷۵) به زمانه و فضاهایی متفاوت، بازتاب‌دهنده تمایل به وام‌گیری از یک برند قدیمی است. باورپذیری آن شیطنت‌ها و معصومیت نوجوانانه دهه ۷۰ در فضای پرتنش و رسانه‌ای شده امروز کار بسیار دشواری است؛ تجربه‌ای که اگر با ظرافت و درک روان‌شناختی نسل جدید همراه نشود، می‌تواند به جای پل ارتباطی، به کاریکاتوری از گذشته بدل شود.
نوستالژی به خودی خود دارایی بدی نیست؛ در همه جای جهان صنعت سرگرمی با بازخوانی خاطرات جمعی چرخه تولید را سرپا نگه می‌دارد. اما میان بازآفرینی خلاقانه یک اثر که درک روشنی از مخاطب نسل جدید دارد، با بازیافت عجولانه یک نام برای پر کردن جدول پخش، فاصله‌ای عمیق وجود دارد. تلویزیونی که از آفرینش شخصیت‌های جدید و پاسخ به پرسش‌های انسان امروز بازبماند، ناچار به تکرار گذشته، رو می‌آورد. تجربه سال‌های اخیر نشان می‌دهد اگر این بازگشت‌ها متناسب با شرایط تازه بازتعریف نشوند، نه تنها کمکی به حل بحران مخاطب نخواهند کرد، بلکه تصویر خوشایند همان یادگارهای گذشته را نیز در ذهن بیننده کدر می‌سازند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.