مرضیه کیان، خبرنگار: روایت بیست‌ودوم، قصه جوانی است که بی‌خبر از همه، لباس سربازی وطن را بر تن کرد تا بر بلندای اوین، پاسدار این خاک باشد؛ ماهان ستاره‌قرطاول. جوان ۲۵ ساله اهل فلاح که علامت‌کش هیات حضرت ابوالفضل (ع) بود و دستگیر پیرزنان محله. چشم به سفارش این و آن نداشت، در هجوم موشک‌ها و آتش کینه صهیونیست‌ها، دست در دست رفیق شفیق خود امیرعلی فضلی، در اتاقک نگهبانی به آسمان پر کشید تا ستاره ابدی آسمان تهران شود.

سرباز وطن، ستاره آسمان

آگاه: تهران جان! سلام. از حال من اگر جویا باشید، ملالی نیست جز سوز سینه. این روزها آسمان شما و زمین ما رنگ دیگری به خود گرفته است. قلم در دست می‌لرزد، اما سکوت خیانت است به خون‌های ریخته‌شده. با شما سخن می‌گویم که ستون این خیمه‌گاه بزرگید. بگذارید این واژه‌ها همچون فریادی در پهنه تاریخ بپیچد تا شاید مرهمی باشد بر این زخم عمیق.
شما که سرد و گرم روزگار چشیده‌اید، بفرمایید نجیب‌تر از اولاد این آب و خاک در ربع مسکون جهان خواهید جست؟ الله‌وکیلی که هر نوزاد پسر این سرزمین را که تخت پشتش می‌زنی، از رشادت و غیرت، بوی مردانگی در مشام روزگار می‌پیچد. حکایت دور نیست، همین ماهان را ببینید؛ ماهان ستاره را عرض می‌کنم. پسر نصرالله خان، همان مرد نظامی که در حوالی میدان ابوذر و محله فلاح روزگار می‌گذراند.
ماهان اسفند سال ۱۳۷۹ به دنیا آمد. وقتی مدرسه را تمام کرد، پی کار و کاسبی حلال رفت. دست به آچار و چراغ بود و کار نصب روشنایی می‌کرد؛ هر کجا پا می‌گذاشت، از بس که زبر و زرنگ و حلال‌زاده بود، زود پیشرفت می‌کرد. اما مگر خون غیرت در رگ جوان ایرانی آرام می‌گیرد؟ دو سالی از موعد خدمتش گذشته بود که یک روز بی‌خبر، دفترچه اعزام در دست، پیش چشم پدر ایستاد. نصرالله خان تعجب کرد که این چه کاری است و چرا بی‌خبر؟ به پسر گفت: صبر کن با رفقا و آشناها کلامی بگویم تا جایی راحت و بی‌دردسر بیفتی. اما ماهان، این شیرپسر فلاح، سفت و محکم جواب داد: چه فرقی می‌کند پدر؟ می‌خواهم سرباز کشورم باشم؛ چه روی زمین، چه در آسمان، چه تهران و چه بالای کوه.
ببینید تهران جان! این امروزی‌ها چه چیزها بلدند و ما به چشم کم نگاهشان می‌کردیم! جوانی که می‌توانست به واسطه آشناهای پدر در امن و امان باشد، سینه سپر کرد که می‌خواهم سرباز وطنم باشم. دوره آموزشی را در پادگان شهید کچویی کرج گذراند و بعد، قسمتش شد نگهبانی در اوین. این پسر، از همان نوجوانی بانی هیات حضرت ابوالفضل (ع) بود. محرم که می‌شد، اولین نفری بود که پر و بال می‌زد و علم و علامت هیات را بر دوش می‌کشید. در محله فلاح، پیرزنی تنها روزگار می‌گذراند که ماهان بی‌آنکه احدالناسی بو ببرد، عصای دستش شده بود و تمام خریدهای خانه او را به دوش می‌کشید.
پدرش می‌گفت ماهان آن‌قدر آرام و صبور و باادب بود که گاهی عمدا سربه‌سرش می‌گذاشت تا شاید یک‌بار تندی کند یا «نه» بگوید؛ مادرش اعتراض می‌کرد که به جان بچه نق نزن، اما نصرالله خان می‌گفت: آخر دلم می‌خواهد یک‌بار هم که شده به من نه بگوید! اما ماهان، پیش چشم پدر و مادر، جز ادب و چشم گفتن، رسم دیگری بلد نبود.
در همان دوران سربازی، عقد اخوت بست با جوان رعنای دیگری به نام امیرعلی فضلی؛ بچه سنگلج. شما را به خدا ببینید تهران جان! یک سر این رفاقت در فلاح بود و سر دیگرش در سنگلج قدیم؛ انگار تمام اصالت شما در رفاقت این دو جوان جمع شده بود. یک هفته قبل از آنکه این جنگ ۱۲ ‌روزه شروع شود و رژیم صهیونیستی عربده‌کشی کند، ماهان و امیرعلی دلی به دریا زدند و رفتند سرحدات شمال. عکس‌ها گرفتند و خندیدند، بی‌خبر از آنکه تقدیر، سفر دیگری برایشان تدارک دیده است. دو روز مانده به حادثه، وقتی هوای شهر ملتهب شد، مادر و برادر بزرگ‌تر ماهان عزم سفر به روستای اجدادی کردند. هرچه به پای ماهان پیچیدند که تو هم بیا و از این غوغا دور باش، قبول نکرد. با همان خنده نمکینش به مادر گفت: من سرباز فراری نیستم، باید سر پستم بمانم.
امان از آن روز سیاه که صهیونیست حرامی، موشک کینه را به سمت اوین روانه کرد. همسر نصرالله خان سراسیمه زنگ زد و خبر داد که اوین را زده‌اند. پدر نفهمید چطور خودش را رساند. قیامتی بود؛ می‌گفتند زخمی‌ها را به بیمارستان‌ها برده‌اند. پدر و مادر دربه‌در دنبال نشانه‌ای از جگرگوشه می‌گشتند، اما خبری نبود. در آن میان، فقط نامزد ماهان بود که با دلی قرص و جگری سوخته می‌گفت دنبالش نگردید؛ ماهان در همان اتاقک نگهبانی است. آخر آن دختر، یک روز در میان برای ماهان غذا می‌برد و خوب می‌دانست او کجای میدان ایستاده و پستش را رها نمی‌کند.
راست می‌گفت؛ چند روز بعد، وقتی غبار و آوار را کنار زدند، پیکر ماهان را در همان اتاقک نگهبانی پیدا کردند، در حالی که دست در دست رفیق سنگلجی‌اش، امیرعلی فضلی، به آسمان پر کشیده بود. دو رفیق، دو سرباز، که نگذاشتند پست نگهبانی وطن خالی بماند.
خاک بر سرم تهران جان! وسط این همه داغ، هی از غصه برایتان می‌گویم. سنگ مزار را آب پاشیده‌ام تا هرم این داغی بخوابد. چرا حرف نمی‌زنید؟ ببینم چشم‌هایتان را؟ خاکم به سر، گریه می‌کنید؟ برای ماهان؟ برای امیرعلی؟ برای ایران گریه می‌کنید؟ ای لال بمیرم من که اشک شما را درآوردم! گریه نکنید، این مردم عیال‌الله هستند؛ یک آه بکشند، طومار این رژیم کودک‌کش درهم می‌پیچد. ماهان قول داده بود سرباز وطن باشد، چه در زمین و چه در آسمان؛ حالا سر قولش ایستاده و ستاره آسمان شده. زیاده عرضی نیست، جز عزت و سربلندی ایران.
 

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.