آگاه: ریشه این لکنت را نباید فقط در بیرون جستوجو کرد؛ در درون ساختار معرفتی ماست. ما قرنهاست در مکتب «دیگری» مشق عقلانیت کردهایم. در کلاسهای ما، انسان موجودی است برخاسته از تمایلات زیستی یا قراردادهای اجتماعی و معیارهای داوری علمی، همان مقیاسهایی است که از آن سوی مرزها صادر شده. پژوهشگری که بخواهد با اتکا به مبانی اصیل کلامی و حکمت صدرایی به سراغ مسئله جامعه برود، انگار اول باید از خانه خود سند حقانیت بیاورد! علم بومی برای ما هنوز در حکم «مهمان سرزده» است؛ مهمانی که باید با احتیاط قدم بردارد تا میزبان غربیاش رنجیده نشود. اینگونه است که جرات «خلق کردن» و «تئوریپردازی» جایش را به طمأنینه ملالآور «مصرفکنندگی» میدهد.
اما از انصاف نباید گذشت؛ بخشی از این ناکامی نیز به خود ما برمیگردد. گاهی به نام بومیسازی، دچار سطحینگری شدیم؛ چند آیه مبارکه را بیآنکه به سیستم و هندسه معرفتیشان توجه کنیم، بر بدنه تئوریهای وارداتی دوختیم و نامش را «علوم انسانی اسلامی» گذاشتیم. این کاریکاتور علمی، نه دل حوزوی را سیراب کرد و نه کار دانشگاهی را گره زد.
در حکمت متعالیه، «علم» عین وجود است و حقیقت انسان، نه یک پدیده تصادفی، که خلیفهالله و موجودی است دارای عهد ازلی و غایت ابدی. وقتی انسان را با این عینک کلامی نگاه کردیم، مسائلش هم تغییر میکند. علم بومی یعنی همین؛ یعنی وقتی جامعه ما با بحران معنا، فروپاشی نهاد خانواده، اضطراب مدرن و سرگردانی جوانان روبهرو است، ما بهجای ترجمه و تکرار نظریههای ناکارآمد دیگران، از چشمه سرشار معرفت وحیانی و عقل فلسفی، برای این زخمها مرهم بسازیم.
امروز در شرایط جنگی و تقارب بحرانها، این نقص به بحران هویت بدل شده است. جنگ امروز، پیش از آنکه جنگ آهن و ادوات باشد، جنگ «روایتها» و تسخیر جانهاست. دشمن با ابزار رسانه و شبهه، به عمیقترین لایههای ایمان و انگیزه انسان ایرانی چنگ انداخته است. در چنین کارزاری، فیزیک و مهندسی اگرچه پشتوانه صنعتاند، اما مرزبان «معنا و هویت» نیستند؛ این رسالت خطیر بر دوش «علوم انسانی» است. اگر علوم انسانی ما نتواند برای بحران درون جوان امروز، پاسخ متقن و راهگشا داشته باشد، عملا در جبهه شناخت با خلع سلاح درونی روبهرو شدهایم.
برای رهایی از این اسارت خودخواسته، سه گام باید برداشت: نخست، بازگشت به خود مسئله؛ مسئلههای ما در متن زندگی این مردم جریان دارد، نه در حاشیه متون ترجمهشده. دوم، جرأت تفکر مستقل؛ کلاسی که در آن دانشجو صرفا باربر اطلاعات و حافظ نظریههای دیگران است، کارخانه تولید تقلید است، نه تفکر و سوم، پیوند میان حکمت و میدان حیات؛ علوم انسانی اگر نتواند دست انسان سرگردان امروز را بگیرد و به ساحل آرامش و معنا برساند، چه سود که صدها جلد کتاب در وصفش نوشته باشیم؟
ما در تراث علمیمان، از ابنسینا و ملاصدرا تا علامه طباطبایی و مطهری، گنجینهای داریم که جهان تشنه امروز برای فهم معنای انسان اصیل به آن نیازمند است. ترس و لرز از علم بومی، ریشه در بیاعتمادی به این میراث دارد. سنت الهی بر این است که حق، ایستادنی است و نه پوشیدنی.
امروز روز بازگشت به خویشتن متعالی است. دانشگاه ما و بهویژه علوم انسانی آن، باید از حالت مسافری در خانه دیگران بیرون بیاید، بر صندلی اصیل خود تکیه بزند و با زبان زمان، برای زخمهای انسانی این مرزوبوم، حرف نو و نجاتبخش بزند. خانه از آن ماست؛ معمارش هم خود ما باید باشیم. بیایید باور کنیم که هیچ تمدنی با تقلید، به افقهای بلند نرسیده است. آنگاه که قلم اندیشمند ما با طمانینه توحید روی کاغذ میچرخد، داریم گامبهگام به تمدنی نزدیک میشویم که در آن، انسان نه ابزار تولید، بلکه مظهر اسماء الهی است. این راه، شاید پررنج باشد و سنگلاخ، اما همواریاش در گرو همت ماست. اگر استاد و دانشجو در این خاک دست در دست هم دهند و از غربت مفاهیم وارداتی به سمت نور حکمت اصیل هجرت کنند، فردا روزی است که دانشگاههای ما نه نسخهپیچ بیگانگان، که دارالشفا و پناهگاه جانهای تشنه خواهند بود. این عهد ماست با آیندهای که سزاوار این خاک و این آیین است.
۲۹ مهر ۱۴۰۵ - ۲۲:۴۱
کد مطلب: ۲۶٬۳۹۳
اگر از استادان و دانشجویان علوم انسانی بپرسید که «علم بومی و دینی» چیست، پیش از آنکه با پاسخی زنده و متکی به جان حقیقت روبهرو شوید، سایهای از «ترس و لرز» را در چشمها میبینید. گویی پس از دههها فریاد و شعار، هنوز در اعماق جان آکادمیکمان باور نکردهایم که ما حق داریم، بلکه وظیفه داریم از منظر توحیدی و حکمت اسلامی، به انسان و جامعه نگاه کنیم. این پرسش تلخ اما همچنان پابرجاست: چرا پس از این همه سال، هنوز از علوم اجتماعی و انسانی بومی با لکنت و عذرخواهی حرف میزنیم؟
نظر شما