آگاه: «هدی! شیشه عباس رو از توی کوله به من میدی مامان؟» سرم را که برگرداندم، دیدمش. پشت سر من ایستاده بود. به نظر ۳۵ تا ۳۶ ساله میآمد. دخترکش هم بیشتر از پنج سال نداشت. پسر کوچولوی بامزه توی بغلش تازه از خواب بیدار شده بود؛ با یک چفیه کوچک بسته شده دور سرش.
از مادرش پرسیدم: «اسمش چیه؟» خندید و گفت: «عباس».
از وقتی محمدحیدر و محمدحسین دنیا آمدهاند، توجهم به بچهها جور دیگری شده... من عشق به فرزند را از وقتی مادربزرگ شدم بیشتر لمس کردم. هیچوقت تحمل روضه حضرت علیاصغر (ع) را نداشتم؛ از وقتی این دو تا نقل و نبات چشمشان به دنیا باز شد، این روضه برایم سختتر هم شد.
آن شب هر طرف سرم را برگرداندم مادری را دیدم با کودکی در آغوش. بچهها دوروبر مادرشان میپلکیدند. سربندهای سرخ یا لثارات الحسین (ع) و یا زهرا (س) روی پیشانیهایشان زیر نور پروژکتورهای بزرگ سردر دانشگاه تهران برق میزد. مجری بالای سن اعلام کرده بود: امشب مادرها میخواهند فرزندشان را نذر کنند! نذر چه؟ نذر خونخواهی امام شهیدمان و سربازی امام سیدمجتبی حسینیخامنهای!
چشمم هنوز لابهلای جمعیت دنبال بچهها بود، که صدای مجری نگاهم را برد سمت صورت مادر عباس. خواستم وقت شنیدن جمله: «میخواهیم فرزندانمان را در راه خونخواهی نذر کنیم.» چهرهاش را ببینم. خانم عبدالحمیدی مهمان مادرها بود. از فرزند جانبازش که حرف میزد، مادر عباس، کودکش را محکمتر بغل میکرد.
خانم عبدالحمیدی خودش هم فرزند شهید بود. یک فرزند جانباز هم داشت. اما میگفت داغ شهادت آقا برایش از شهادت پدرش هم سنگینتر بود! حرف انتقام را که پیش کشید، دستهایش را مشت کرد. صدایش قاطع بود. لرزش صدایش از ترس نبود... از خشم بود! میخواست فرزند جانبازش را نذر کند: من! فرزند شهید! و مادر جانباز! فرزند جانبازم را و فرزندان دیگرم را، فدایی فرزند تو، سیدمجتبی خامنهای میدهم!
محبت مادری در عالم نمونه ندارد! اما فاطمه کلابیه، پسرانش را برای روز واقعه در آغوش حسین (ع) نشاند. سفارش کرد حواستان باشد شما باید مراقب فرزند زهرا (س) باشید و سالها بعد، بعد از روز واقعه، خبر شهادت عباس (ع) را که آوردند پرسید: «از حسین (ع) چه خبر؟» امالبنین (س) برای عباسش گریه نکرد. اما برای امامش حسین (ع) بسیار گریه کرد.
اگر خانم عبدالحمیدی، یا آن مادر شهید که رجزخوانیاش شهره عام و خاص است، گلشان از گل امالبنین (س) نیست، پس از چه کسی رگ و ریشه گرفتهاند؟ مادر عباس شانههایش لرزید. حتما او زنی نبوده که تنها اشک بریزد و در پستوی خانهاش مرثیه بخواند. این داغ سنگینتر از گریه کردن است. داغ امامی که تنهاییاش وسط گرگهای دنیا، رگ غیرت این مادرها را به جوش آورده!
داغی که ۲۴۰ شب است از خانه بیرونشان کشیده تا بگویند برای خونخواهی امامشان، رهبر شهیدشان، خودشان و فرزندشان را هم فدا میکنند. گریه مادر عباس شدیدتر شده بود. عباس را از بغلش گرفتم. دست کشیدم پشت مادر و پرسیدم: «میخواهی عباس رو نذر کنی؟» مادر عباس گوشه روسریاش را دستمال کرد و اشکش را پاک کرد: «پای عهد و پیمان ایستادن فقط به شعار دادن نیست. بها میخواد. بهای گرون. یه مادر چی داره با ارزشتر از بچهش؟ چه عاقبت به خیریای برای بچهام بیشتر از اینکه زندگیش تو مسیر خونخواهی رهبرش باشه و در راه امامش فدا بشه؟»
امشب مادر عباس و همه مادرها باید انتخاب میکردند. یا باید بچهها را به دست تقدیر روزگار میسپردند یا برایشان تقدیری میساختند!
مادر عباس طفلش را گذاشت روی پایش. به من نگاه کرد و گفت: «من بچههام رو برای تماشا به دنیا نیاوردم. اونا رو با نذر و نیاز از خدا خواستم تا اگه یه روز تیری سمت این خیمه اومد سینهشون رو سپر کنن. من امشب بچههام رو نذر انتقامی میکنم که زمین رو از وجود قاتلین اماممون پاک کنه. جان فرزندم از جان امامم عزیزتر که نیست! هشت ماهه کاری مهمتر از این ندارم که هر روز بچههام رو برای انتقام خون آقا آماده کنم.»
صدای مادر عباس، ادامه صدای «فیروز» بود. همان زن مسن لبنانی که دو سال پیش توی سوریه، وقتی صحبت از فرزندآوری شد با صدای محکمش گفت: «ما اصلا بچه به دنیا میاریم و بزرگ میکنیم تا با اسرائیل بجنگه.» مادرهای جمعشده در سردر هم آن شب تمام محبت مادریشان را توی پستوی دلشان بقچه کردند! نذر کردند که بچههایشان را در مسیر انتقام خون امام شهید بزرگ کنند. حتی تا پای جان فرزندانشان و این تمام چیزی بود که مادرها داشتند. درست شبیه امالبنین (س)!
۱۰ آبان ۱۴۰۵ - ۱۰:۴۱
کد مطلب: ۲۶٬۶۴۶
در شب نذر فرزندان در سردر دانشگاه تهران، مادران با چشمانی بارانی اما ارادهای پولادین، عزیزترین پارههای تنشان را سپر خیمه امام زمان خود کردند؛ روایتی از مادران داغداری که برای انتقام خون رهبر شهیدشان، راه امالبنین (س) را در پیش گرفتهاند و کودکانشان را نه برای تماشا، که برای روز واقعه، بزرگ میکنند.
نظر شما