آگاه: سیدحمزه قاسمی سحرگاه دهم آبان درگذشت. پیکرش در میان جمعیت زیادی از مردم و همراهانش تشییع و در آرامستان بهشت متقین بیرجند به خاک سپرده شد. مراسم تشییع او، فقط بدرقه یک فعال جهادی و عضو نهضت اجتماعی جوانان نبود بلکه تشییع مردی بود از «مردم ماه ایران» که تمام زندگیَشان را وقف گرهگشایی از کار دیگران میکنند. اشکان علیمرادی، دوست و همکار قدیمی سیدحمزه قاسمی، در گفتوگو با خبرنگار روزنامه «آگاه» از مردی میگوید که دغدغهاش تنها کمک به نیازمندان نبود، بلکه میخواست شرایطی فراهم کند تا خانوادهها بتوانند روی پای خودشان بایستند، توانمند شده و خودشان دستگیر دیگران شوند.
سیدحمزه متولد شهر بیرجند در استان خراسان جنوبی بود، استانی که محرومیت برخی مناطق آن، سالهاست یکی از دغدغههای گروههای جهادی و مردمی به شمار میرود. او فعالیتهایش را از همین منطقه آغاز کرد و بهتدریج دامنه کارهایش را به استانهای محرومی مانند سیستان و بلوچستان و هرمزگان و دیگر استانهای کشور گسترش داد. علیمرادی میگوید: سیدحمزه بیشتر در مناطق محروم فعالیت میکرد. چون خودش اهل خراسان جنوبی بود، نسبت به این استان و مناطق محروم اطراف آن حساسیت و دغدغه بیشتری داشت. به همه مناطق محروم سفر میکرد. معتقد بود بهجای اینکه فقط بسته معیشتی به خانوادهها داده شود، برایشان کاری کنیم که بتوانند درآمد داشته باشند و زندگیشان را خودشان اداره کنند.
این نگاه در بسیاری از فعالیتهای او دیده میشد. قاسمی تحصیلاتش را در رشته الکترونیک تا مقطع کارشناسی ارشد ادامه داده بود و در حوزه خدمات کامپیوتری و الکترونیکی فعالیت میکرد. چند اختراع نیز به نام خودش ثبت کرد. با این حال، تخصص و تواناییهایش را تنها به کار شخصی محدود نمیکرد و از هر ظرفیتی برای حل مشکلات مردم استفاده میکرد. مثل تلاش او برای حمایت از زنان سوزندوز سیستان و بلوچستان. مثلا در مناطقی که هنر سوزندوزی بخشی از هویت و میراث فرهنگی زنان بلوچ است، نبود بازار فروش باعث میشود این هنر بهتدریج از رونق بیفتد و زنان هنرمند نتوانند از مهارت خود درآمدی به دست بیاورند سیدحمزه بهجای آنکه صرفا از زنان بخواهد به تولید ادامه دهند، به دنبال بازار فروش محصولاتشان میرفت. تلاش میکرد خریدار پیدا کند، محصولات را به بازارهای دیگر معرفی کند و برای فروش تولیدات زنان منطقه واسطه شود. اگر مشکل یک خانواده تهیه چرخ خیاطی بود، برای تامین آن تلاش میکرد و اگر محصولی تولید شده اما مشتری نداشت، خودش برای فروش آن دنبال راه میگشت.

کافهای برای دختر روستایی
در یکی از روستاهای خراسان جنوبی، دختری جوان آرزو داشت کافهای کوچک راه بیندازد؛ جایی که دختران روستا بتوانند دور هم جمع شوند، گفتوگو کنند و ساعاتی را در فضایی متفاوت بگذرانند. شاید برای بسیاری، این خواسته یک آرزوی ساده و حتی کماهمیت به نظر میرسید، اما برای سیدحمزه همین آرزوی کوچک هم ارزش پیگیری داشت. علیمرادی از این خاطره چنین یاد میکند: سید موضوع را با چند نفر مطرح کرد، دستگاه قهوهساز و وسایل مورد نیاز را تهیه کرد و برایش به روستا برد، حتی برای کافه افتتاحیه گرفت.
برای سیدحمزه، توانمندسازی از همین قدمهای کوچک شروع میشد از پیدا کردن وسیلهای که یک نفر برای آغاز کارش نیاز داشت یا وصل کردن او به کسی که میتوانست در راهاندازی کسبوکار کمکش کند. او به دلیل سفرهای متعدد و ارتباطاتی که در استانهای مختلف به دست آورده بود، تلاش میکرد ظرفیتها را به یکدیگر متصل کند. اگر در استانی محصولی تولید میشد و در استان دیگری بازار فروش مناسبی وجود داشت، زمینه ارتباط میان تولیدکننده و خریدار را فراهم میکرد. در واقع، بخش مهمی از فعالیتش ایجاد شبکهای از ارتباطات مردمی بود تا امکانات و تواناییهای پراکنده در مناطق مختلف به حل مشکلات مردم کمک کند.
یک اتاق برای زندگی و کار
سیدحمزه با گسترش فعالیتهایش، به تهران رفت و آمد میکرد و در نهضت اجتماعی جوانان مشغول به کار شد. علیمرادی حدود چهار سال با او همکار بود و نزدیک به یک سال و نیم تا دو سال نیز با هم در یک اتاق زندگی و کار کردند. اتاقی که محل استراحت، خورد و خوراک و انجام کارهای روزانهشان بود. علیمرادی میگوید: سید ازدواج کرده بود و پنج فرزند داشت، اما برای انجام کارهای جهادی بارها با هزینه شخصی از بیرجند بلیت میگرفت و به تهران میآمد. دو هفته، سه هفته یا حتی یک ماه میماند و کارها را پیگیری میکرد و دوباره به خانه برمیگشت. بعد از مدتی باز به تهران میآمد. زندگیاش با کار جهادی گره خورده بود. او قبول نمیکرد خانه سازمانی در تهران داشته باشد میگفت آن را به کسی که خانه ندارد بدهید. ما بعد از فوتش متوجه شدیم او مستاجر بوده و در بیرجند حتی یک زمین به نام خودش نداشت.
علیمرادی ادامه میدهد: مردم شهرستان وقتی میبینند کسی برای فعالیت به تهران میآید، گاهی تصور میکنند مسئولیتی گرفته، خانه و امکانات دارد و زندگی خوبی برای خودش ساخته است. سید همیشه به شوخی میگفت همه فکر میکنند ما در هتل پنجستاره اقامت داریم. علیمرادی میگوید: اگر برای برگزاری یک دوره یا انجام کاری پول کم میآوردیم، سید کارت بانکیاش را میداد و میگفت کار را انجام دهید. اجازه نمیداد کار متوقف شود.
پدر پنج فرزند، همراه مردم
سیدحمزه پنج فرزند داشت، چهار پسر و یک دختر دوساله. با وجود مسئولیتهای خانوادگی، بخش زیادی از وقتش را صرف فعالیتهای مردمی میکرد. همسرش نیز در فعالیتهای فرهنگی و دانشجویی حضور داشت. با اینکه پنج فرزند داشت، هیچوقت اجازه نمیداد کار مردم به خاطر گرفتاریهای شخصیاش متوقف شود. حتی به پسرهایش هم یاد داده بود که مستقل باشند و کارهای خودشان را انجام دهند. پسر بزرگش که ۱۶ سال دارد، در پایگاه بسیج و مسجد فعالیت میکند. این روحیه حتی در دوران بیماری نیز از او جدا نشد. قاسمی با وجود آنکه شیمیدرمانی میشد، در برنامهها و تجمعات حضور پیدا میکرد گاهی فقط برای ۱۰ دقیقه، اما نمیخواست ارتباطش با فعالیتهای جمعی قطع شود.
نهضتی برای به میدان آوردن مردم
او در نهضت اجتماعی جوانان فعالیت میکرد مجموعهای که با هدف ایجاد حرکت عمومی و فعال کردن ظرفیتهای مردمی و حلقههای میانی شکل گرفته است. ایده این جریان، صرفا انجام کار خیر توسط یک گروه یا مجموعه مشخص نیست، بلکه تلاش میکند خود مردم را به میدان بیاورد تا برای حل مسائل محله و منطقهشان نقشآفرینی کنند. علیمرادی در توضیح این رویکرد میگوید: قرار نبود ما فقط خودمان کار کنیم و بگوییم گروه جهادی ما، هیات ما یا مسجد ما کار انجام میدهد. هدف این بود که مردم را درگیر کنیم به آنها بگوییم شما هم میتوانید گروه جهادی خودتان را داشته باشید، کسبوکار راه بیندازید و برای حل مشکلات محلهتان اقدام کنید. سیدحمزه هم همین کار را میکرد.
بیماریای که او را از میدان دور نکرد
حدود یک سال پیش از درگذشتش، نشانههای بیماری در او آشکار شد. ابتدا اشتهایش کم شده بود و همکارانش متوجه تغییر وضعیت جسمی او شده بودند. بررسیهای پزشکی از ابتلای او به بیماری خودایمنی کبد حکایت داشت و روند بیماری در نهایت به سرطان کبد رسید. سیدحمزه با نگرانی بابت کارهای نیمه تمام، درگیر درمان بود. میگفت آخرین دوز شیمیدرمانی را دارم و کارهای زیادی باقی مانده است. نگران کارهای روی زمین بود و اینکه مقدم، مسئول نهضت، دست تنهاست. ولی با وجود درمانهای مختلف، وضعیت جسمی او وخیم شد. پزشکان از بهبود وضعیتش قطع امید کردند. در روزهای پایانی، بیمارستان بیرجند به پلاکت خون نیاز داشت. با انتشار درخواست اهدای پلاکت در گروهی که برای نذر سلامتیاش ایجاد شده بود؛ حدود ۸۰ نفر مقابل سازمان انتقال خون بیرجند تجمع کردند تا برای کمک به او پلاکت خون اهدا کنند. اما بیماری فرصت بیشتری به او نداد. سیدحمزه قاسمی سحرگاه دهم آبان درگذشت.
مردی که بعد از رفتنش شناخته شد
شاید یکی از مهمترین نشانههای تاثیر فعالیتهای سیدحمزه، واکنشهایی بود که پس از درگذشتش از سوی افراد و مجموعههای مختلف منتشر شد. پیامهای تسلیت و حضور گروههای مردمی و جهادی در مراسم تشییع نشان داد ارتباطات و فعالیتهای او بسیار گستردهتر از آن چیزی بوده که دوستانش تصور میکردند. در مراسم یادبود او، سردار زهرایی، مسئول بسیج سازندگی به یادش سخنرانی کرد و از خواب عجیب یکی از مسئولان گروههای جهادی کرمان گفت. اینکه حاج قاسم سلیمانی در خواب از او خواسته بود به بیرجند بروند و ببینند چه عزیزی را تشییع میکنند و در مراسم تشییع او حضور پیدا کنند.
از او مستندی به یادگار مانده که در آن درباره ترس از شب اول قبر صحبت میکند ترسی که بیش از آنکه از جنس نگرانیهای شخصی باشد، به دغدغه انجام ندادن کارهای باقیمانده و مسئولیتهایی مربوط میشد که بر دوش خود احساس میکرد. سیدحمزه در این مستند میگوید: از شب اول قبر میترسم. اینکه بگویند چرا کاری را ادامه ندادی یا یک نفر از دستت ناراحت است یا میتوانستی برایش کاری انجام بدهی و ندادی یا چرا موضوعی را پیگیری نکردی. کل کشور رو گشتم و سفر کردم خیلی آدمها هستند که برای این مردم تلاش میکنند تا دردی از مردم دوا کنند امیدوارم همه مردم ایران اینطوری بشوند.
چله خدمت به نام سیدحمزه
پس از درگذشت سیدحمزه، جمعی از فعالان جهادی و گروههای مردمی پویشی با عنوان «چله خدمت» راهاندازی کردهاند. قرار است در این پویش، طی ۴۰ روز و به نیت سیدحمزه قاسمی، هر گروه یا فرد یک اقدام خیرخواهانه و خدمترسانی انجام دهد از تهیه بستههای معیشتی و کمک به نیازمندان گرفته تا تهیه جهیزیه و حمایت از خانوادههای کمبرخوردار. شاید این پویش، ادامه همان مسیری باشد که او سالها برای آن تلاش کرد مسیری که در آن قرار نبود یک نفر یا یک گروه بهتنهایی بار مشکلات را به دوش بکشد، بلکه قرار بود آدمهای بیشتری برای حل مسائل اطرافشان وارد میدان شوند.
سیدحمزه قاسمی ۴۴ سال در این جهان، زندگی کرد، روایت زندگی او داستان کسی است که میخواست خانوادهای به درآمد پایدار برسد و هیچ منطقهای محروم نباشد. او شاید فرصت نکرد همه کارهایی که در ذهن داشت را به پایان برساند، اما حالا قرار است دیگران بخشی از آن مسیر را ادامه دهند. این بار همان افرادی که او زمانی به آنها کمک کرده بود، ادامهدهنده راهش میشوند.
نظر شما