آگاه: اهمیت این پرونده در آن است که پیوند میان قدرت، سرمایه، بدن و رسانه را عریان کرد. آنچه افشا شد، فقط یک شبکه فساد نبود، بلکه نمایانگر منطقی بود که در آن انسان، به ویژه زن و کودک، در مدار مصرف و مبادله قرار میگیرد. این یادداشت میکوشد با تکیه بر چارچوبهای فلسفی و جامعه شناختی و بازخوانی نقدهای تمدنی معاصر، این رخداد را به عنوان نمادی از انحطاط نظری غرب در حوزه زن و خانواده تحلیل کند.
رسوایی اپستین نشان میدهد کالایی شدن بدن و فروپاشی اقتدار خانواده، پیامد منطقی فرد گرایی افراطی در مدرنیته است. این پرونده یک انحراف استثنایی نیست، بلکه نشانه بحران ساختاری در تعریف غرب از آزادی و کرامت انسان است.
لایههای تحلیلی- نظری
نخستین لایه تحلیل، به مفهوم «ابزارانگاری انسان» بازمیگردد؛ مفهومی که ریشه در نقدهای کلاسیک مدرنیته دارد. فیلسوفان انتقادی قرن بیستم بارها هشدار دادند که عقلانیت ابزاری، اگر از اخلاق جدا شود، انسان را نیز به ابزار تبدیل میکند. در چنین منطقی، ارزش اشیا و حتی اشخاص، نه بر پایه کرامت ذاتی، بلکه بر اساس کارکرد و مطلوبیت تعریف میشود. این همان بستری است که در آن، بدن میتواند به سرمایه فرهنگی و اقتصادی بدل شود.
از منظر جامعهشناسی بدن، فرهنگ مصرفی متأخر، بدن را به پروژهای نمایشی تبدیل کرده است. رسانههای تصویری، شبکههای اجتماعی و صنعت سرگرمی، تصویری از انسان میسازند که در آن ارزش فرد با میزان جذابیت و قابلیت مصرف پذیریاش سنجیده میشود. این وضعیت، به ویژه درباره زنان، نوعی فشار ساختاری برای تبدیل شدن به «ابژه دیداری» ایجاد میکند. پرونده اپستین را میتوان نقطهای دانست که این منطق فرهنگی با شبکههای قدرت اقتصادی تلاقی پیدا میکند. جایی که بدن نوجوانان به موضوع مبادله در حلقههای نخبگانی بدل میشود. مسئله مهم این است که این رخداد در حاشیه جامعه اتفاق نیفتاد، بلکه در متن ساختار قدرت شکل گرفت.
لایه دوم تحلیل به بحران نهاد خانواده مربوط است. خانواده در نظریههای کلاسیک اجتماعی، از امیل دورکیم تا تالکوت پارسونز، به عنوان نهاد تولید انسجام اخلاقی شناخته میشد. تضعیف خانواده به معنای تضعیف سازوکارهای درونی کنترل اخلاقی است. فردگرایی رادیکال مدرن، با تاکید افراطی بر خودمختاری فرد، پیوندهای پایدار خانوادگی را نسبی و موقت میکند. نتیجه، افزایش تنهایی اجتماعی و کاهش سپرهای حمایتی در برابر سوءاستفاده ساختاری است. در چنین شرایطی، افراد آسیب پذیر به ویژه کودکان بیش از پیش در معرض شبکههای قدرت قرار میگیرند.
در سطح فلسفی، این وضعیت را میتوان ذیل بحران معنا تحلیل کرد. اندیشه پست متافیزیکی مدرن، مرجع ثابت اخلاقی را تضعیف کرده است. نسبیگرایی اخلاقی، اگر چه در ظاهر مدافع آزادی است، اما در عمل میتواند قدرت دفاع از ضعیفترین اقشار را کاهش دهد. وقتی هیچ بنیان مشترک و متعالی برای کرامت انسان پذیرفته نشود، مرز میان آزادی و سلطه مبهم میشود. رسواییهایی از جنس اپستین، لحظههایی هستند که این ابهام نظری، به فاجعه اجتماعی ترجمه میشود.
در این چارچوب، بازخوانی نقدهای تمدنی معاصر اهمیت پیدا میکند. دیدگاههای رهبر انقلاب درباره افول غرب، بر پیوند میان بحران خانواده و بحران معنویت تاکید دارد. در این نگاه، خانواده نه صرفا یک واحد خصوصی، بلکه سنگ بنای امنیت اخلاقی جامعه است. تضعیف آن، انسان را در برابر منطق بازار و رسانه بی دفاع میکند. این تحلیل با بسیاری از نقدهای غیرغربی مدرنیته همپوشانی دارد که توسعه مادی بدون چارچوب ارزشی را نوعی پیشرفت نامتوازن میدانند.
بهره سخن
پرونده اپستین را باید فراتر از یک رسوایی شخصی خواند. این رخداد، آینهای است که بحران نظری مدرنیته در تعریف انسان، آزادی و خانواده را منعکس میکند. تمدنی که بدن را به کالا و رابطه را به معامله تقلیل میدهد، ناگزیر با بحران کرامت انسانی روبهرو میشود. این پرونده یادآور آن است که پیشرفت تکنولوژیک و ثروت انباشته، بدون بنیان اخلاقی و معنوی، میتواند به ابزار بهرهکشی پیچیدهتر بدل شود. مسئله زن و کودک، شاخص سلامت هر نظم تمدنی است. بازاندیشی در جایگاه خانواده، احیای اخلاق کرامت محور و محدود کردن منطق کالاییسازی انسان، ضرورتی نظری و عملی است که چنین رخدادهایی با وضوحی تکاندهنده پیش روی جهان معاصر قرار میدهد.
نظر شما