آگاه: در تاریخ شفاهی ایران پژوهشها تاریخ شفاهی را با مسائل جدیدی مواجه کرده است، مصاحبههایی با نگرشی خاص و در چارچوب مسائلی از پیش تعیین شده. خاطرهنویسیهای متعدد، نشر اسناد و شیوههای جدید در انتشار خاطرات در قالب تاریخ شفاهی موجب شد برخی از خاطرات فقط عنوان شفاهی داشته باشند. به این بهانه و در حالی که در هفدهمین روز از جنگ ناشی از تجاور جنایتکارانه آمریکایی- اسرائیلی هستیم، تعدادی از یادداشتهای مربوط به این ایام را که در زمره تاریخ شفاهی قرار دارند، میخوانیم. بازخوانی آنها به جامعیت دیدگاه ما نسبت به احوالی که هموطنانمان دارند و آنچه در کشور در جریان است بسیار کمک میکند.
روایت جنگ رمضان
از خاوران تا تلآویو
در باکس پیش رو در ایام دفاع مقدس در مقابل حماقت وحشیانه اسرائیل- آمریکا یادداشتهایی به قلم نصرتالله محمودزاده، نویسنده پیشکسوت دفاع مقدس منتشر میشود. در ادامه، شماره سوم از این یادداشتها را با هم میخوانیم.
«باید خودم را برسانم. از کاروانهای خودرویی پرچم بر سینه سبقت میگیرم. چرا آنجا؟ مگر از جاده خاوران چه موشکی برمیخیزد؟ دود همچنان به آسمان میرود، خیابان تخریب شده، مغازهای کسب و کار مخروبه، نگاهها درام و پرسشگر و دیگر هیچ. اینجا که اثری از پادگان نیست و من، خیره در چهرههای آرام گرفته هشت شهید بسیجی. ناگهان میروم شلمچه؛ آنجا که بسیجیها در شبهای عملیات میزدند به خط اول دشمن. آه از لبخند وداع این گمنامان. اکنون، در محل یکی از ایست بازرسیهای جاده خاوران، همان لحظات برایم تکرار میشود. انگار دشمن به اشتباه خود پی برده. دیگر مراکز مهم نظامی برایش اولویت اول نیست و قلب جبهه را هدف گرفت، مردمی که مثل ایام جنگ بسیجی شدند. اکنون در ذهن نتانیاهو چه میگذرد؟ «نکند این یک دام باشد؟ این تهران با گنبد انسانی دست نیافتی است.» خیلی دوست دارم به پایتخت این مرد، نتانیاهو بروم. اما چگونه؟ با کدام پرواز؟ ... خودم را به اولین پرواز فرودگاه آلفا میرسانم؛ پرواز موج ۵۳. به چند استوانه نوک تیز رو به تلآویو میرسم. پاسدارهای هوافضا موشکهای بالستیک را سوار بر لانچرها، با گرای «مراکز فرماندهی و کنترل منطقهای و مدیریت جبهه داخلی رژیم صهیونیستی» تنظیم میکنند. دست به چهره خشمگین موشک میکشم. «آرام باش، پرنده خوشبختی شهید طهرانیمقدم؛ عقاب تیزپرواز حاجیزاده. مرا با خودت ببر.»
ناگهان پاسدارها از لانچرها فاصله میگیرند. ناخودآگاه باور نیازمندم سوار میشود. موشکها با آتش مهیبی خیز برمیدارند تا خودشان را پس از X دقیقه به تلآویو برسانند. من کجایم؟ اینگونه نفوذ به قلب دشمن را در دوران جنگ از شهید باقری آموخته بودم. (بعدا خواهم نوشت) از بالا به زمین خیره میشوم، به انتظار دیدن غزه. خدای من! چرا این فلسطینیها برای بالسیتک فتاح با سرجنگی دو تن به علامت پیروزی دست تکان میدهند؟ دعای خیرشان از آن محلههای مخروبه بدرقه راهمان میشود.
انگار رسیدیم؛ شهری با زخم عمیق، شبیه غزه. باور درونیم از موشک جدا میشود و سپس چند انفجار مهیب در مرکز شهر. میرسم به بلواری که جز خودروهای نظامی و امدادی خبری از مردم نیست؛ درست برعکس جاده خاوران. هنگامی آتشنشانی میرسد که خیلی دیر است. موج ۵۳ از وعده صادق ۴ با رمز «یا جواد الائمه ادرکنی» به عهد خود وفا کرده؛ انفجار ترکیبی ۱۰ موشک هایپرسونیک فتاح و قدر و پهپادهای انهدامی. خاخامها از پناهگاه بیرون آمده و بیهدف پشت به مردم از عواقب موشک میگریزند. موشکهای چند کلاهکه همه را به وحشت انداخته. چه کسی فکر میکرد تلآویو تبدیل به شهر ارواح شود.
تلآویو، باید برگردم، اما باز هم خواهم آمد.
اِنَّکَ عَلیٰ کلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ
بله، رسم روزگار اینچنین است.
نصرتالله محمودزاده
حماسهنگار جنگ رمضان
روایت روز تشییع شهدا
بعثت_مردم
دو روزی بود همراه بچههای جهادی برای کار در خانههای آسیبدیده نرفته بودم. اصلا یادم رفته بود که امروز روز تشییع شهداست، با اینکه با برخی از دوستان سر روایت این روز صحبت کرده بودم، اما خودم کاملا غافل از این صحبتها برای آواربرداری برنامه ریخته بودم.
ما ابتدا سمت خیابان رسالت اعزام شدیم، اما انگار خیلی از کارها انجام شده و بهتر بود جای جدیدی میرفتیم. بچههای هماهنگکننده اتفاقا جایی را پیشنهاد دادند که در نزدیکی مراسم تشییع و همین امروز بمب خورده بود.
«اسرائیل قبلتر هم از این کارها میکرد؛ برای اینکه مردم را بترساند، اطراف اجتماعات مردمی بمب میانداخت که به حساب خودش برایشان خط و نشان بکشد. اما مردم هم دقیقا عکس این گزاره با لبخند پاسخ میدادند: تاثیرگذار بود!»
ما حوالی خیابان استاد معین، باید به کوچهای میپیچیدیم که محل اصابت بود. از ورودی کوچه که به وسطهای آن نگاه میکردیم، انگار کف کوچه را آینهکاری کرده باشند؛ برق میزد! بیاغراق میگویم، از بس خردهشیشه از ساختمانها ریخته بود، کف کوچه از خردهشیشه پر بود.
خیالی نبود، چون حداقل ۳۰ نفر چمبره زده بودند روی این سطح شیشهای و داشتند جمع میکردند. از نیروهای شهرداری گرفته تا دو سه گروه جهادی غیر از ما، در کمتر از ۱۰ دقیقه کوچه را تمیز کردند.
بعد نوبت خانهها رسید. کوچه حداقل صد متر طول داشت و هر خانهای هم حداقل سه چهار طبقهای بود. شیشههای همه این خانهها، هم به داخل و هم بیرون ریخته بود. یکی از ساکنین به ما گفت: خدا رو شکر همه تشییع بودن، منم سر کار بودم، کسی چیزیش نشد.
نمیدانم برای خوشی دل ما بسیجیها گفت همه تشییع بودند یا واقعا همسایهها تشییع بودند. هر چه بود اکثر واحدها موقع انفجار تخلیه بودند و کسی آسیب ندیده بود.
من میخواستم در کار ساختمانها کمک بدهم، اما بچههای گروه جهادی یاسوج هر جا میرفتم، قبل ما رفته بودند و مثل بلدوزر هم کار را جمع میکردند. دست به کمر وسط کوچه ایستادم که به ذهنم رسید با یکی از مردم حرف بزنم. دیدم دارند ساختمان محل اصابت را وارسی میکنند که گفتم:
- ولی خیلی بد نزده. تو تهرانسر که بودیم اصن دیوارای خونههای اطراف ریخته بود.
- آره بابا. تهرانسر و فلان جا و فلان جا را بد زده...
بعد شروع کرد ماجراهای این شبها و جاهای مختلف را گفتن که فلانی کجا چی گفته و فلانی کجا چی دیده!
خواستم یک مقدار از فکرش راجع به جنگ و وقایع بپرسم. طبعا مقدمهچینی لازم داشت، گفتم: آن شب که گفته بود میخواهد آتشبس کند، بد زد.
- آتشبس؟! نه باید بزنی خا...
اصلا نگفتم باید آتشبس کنیم، خواستم فقط مقدمهچینی کنم که تا واژه آتشبس را شنید از کوره دررفت.
گفتم: نه منظورم آن شبی بود که حرف از آتشبس میزد، خیلی بد حمله میکرد. میگفتند این حملهها برای آتشبس است.
کناریمان وارد بحث شد، گفت: ببین این اسرائیل ریشهسگ را باید بزنی کن فیکون کنی تا دیگر جرأت نکند حمله کند. (واضح است که جملات فوق را مؤدبانه کردهام)
دیدم این ملت از ما دو آتیشهترند، به جان نیروهای مسلح صلوات فرستادم که آتششان تداوم داشته باشد.
مهدی کیانی
چهارشنبه، ۲۰ اسفند
روایت جنگ
مهلکه
صبح بود. پسرها داشتند بازی جنگ ایران و اسرائیل میکردند. ایستاده بودم مقابل سینک ظرفشویی. گوشی را بین شانه و گوشم گرفته بودم، داشتم به حرفهای دوستی گوش میدادم و همزمان ظرف میشستم. دوستم میگفت: بیاین روستا، موندین تو شهر که چی بشه؟ شنیدی میگن میخوان کنار شما رو بزنن؟
شنیده بودم از دوست دیگری که توصیه کرده بود یک نقطه امن در خانه پیدا کنم. اسم رمز برای پناه گرفتن تعیین کنم و اگر میتوانم از خانه بروم.
گفتم: بله شنیدم.
همزمان با جواب مثبتم، به مورچهای که کنار سینک راه میرفت نگاه کردم. داشت میآمد سمت کاسه سینک. نمیفهمید کجاست و اگر همین مسیر را برود میافتد توی سینک و آب او را با خودش میبرد.
دوستم هنوز داشت اصرار میکرد که ماندن در جایی که آدم میداند خطرناک است بی خردی است.
آخرین بشقاب را آب کشیدم و یک مشت آب ریختم سمت مورچه تا خودش را جمع و جور کند و نیاید طرف سینک.
مورچه اول خودش را زد به مردن بعد بلند شد و شروع کرد به دست و پا زدن انگار توقع نداشت چنین حمله ناجوانمردانهای به او بشود. بعد از دست و پا زدنهای بسیار باز دوباره مسیر نویی پیدا کرد و آمد سمت سینک. به دوست پشت خط گفتم: الان تعطیله دو روز دیگه تعطیلی در کار نیست باید بالاخره برگردیم به زندگی عادی.
اینها را در حالی میگفتم که هنوز چشمم پی مورچه بود.
دوستم با لحن آدمهایی که میگویند به درک به جهنم، گفت: هر جور خودتون میدونید.
خداحافظی کرد. گوشی را که قطع کردم مورچه لب سینک بود. سبکبال و آرام داشت میرفت به سمت مرگ. این بار دو دستم را آب کردم و ریختم به سمتش، مورچه رفت عقب، خیلی عقبتر از سینک اما دیگر توان بلند شدن نداشت، احتمالا داشت فحشم میداد که؛ مگه مرض داری زن؟!
چند ثانیهای طول کشید که دوباره از نقش مرگ بیرون بیاید و خود را از مهلکه نجات بدهد. مورچه نمیدانست از مرگ حتمی نجاتش دادم چون فقط داشت مقابلش را میدید. خدا هم گاهی همینطور هوای ما را دارد.
راضیه طاهری
یکشنبه، ۱۷ اسفند
اصفهان
روزنوشتهای رزم
مردم علاج در وطن است
پرده اول- اسفند ۱۳۶۲- طلاییه
۴۲ سال پیش، در اسفند، مثل همین روزها که در آنیم، کلمه «خیبر» زیاد تکرار میشد. گردانهای لشکر عاشورا و نجف، در طلاییه قتل عام شدند. ۴۲ سال گذشته و هنوز بسیاری از پیکرها نیامده. گمانم هیچکدام از بچههای دو گردان لشکر عاشورا باز نگشتند. به معنای واقعی کلمه تا آخرین گلوله توی خشاب جنگیدند. آن هم در شرایطی که بلندگوهایی، گلویشان را به فارسی میدریدند که بیایید و تسلیم شوید. بلندگوهای بیوطنان فارسیزبان.
پرده دوم: نمیدانم کی؟ سپاه ارومیه
حمید باکری پشت در اتاقی انتظار میکشد تا ندامتنامهای بنویسد؛ تا اجازه بدهند برود جبهه و دیگر باز نگردد.
من خیلی به آن لحظات حمید باکری فکر میکنم. به عرق کف دستش. به مشت گره کرده. به لب گاز گرفته. تازه زهی سعادت به حمید باکری که نماند تا ببیند، او که آنگونه آن شهیدزیسته را خرد میکرد، در سالیان بعد با سواپ نفت و ... به کجا میرسد و حالا حزبش بزرگترین شکافزای جامعه ایرانی میشود. زهی سعادت.
پرده سوم- اسفند ۱۴۰۴- تهران
تعداد آدمهایی که میشناسم و موج انفجارها به خانهشان آسیبزده روز به روز بیشتر میشود. آدمهایی که در تهران ایستادهاند تا کار مردم را راه بیندازند و حالا نگران کودکانشان هستند. از زیرنویسهایی میگویند که در آن شبهرسانه تروریستی میآید. از فارسیزبانهایی که گرا میدهند برای ریختن خانه و کشته شدن هموطنی و من با خودم تکرار میکنم: «مردم علاج در وطن است.»
باز به آن آدم فکر میکنم که آن روز در سپاه ارومیه از حمید باکری ندامتنامه گرفت. آن آدم و اعقابش که کشور را فقط برای خودشان میخواهند.
پرده آخر: وطن
وطن برای ما خاک است و نیست. مرز است و نیست. عباس حسیننژاد نوشته بود: «خانه یعنی تو باشی، همین» و من فکر میکنم وطن برای من علاوه بر خاک، با هموطن تعریف میشود. با داوطلب مسیحی و یهودی که در جنگ هشتساله شهید شد. با دورهگرد لبوفروش، با مهندس هوا و فضا، با پاسدار و بسیجی، با اینفلوئنسر، با مدل، با رقاص، با رپر، با مسلمان، با غیر مسلمان، با لائیک، با زن، با مرد، با کودک و ... . وطن برای من با آدمهایی تعریف میشود که مردم منند، ریشه در این خاک و چشم دوخته به داخل همین مرزها که به راستی علاج در وطن است.
اینروزها با خودم میگویم که حتی اگر برخی نمیخواهند ما را ببینند (فارغ از اینکه در کدام دستهاند، حامی نظامند یا دشمن نظام) به شرط تپیدن قلبشان برای ایران، باید در میانشان باشیم. مدام فکر میکنم چتر تجمعهای شبانه باید گستردهتر شود و طیف بزرگتری از مردم زیر آن جا شوند. ما باید آغوشمان را برای همه هموطنان باز نگه داریم که همگی زخمی این طوفانیم. مردم علاج در وطن است.
کاش کسی صدایم را میشنید و هرشب صدای محمد نوری را در میادین شهر پخش میکرد که «ای ایران» میخواند.
آغوش باز کنیم برای هم مردم.
محمدجواد کربلایی
روایت نصر
استعار
نگارش این بخش برایم از همه آنچه تاکنون نوشتم سختتر بود. اینکه از کجا شروع کنم و به کجا ختم کنم که در خلاصهترین حالت ممکن بیشترین مطلب را برسانم ساعتها ذهنم را مشغول کرد و نتیجهاش پیشنویسهای متعدد و خط زدن همه آنها بود. در نهایت به اینجا رسیدم که عمیقتر به تفکر و ایدئولوژی صهیونیسم در جهان نگاه کنم. آیا همین مقدار که ما از ایده صهیونیسم و رفتار و عملکرد آنها در جهان منزجریم، در بین خودشان منزجر کنندهاند؟ چگونه پس پیروانی دارند؟ این پیروان چگونه خباثتها و کودککشیها و رفتارهای غیر انسانی را میبینند و همچنان میتوانند پیرو همچین تفکری باشند.
پاسخ واضح است! قطعا نگاه درونی به این ایده، ایدئولوژی پنهانی دارد! که رفتار آنها را توجیح یا درست نشان میدهد.
در واقع ایدئولوژی مذهبی و تفکر پشت رفتارشان چیست که خباثت در این مسیر را نمیبینند و چرا باید یک مسیحی صهیونیست باشد؟ قطعا یک هدف والاتر و ایدئولوژیکی وجود دارد. تا به حال میگفتم آمریکا برای منافعش اسرائیل را ایجاد کرده است اما حالا میخواهم این را بگویم که نیمه پنهان هیات حاکمه آمریکا، یک نگاه ایدئولوژیک دارد که در این نگاه! حتی با به خطر افتادن منافع اقتصادی و سیاسی و فرهنگی خودش همچنان از صهیونیسم دفاع میکند و از هیچ اقدام ضد انسانی اجتناب نمیکند. اینها اسرائیل را دست خدا میبینند.
آن نگاه ایدئولوژیک این است که ما ماموریت داریم مقدمهساز مسیح باشیم. در واقع تشکیل دولت اسرائیل و بازگشت یهودیان به فلسطین و اشغال و کشتار مسلمانان مقدمهسازی برای ظهور مسیح است و این جنگ بین مسیح و دجال اتفاق خواهد افتاد که میلیونها نفر کشته میشوند اما نتیجه آن آغاز هزاره خوشبختی برای مسیحیان است. پس هر کس علاقهمند به تولد دوباره و هزاره خوشبختی است باید تمام امکانات خود را برای ایجاد دولت یهود در اسرائیل به کار برد و هر کس روبهروی صهیونیسم قرار گیرد دجال است. کودک یا بزرگسال، نظامی یا غیر نظامی، مسلمان، مسیحی! همه به جز یهود. هر دین و مسلکی به جز یهودیت فاقد اهمیت است و باید از بین برود و اصلا وظیفه ما از بین بردن آنهاست.
راهکار ما برای تقابل با این ایدئولوژی خطرناک جهانی با رهبری امام خمینی (ره) شروع شد که در آن سخنرانی معروف فرمود: الیوم تقیه حرام است و اسم آن ایدئولوژی شد مقاومت.
در نتیجه این جنگ، جنگ فلسطینیها و اعراب نیست. جنگ نیروی خیر در مقابل شر است. جنگ جریان حق در مقابل جریان باطل.
این جنگ استمرار نبرد همیشگی حق و باطل است در زمان ما. در واقع فضای رسانهای، اقدام اسرائیل را در مقابل اشغال فلسطین به گونهای ترسیم میکند که یادآور نبرد تاریخی آرماگدون باشد و تصویر یک جنگ آخرالزمانی به مخاطبش ارائه میکند.
نکته آخر اینکه آنچه در رسانه به عنوان رقابت بین دو حزب دموکرات و جمهوریخواه آمریکا میبینیم بازی است. هر دو یک استراتژی، یک رؤیا، یک باور دارند و احتمالا بسته به شرایط و موقعیتها و اتفاقات مسیرهای متفاوتی برای رسیدن به آن هدف را در پیش میگیرند.
ادامه دارد
پینوشت: مسیحیت صهیونیسم یا همان اوانجلیستها که از دل فرقه پروتستان بیشتر بیرون میآیند معتقدند باید مقدمهساز دولت مسیح، در اورشلیم توسط یهودیها باشند.
نظر شما