مرضیه کیان - خبرنگار: پس و پیش ۱۰ ماه از آن سحرگاه شوم در جنگ ۱۲ روزه می‌گذرد. روزی که آسمان تهران چاک خورد و مریم بابایی، معلم بازنشسته ما، در سنگر خانه‌اش پر کشید. این واگویه زنی روزنامه‌نگار با تهران است. قصه اولین شهیدی که پیکرش به قطعه ۴۲ بهشت زهرا (س) آمد تا شکوه ایستادگی را به رخ شلوغی‌های این شهر بکشد.

آگاه: دل بده تهران جان. دل بده ‌ای شهر درندشت، ای پایتخت دود و ماشین و هیاهو. چند دقیقه‌ای را پای درد دل من بنشین. من که زنم، قلم به دستم و چارقد همتم را محکم گره زده‌ام و آمده‌ام اینجا؛ در قطعه ۴۲ بهشت زهرا (س). تویی که از کله سحر با بوق و کرنای ماشین‌ها و سوت قطارهایت بیدار می‌شوی و تا بوق سگ می‌دوی، یک لحظه نفس تازه کن. ببین توی این سکوت سنگین، لابه‌لای این خاک نم خورده چه گوهرهایی خوابیده‌اند. تضاد عجیبی است تهران؛ آنجا در خیابان‌های تو همه می‌دوند تا به روزمرگی برسند و اینجا در این سکوت باصلابت، کسانی آرمیده‌اند که جان دادند تا چرخ آن دویدن‌ها از حرکت نایستد.
نقل امروز من، نقل رستم و سهراب نیست تهران. نقل کوچه پس کوچه‌های خودت است. نقل شیرزنی است که تا  همین چند ماه پیش، در خیابان‌های تو قدم می‌زد. باور می‌کنی تهران؟ همین شهیدی که الان داستانش را می‌گویم، مریم بابایی، یکی از همان هزاران عابری بود که هر روز از کنارشان رد می‌شدی. شاید در صف نانوایی سنگکی محله‌تان ایستاده بود، شاید در ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس بود و شاید در یکی از همین بازارچه‌های تو برای نوه‌هایش خرید می‌کرد. زنی متولد ۱۳۴۴. از همان نسل آدم‌های اصیل، از همان زن‌هایی که ستون خیمه این شهرند.
تهران جان، تو خودت شاهدی. ۳۰ سال کم عمری نیست. ۳۰ سال تمام، خروس‌خوان صبح، پیش از آنکه آفتاب روی گنبد مساجدت پهن شود، مریم شال و کلاه می‌کرد و می‌رفت مدرسه. دستانش همیشه بوی گچ می‌داد. چقدر پای آن تخته سیاه‌های رنگ و رو رفته ایستاد تا الفبای غیرت و ایستادگی را در گوش دخترکان این شهر زمزمه کند. او مادر دوم هزاران زنی است که امروز در کوچه‌های تو راه می‌روند. مریم، جان و جوانی‌اش را قطره قطره پای درخت این شهر ریخت. با خودش می‌گفت حالا که بازنشسته شده‌ام، حالا که موهایم رنگ برف گرفته، می‌نشینم کنج همین چاردیواری، چای دم می‌کنم و با صدای خنده نوه‌هایم جان می‌گیرم. خانه برای او، مثل تمام زن‌های تهرانی، فقط چند متر خشت و آجر نبود؛ قلعه بود، حریم بود، امن‌ترین سنگر جهان بود که بوی قورمه‌سبزی و مهربانی می‌داد.
اما امان از نامردی روزگار. امان از کینه دشمن. تهران، تو خودت به چشم دیدی که در آن جنگ ۱۲ روزه چه گذشت. دیدی که نامردها زورشان به میدان نبرد نرسید، آمدند سراغ سقف خانه‌ها. نصفه شب آسمان پاک تو را شکافتند تا دل ما را خالی کنند. صدای غرش موشک‌ها و پهپادهایشان که خیمه آسمان را جر داد، هنوز در گوش زمان می‌پیچد. آتش و آهن ریختند وسط همان خانه‌ای که بوی زندگی می‌داد. مریم، معلم صبوری بود که سال‌ها درس ایستادگی می‌داد، خودش در خط مقدم مظلومیت ایستاد. سقف فروریخت، دیوارها سوختند، اما اراده این زن نریخت. مریم در همان سنگر خانه‌اش، میان آوار و خاکستر پر کشید و رفت آسمان تا بشود دشت اول قطعه ۴۲ بهشت زهرا (س).
دشمن خیال خام در سر می‌پروراند. فکر می‌کرد با پاره کردن حریر آسمانت و آوار کردن سقف‌ها، زانو می‌زنیم. اما کور خوانده. نمی‌دانند که در مکتب ما، هر خانه یک سنگر است و هر مادر، یک سردار بی‌نشان. تاریخ را که ورق بزنی، کم زخم نخورده‌ای تهران، اما هر بار از زیر همان خاک و کلوخ خیس، دوباره قد کشیدی. خون پاک مریم بابایی با خاک این شهر درآمیخت و شد ملات تازه برای ستون‌های اقتدار ایران.
دست می‌کشم روی سنگ مزارش. هنوز انگار حرارت دستان گچی‌اش را حس می‌کنم. دود و دمت را نبین تهران. تو استواری‌ات را مدیون همین زن‌ها هستی. مریم بابایی‌ها نرفته‌اند؛ آنها در جان این شهر تکثیر شده‌اند. درس آخر مریم، درسی که با خون خودش روی تخته سیاه این شهر نوشت، این بود که تهران با این بادها نمی‌لرزد. ما سینه سپر می‌کنیم و در کوچه‌های تو قدم می‌زنیم. تا وقتی خون امثال مریم بابایی در رگ این خیابان‌ها جاری است، آسمان تهران و ایران اگر هزار بار هم بشکافد، باز هم ماییم که قرص و محکم، با قامتی به بلندای کوه دماوندت، ایستاده‌ایم. تا بوده همین بوده. این سکوت حماسی قطعه ۴۲، همان فریاد بلندی است که تا ابد خواب را از چشم دشمنان این خاک خواهد گرفت. 
 

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.