نعیمه جاویدی: جنگ، زندگی‌ها را تغییر می‌دهد. دنیای کودکان اما بیش از همه تحت تاثیر قرار می‌گیرد. این روزها اما با بچه‌هایی طرف هستیم که سرنوشت ایران و دنیا را تغییر می‌دهند. حال و هوای هر کدام، دیدنی و خواندنی است.

سربازان کوچک ایران

آگاه: بچه‌ها لطیف و تاثیرپذیرترین گروه در هر جامعه هستند. وجودشان مثل موم، نرم است. زود شکل و نقش می‌گیرد. جنگ تحمیلی رمضان که شروع شد، خیلی‌هایمان نگران بچه‌ها بودیم. حالا اما کوچه و خیابان و محله‌های شهر، بچه‌هایی را به ما نشان می‌دهد که با حدس و گمان‌های ذهن ما حتی نگرانی‌هایی که برایشان داشتیم فرق دارند. اینجا چند قاب از کودکانه‌های جنگ به روایت تصویر را با هم مرور می‌کنیم.
پدری را می‌بینیم با لباس نظامی که فرزند خود را قلمدوش کرده است. بابا چهارشانه و مصمم است و پای‌کار ایران آمده. پسر اما با جثه‌ای نحیف روی شانه پدر پادشاهی می‌کند. شعار می‌دهد. اینجا وطن‌داری ارثیه پدری است. همین بچه‌ها هستند که می‌خوانند: دایه، دایه! وقت جنگه! یا وقتی دشمن برایشان خط‌ونشان کشید و بابا نبود محکم و باصلابت می‌گویند: گر پدر نیست، تفنگ پدری هست هنوز و کدام سلاح بهتر از جگر شیر و وطن‌دوستی است که باباها به پسرهایشان ارث می‌دهند؟
زوزه موشک‌ها لرزه به تن ساختمان‌ها می‌اندازد. آواری قوی و سنگین جای خانه امن و آرام قبل را می‌گیرد. تل ویرانه انباشته از خاک و خاکستر مثل سینه پر رمز و راز هستند. اینجا را ببین! تل خاکستر به زبان آمده است. ماشین پسرکی که روزی در این خانه بازی می‌کرد، خاکی، درهم‌شکسته و آسیب‌دیده از زیر آوار بیرون کشیده شده است. فقط خدا می‌داند که پسرک زنده مانده یا نه؟ موقع اصابت موشک با همین ماشین‌بازی می‌کرده یا در حال درس‌خواندن بوده.
در این عکس ما پسرکی را می‌بینیم که رد انگشتانش هنوز روی ماشین قرمز اسباب‌بازی به خاکستر آوارها می‌چربد. پسرکی که نیست اما همین روایت فقدانش روایت اول است. او با همین حضور نامرئی خواب‌زده‌ها را بیدار می‌کند.
چه کسی فکرش را می‌کرد پسرکی تپل و نمکین از قاب آخرین عکسی که توی تلفن مامان و بابا از او ثبت شده، پای پیاده‌راهی شود و خودش را به سرزمین اقیانوس و خورشید؛ ژاپن برساند؟ بلاگر ژاپنی برایش بنویسد: باور نمی‌کند، پسری که جثه و ظاهرش شبیه انیمه‌هاست دیگر زنده نیست. اسرائیل او را کشته است. بلاگر ژاپنی نمی‌داند، ما به کشته‌هایمان در راه جهاد، شهید می‌گوییم. همان‌هایی که همیشه زنده‌اند. شهید دوست‌داشتنی ما با آن لپ‌های تپل و چهره دوست‌داشتنی، معصومیت فرزندان ایران در جبهه حق علیه باطل را ترسیم می‌کند.
هیچ‌کس مثل هم مدرسه‌ای، هم‌شاگردی و رفیق هم سن‌وسال، روحیاتش به آدم نزدیک نیست. مدرسه شجره طیبه میناب را که بمباران کردند ایران و ایرانی داغدار شد. عزادار بچه‌هایی که صبح با لباس فرم به مدرسه رفتند و دیگر برنگشتند. حالا بچه‌ها وقتی می‌خواهند به راهپیمایی و خیابان بیاند یک کار تبلیغاتی‌تر و تمیز به یاد رفقای آسمانی انجام می‌دهند. بچه‌ها کاغذ نوشته به دست با لباس فرم مدرسه حضور پیدا می‌کنند. یاد رفقای شهید مدرسه‌ای را زنده نگه می‌دارند. این دختر بامعرفت را ببین، نمی‌گذارد یاد بچه‌های میناب کم و گم شود.
بچه‌ها استاد ساده‌کردن پیچیده‌ترین‌ها هستند. جنگ، موشک، موازنه قدرت، معادله قدرت قرن و..‌. خیلی ازاین‌دست واژه‌های روزها و زندگی جنگی را ساده می‌کنند. خیلی هوشمندانه الگو می‌گیرند و آن را مطابق سن‌وسال خودشان بومی و قابل‌فهم می‌کنند. کافی است دست‌شان به کمی کاغذ، ماژیک و مدادرنگی، قیچی و چسب برسد. این تصویر را ببین که چه ساده، شیرین و کودکانه صلابت ایرانی را در کاردستی قشنگ و دوست داشتی‌شان ساخته‌اند. بچه‌های ایران از همین حالا پا جای پای بچه‌های هوافضا گذاشته‌اند به سبک خودشان به آنها خداقوت می‌گویند.
مردم این روزها و شب‌ها به خیابان می‌آیند. هوای کوچه و خیابان‌ها را دارند تا سربازان کشور در هر لباس، مسئولیت و نقشی که دارند، تنگه احد اسلام و ظهور را حفظ کنند. این سرباز کوچک را ببین که چقدر آمدن به خیابان برای حمایت از سربازان و فرماندهان میدان را جدی گرفته است. سرباز آینده از همین حالا دستش روی ماشه است. با همان تفنگ پلاستیکی اسباب‌بازی، وطن‌داری و مرزبانی را تمرین می‌کند. شاید تفنگش پلاستیکی است و ماشه اسباب‌بازی اما سرباز واقعی و مصمم خیره شده در چشم دوربین. بچه‌ها بازی نمی‌کنند، زندگی می‌کنند. این پسر رزم را زندگی می‌کند.
خداوند در قرآن خودش تخفیف‌هایی داده است. گفته بر سالمند و بیمار و برخی افراد رفتن به جهاد واجب نیست. اگر نروند، عیبی ندارد. ما اینجا اما حد اعلای میدان‌داری در خیابان را تجربه می‌کنیم. فرشته داوون هم افتخار داده، پرچم ایران به دست دوشادوش همه آمده پای‌کار. خدا می‌داند که بچه‌های هوافضا اگر این تصویر را ببینند چقدر فخر و مباهات می‌کنند. چقدر دلشان قوی می‌شود که فرشته‌ها هم پای‌کار میدان‌داری و پرچم گردانی آمده‌اند. برایشان دعا می‌کند و آمین خدا روی دوش دختر داوون نشسته است. هیچ‌کس به‌اندازه ما عاشق این تصویر نیست. دمت گرم، فرشته خانم ایران!
چشم، آینه روح است، نیست؟! این عکس را ببین. دختری چفیه پوش با چشمان باحیا و دلنشین شرقی دلش را ازدست‌داده است. دلداده نوجوان با چشمان‌تر غمگین، برای کشورش اشک می‌ریزد. در روزهای جنگ رمضان، دل شیشه‌ای‌اش را در چشمانش به نمایش گذاشته است. تمام عاطفه او به ایران را می‌توان در اشک‌های زلالی که در چشمان مغمومش حلقه‌زده دید. دعاهای زلال و خیس او به آسمان که برسد، فرشته‌ها خریدارش می‌شوند و آمین می‌گویند. صورت ملیح و چشمان زلال و نمین او، آدم را نمک‌گیر ایران می‌کند.
بچه‌ها هر چیزی که در کودکی بازی می‌کنند را در بزرگسالی زندگی می‌کنند. بازی، تمرین ملیح و شیرین آینده است. بزرگ‌ترین مسئولیت هر کودک. اینجا در این خانه میدان‌داری انقلاب بچه‌ها را سرگرم و آماده جان فدایی آینده کرده است. برادر بزرگ‌تر که فرمانده شده و نظامی پوش، پای پیاده است. آن برادر کوچک‌تر سواره‌نظام است. ماشین‌های اسباب‌بازی را ردیف کرده‌اند. کاروان ماشینی راه انداخته‌اند و ماشین‌ها هم از پرچم ایران بی‌بهره نیستند. کاروان خودرویی خیابانی جنگ رمضان، کوچه و پس‌کوچه‌های گل‌های قالی این خانه را فتح می‌کنند. گوشه خانه هم پارچه سیاهی مزین به تصویر رهبر شهید انقلاب، دیده می‌شود. حال و هوای این روزهای حساس حماسه به‌خوبی در این خانه خودنمایی می‌کند. بچه‌ها از خانه از همان زنگ بازی، آینده را تمرین می‌کنند.
کاربری نوشته که هر دو عکس مربوط به یک تاریخ می‌شود. قاب بالا، پای خاک آلوده کودکی از میانه آوار، آویزان شده. بمباران آمریکایی-اسرائیلی این قاب دلخراش را رقم زده است. قاب پایین هم پر واضح است. در روزهای جنگ تحمیلی رمضان علیه مردم ایران، شاهزاده متوهم فریبکار به همراه نوردخت دیده می‌شوند. پرچم آمریکا روی میز دیده می‌شود درست کنار اسباب عیش و نوش. نور پهلوی حتی فارسی نمی‌داند. ربع پهلوی هم که خیال پادشاهی دوباره پهلوی در ایران را داشت و عملا با شکست کودتای دی، سرنگون شد و انگار همه خبر دارند به جز خودش! قهقهه می‌زند. منفور در سودای پادشاهی ایران، زیر سایه پرچم دشمن، همان کشوری که مردم ایران را بمباران می‌کند نیشخند می‌زند. گویی هیچ وقت آن عکس‌های قاب بالا را ندیده است. او حتی به اندازه یک لحظه سکوت، یک ثانیه نخندیدن و سر سوزن حزن و اندوه همدرد ایرانی‌ها نیست. او حتی ربع پهلوی نیست؛ پیمانکار اسرائیلی-آمریکایی است، همین قدر بیگانه، حریص و بی‌شرافت!
جملاتی هست که خیلی شیرین مرهم این روزهای کشور می‌شود. ما اخبار آوار، شهادت، جانبازی و قاب‌های غمگین جنگ را به چشم خودمان می‌بینیم و به گوش خودمان می‌شنویم. ما سخت، نیازمند این هستیم که ملاحت تصویرهایی دیگر، جانمان را جلا بدهد. درست مثل این تصویر. فسقلی شیرین، نخودچی نمکی و دوست داشتنی با همین قد و قواره دلبرش آمده خیابان تا میدان‌داری کند. به رسم روزهای کودکی و شیرخوارگی، پرچم ایران را بین لثه‌هایش فشار داده و نگه داشته است. تصویر آنقدر شیرین است که آدم از راه دور هم یک بوس بزرگ حواله‌اش می‌کند. بعضی هم خلاقیت به خرج داده‌اند و پای عکس نی‌نی دلیر نوشته‌اند: «تنها کسی که در آینده می‌تواند ادعا کند، ایران را با چنگ و دندان نگه داشته است.» خوش به‌حالش، چه عکس متفاوتی برای آلبوم عکس‌هایش دارد. بزرگ می‌شود، عکسش را به فرزند و نوه‌اش نشان می‌دهد و می‌گوید: «این من بودم در جنگ رمضان. این اولین فعالیت انقلابی من بود.»
دست‌نوشته‌ها و پرچم‌های حاوی متن و پیام این روزها زیاد است. هر کس به خیابان می‌آید برای میدان‌داری به اصطلاح یک پلاکارد به دست می‌گیرد. حرف دلش را در قالب نقش و نگار تصویر یا جان کلام با بقیه به اشتراک می‌گذارد. این خانم کوچولو هم با دست‌نوشته نغز و پر مغزی میدان‌داری می‌کند. کلمه‌هایش میخ‌های محکم به تابوت وحشی‌گری اسرائیل و آمریکاست. دختری که وقتی دیده، دشمن دانش‌آموزان میناب را در عزیزترین روزهای ماه خدا در لباس مدرسه در آستانه سال نو به خون غلتان کرده است، خشمش را به خشاب کلمه تبدیل کرده است. پیشانی دشمن را نشان گرفته. از سلاحی که همیشه در کیفش نگه می‌دارد تا دشمن را از پا بیندازد، رونمایی می‌کند. پاکن مدرسه‌اش! خودش بهتر توضیح داده است.
بعضی‌ها خیلی لطیف به میدان می‌آیند. یک جور متفاوت. خاص و ویژه. آدم غافلگیر می‌شود. مثلا چه کسی؟! مثل همین دخترک که طوطی خوش رنگ و نگارش را هم با خودش به میدان می‌آورد. کوله پشتی‌اش قاب شفافی دارد. پرنده به خوبی دیده می‌شود. روی کوله پرچم سه رنگ ایران نقش بسته است. اما یک ظرافت دیگر هم به چشم می‌آید. صاحبش دور گردن طوطی، روبان سه رنگ پرچم ایران را به نرمی انداخته است. اینجا طوطی‌ها هم زیبایی میدان خیابان شده‌اند در جنگ رمضان.
کدام اهل روضه‌ای است که آن شعر جانفزا را نشنیده باشد. همان شعری که عزادار مجلس سیدالشهدا (ع)، خطاب به سرور شهیدان می‌گوید: حسین جان! من از کودکی عاشقت بوده‌ام/ مهر تو با شیر از مادر گرفتم. ایران برای ما حرم است و ما برای ایران هم شعرها می‌خوانیم. بچه‌های ما از همین روزهای جنگ رمضان، همین شب‌های میدان‌داری در خیابان عاشق ایران بار می‌آیند. این تصویر همه ادعاهای ما را ثابت می‌کند. نوزادی که شیشه شیرش را به یک دست گرفته، به دهان رسانده و می‌نوشد با دستی دیگر پرچم ایران را به دست گرفته و پرچم‌داری می‌کند. شیربچه شیرخواره دوست داشتنی انقلاب که این روزها تصویرش دل خیلی‌ها را در جهان برده و برایش ذوق می‌کنند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.