آگاه: تمدن ایران، برخلاف بسیاری از تمدنهای باستانی که تنها در موزهها و اوراق زرد تاریخ جان دارند، یک موجود زنده، پویا و زاینده است. ایران تنها یک مرز جغرافیایی نیست؛ یک «حافظه تاریخی» و یک «شیوه زیستن» است که در طول هزارهها، از میان خاکستر هجومها و ویرانیها، بارها و بارها چون ققنوس برخاسته است. راز این ماندگاری را نه در قدرت نظامی، که باید در «کیمیای خرد» جست؛ خردی که ستون فقرات هویت ایرانی است و در هر برهه، صورت تازه و کاملتری از خویش را عرضه کرده است.
خرد؛ میراث فردوسی و جانمایه ایرانیت
اگر بخواهیم ریشه این تمدن را بکاویم، ناگزیر به نام بلند حکیم ابوالقاسم فردوسی میرسیم. چه عجب که در این روزگار پرآشوب، دوباره نام فردوسی بر سر زبانها افتاده است؛ انگار روح جمعی ایرانیان هرگاه در برابر تهدید یا ابهامی بزرگ قرار میگیرد، ناخودآگاه به سوی پناهگاه اصلی خود یعنی «شاهنامه» بازمیگردد.
فردوسی تنها یک شاعر نیست؛ او معمار خرد ایرانی است. او در آغاز سترگترین اثر هویتساز ما، خداوند را نه فقط با نام «خالق»، بلکه با نام «خداوند جان و خرد» میخواند. این یک انتخاب اتفاقی نیست؛ این بیانیه تمدن ماست. در تفکر فردوسی، خرد صرفا یک ابزار ذهنی برای حل مسائل روزمره نیست، بلکه ترازوی عدالت، مبنای مشروعیت قدرت و تنها راه رستگاری است. او میسراید: «خرد رهنمای و خرد دلگشای / خرد دست گیرد به هر دو سرای» فردوسی به ما آموخت که ایران بدون خرد، «ایران» نیست؛ بلکه کالبدی است بیروح که بازیچه خشم و آز و دروغ میشود. اینکه امروز دوباره یاد فردوسی افتادهاند، یعنی جامعه دریافته است که برای عبور از طوفان، باید به قطبنمای «خرد» مجهز شد.
اسلام ایرانی؛ انتخابی از سر تمایز و تشخیص
یکی از درخشانترین انگارههای تاریخ ما، نحوه پیوند ایران با اسلام است. ایرانیان پیش از ظهور اسلام، ملتی متمدن، موحد و صاحب ساختار فکری بودند. همین پیشینه توحیدی و اخلاقی بود که باعث شد آنها در مواجهه با پیام جدید، نه از سر اجبار، بلکه از سر «تشخیص» عمل کنند! ایرانیان، برخلاف بسیاری از ملل که اسلام را در سطح پوستهای آن پذیرفتند، به مغز و هسته آن نفوذ کردند و «مکتب اهلبیت (ع)» را برگزیدند.
چرا مکتب اهلبیت؟ چون این مکتب، با خرد ریشهدار ایرانی، با عدالتخواهی باستانی ما و با روح معنوی این سرزمین همخوانی داشت. ایرانیان در کلام علی (ع) و قیام حسین (ع)، همان گمشدهای را یافتند که در حکمتهای کهن خود به دنبالش بودند. نتیجه این انتخاب، «خدمات متقابل ایران و اسلام» شد؛ ایرانیان چنان خدمتی به دانش، فقه، فلسفه و ادب اسلامی کردند که به جرأت میتوان گفت شکوه تمدن اسلامی در قرون سوم و چهارم هجری، میوه درخت دانش و خرد ایرانی است. ابنسیناها، بیرونیها و فارابیها، فرزندان این پیوند مبارک بودند که جهان را به تسخیر اندیشه خود درآوردند.
کیمیاگری فرهنگی در برابر هجوم وحشیگری
تاریخ ما گواه است که این تمدن، حتی دشمنان خود را نیز «تربیت» کرده است. هجوم مغول، یکی از سیاهترین صفحات تاریخ بشر است؛ تازیانهای که همه چیز را سوزاند و ویران کرد؛ اما چه شد که از دل آن خونریزیها و خاکسترها، ناگهان بناهای عظیمی چون گنبد سلطانیه برخاست و چنگیززادگان به «سلطان محمد خدابنده» تبدیل شدند؟
پاسخ در قدرت فرهنگ ایرانی نهفته است. بزرگانی چون خواجه نصیرالدین طوسی، با تکیه بر همان «خرد فردوسی»، در دل دستگاه مغول نفوذ کردند و بهجای تقابل صرف، به «استحاله فرهنگی» مهاجم دست زدند. آنها وحشیگری را با علم و خونریزی را با هنر مهار کردند. خواجه نصیر با بنای رصدخانه مراغه به مغول آموخت که بهجای زمین، به آسمان بنگرد. این یعنی تمدن ما هاضمهای چنان قوی دارد که حتی مهاجم را به «خادم» تبدیل میکند.
قله بلوغ اجتماعی و نبرد با «بیوطنی»
امروز ایران در یکی از حساسترین پیچهای تاریخی خود، بر قله بلوغ اجتماعی ایستاده است. جامعهای که از هزاران سال نبرد و تجربه عبور کرده، اکنون به چنان درکی رسیده است که میتواند سره را از ناسره تشخیص دهد. اما در این میان، با جریانی روبهرو هستیم که گویی از این تربیت تمدنی بیبهره ماندهاند.
کسانی که «نقد سازنده» را با «ریشهکنی و براندازی» اشتباه گرفتهاند، در واقع دچار یک سقوط اخلاقی و وجدانی شدهاند. اینجا دیگر سخن از اختلاف سلیقه نیست؛ سخن از «بیوطنی» است. کسانی که برای ضربه زدن به ریشههای این تمدن با بیگانگان همپیمان میشوند، همان «بیهمه چیزهایی» هستند که حتی تمدن عظیم ایران هم نتوانسته است آنها را تربیت کند. وجدان بیدار ایرانی میداند که نقد، برای «آبادانی» است، نه برای «ویرانی». کسی که خانه را به آتش میکشد تا نقصی را برطرف کند، نه منتقد است و نه مصلح؛ بلکه موجودی است که در خواب غفلت و کینهتوزی فرو رفته و باید به شعور و انسانیتش شک کرد!
افق آینده: بازسازی شکوه با مثلث ایمان، عدالت و علم
ما اکنون در حال عبور از یک پیچ تاریخی بزرگ هستیم. پس از این عبور، وظیفه ملی و تاریخی ما «بازسازی تمدنی» است. ما نباید به کمتر از شکوه قرنهای سوم و چهارم هجری قانع باشیم. اما این مسیر تنها با شعار طی نمیشود. ما به سه رکن بنیادین نیاز داریم.
ایمان: نه به معنای قشریگری، بلکه به معنای آن اطمینان قلبی و ریشهدار که به انسان قدرت ایستادگی و معنای زیستن میدهد.
عدالت: که به تعبیر امام علی (ع)، قرار دادن هر چیز در جای درست خویش است. بدون عدالت، خرد به انحراف میرود و تمدن به فساد میکشد.
علم: سلاح اصلی ما در دنیای معاصر. برای آقایی در جهان آینده، باید مرزهای دانش را جابهجا کرد، همانگونه که نیاکان ما کردند.
رسالت نسل بیدار
ایران، ققنوسی است که دوباره پر و بال گشوده است. شکوه حضور مردم در صحنههای سرنوشتساز، نشان از آن دارد که بدنه اصلی این ملت، با وجود تمام سختیها، به «اصالت» خود وفادار مانده است. دست و پا زدنهای جریانهای بیریشه و بیوطن، تنها نشانه احتضار آنها در برابر عظمت این تمدن است. ما مکلفیم که خرد را به صدر بنشانیم، نقد را از کینه جدا کنیم و با تکیه بر میراث حکیم توس، ایرانی بسازیم که دوباره مهد علم، عدل و ایمان باشد. پیچ تاریخی سخت است، اما جادهای که به قله میرسد، همیشه دشوار است. ایران، به مدد فرزندان خردمند و با وجدانش، بار دیگر جهان را مبهوت شکوه خویش خواهد کرد.
نظر شما