۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۳:۱۸
کد مطلب: ۲۱٬۸۷۲

چگونه درس‌ها را به راهبرد تبدیل کنیم؟

از تجربه تا قاعده

علیرضا احمدی قره زاغ _ پژوهشگر و نویسنده

جنگ ۴۰ روزه- چه نامش را بحران بگذاریم، چه آزمون، چه شوک اجتماعی- برای جامعه ما، چیزی فراتر از یک حادثه گذرا بود. این رویداد، مجموعه‌ای از رفتارها، ظرفیت‌ها، ضعف‌ها و واکنش‌های عمومی را آشکار کرد که اگر بدون تحلیل رها شوند، تنها در حافظه احساسی جامعه ثبت می‌شوند و در گذر زمان فراموش خواهد شد؛ اما اگر این تجربه به‌درستی کالبدشکافی و «قاعده‌مند» شود، می‌تواند به سرمایه‌ای راهبردی برای آینده تبدیل شود. مسئله اصلی در این نوشتار، پاسخ به این سوال است که: چگونه می‌توان از یک رویداد پرتنش، مجموعه‌ای از قواعد عملی و پایدار استخراج کرد؛ به گونه‌ای که آن قواعدی نه تنها توصیف‌کننده گذشته، بلکه سازنده آینده باشند.

از تجربه تا قاعده

آگاه: در بسیاری از بحران‌ها، واکنش اولیه جامعه عمدتا متکی به هیجان و غریزه جمعی است. اما مرحله مهم‌تر، تبدیل این واکنش‌های مقطعی به الگوهای قابل پیش‌بینی و قابل تکیه است. تجربه جنگ ۴۰ روزه علیه جمهوری اسلامی ایران توسط آمریکای جنایتکار و رژیم کودک‌کش صهیونیست نشان داد که جامعه ما در دل خود مجموعه‌ای از الگوهای تکرارشونده دارد؛ الگوهایی که اگر به‌صورت علمی استخراج شوند، می‌توانند شالوده‌ای برای مدیریت آینده فراهم کنند.

از تجربه تا قاعده
نخستین الگوی تکرارشونده، «فعال شدن شبکه‌های محلی و غیررسمی» بود. شبکه‌های محلی مانند مساجد و هیات‌ها و حوزه‌های علمیه و حسینیه‌ها و خیریه‌ها و پایگاه‌های بسیج، گروه‌های خودجوش، انجمن‌های کوچک و حلقه‌های دوستی در ساعات نخست بحران نقش‌آفرینی کردند. این رفتار، اتفاقی نیست؛ بلکه تکرار تجربه‌های گذشته است. در بسیاری از بحران‌های چند دهه اخیر نیز همین شبکه‌های محلی اولین واکنشگران بوده‌اند. بنابراین می‌توان این پدیده را به‌عنوان یک «قاعده اجتماعی» تلقی کرد: جامعه در موقعیت‌های غیرقابل پیش‌بینی، به شبکه‌های کوچک اما چابک خود اتکا می‌کند. راهبرد پایدار نیز روشن است: این شبکه‌ها پیش از بحران باید شناسایی، توانمند و سازمان‌دهی شوند تا ظرفیت خود را از سطح واکنش به سطح نقش‌آفرینی ارتقا دهند.
الگوی دوم، ظهور «همبستگی‌های احساسی کوتاه‌مدت» است؛ موجی از کمک‌رسانی، مشارکت و همراهی که معمولا با کاهش شدت بحران فروکش می‌کند. این الگو نیز تکراری است و در بحران‌های مختلف مانند سیل و زلزله و کرونا و ... مشاهده شده. مسئله این نیست که این موج احساسی ارزشمند نیست؛ بلکه این است که این انرژی اجتماعی نباید به نتیجه‌ای مقطعی محدود بماند. قاعده راهبردی در این زمینه تبدیل «مشارکت احساسی» به «مشارکت سازمان‌یافته» است: یعنی طراحی سازوکارهایی که به مردم امکان می‌دهد پس از فروکش‌کردن التهاب، مشارکت خود را در قالب‌های پایدار و ساختاریافته ادامه دهند.
اما شاید مهم‌ترین الگوی تکرارشونده، «اختلال اطلاعاتی» باشد. در بیشتر بحران‌ها، فقدان جریان اطلاع‌رسانی منسجم و قابل اعتماد، شرایط را پیچیده‌تر کرده است. شایعات، اخبار نیمه‌کاره، روایت‌های پراکنده و برداشت‌های شخصی، فضایی می‌سازد که جامعه را در معرض تصمیم‌های عجولانه و رفتارهای پرخطر قرار می‌دهد. این الگو در جنگ ۴۰ روزه نیز تا حدودی دیده شد و با پیشرفت جنگ، خود را بازیابی کرد. قاعده پایدار در این زمینه نیازمند سرمایه‌گذاری در سواد رسانه‌ای و ایجاد «مرجعیت رسانه‌ای قابل اعتماد» است تا جامعه بتواند در لحظات حساس بر پایه اطلاعات معتبر تصمیم بگیرد.
در کنار الگوهای تکرارشونده، تجربه اخیر مجموعه‌ای از نقاط قوت را آشکار کرد که اگر به‌درستی مدیریت شوند، می‌توانند به ظرفیت‌های پایدار بدل شوند. مهم‌ترین نقطه قوت، «اعتماد اجتماعی» بود. در شرایط بحرانی، مردم به یکدیگر، به رسانه ملی، به فرماندهان، به تیم سیاسی، به ولی فقیه، به گروه‌های محلی و به نهادهای انقلابی و جهادی و مردمی اعتماد کردند. این اعتماد، سرمایه‌ای کمیاب است و بدون توجه، فرسوده می‌شود. راهبرد پایدار برای نگهداشت این سرمایه، شفافیت، پاسخگویی و تقویت نهادهای واسط میان مردم و ساختارهای رسمی است؛ نهادهایی که بتوانند این اعتماد را به‌صورت بلندمدت حفظ و تقویت کنند.
نقطه قوت دیگر، «توان روایت‌سازی مردمی» بود. جامعه ایران اسلامی توانست روایت‌های انسانی، امیدآفرین و همدلانه از بحران تولید کند. این توانمندی یک فرصت استراتژیک است که در صورت تقویت، می‌تواند در مواجهه با رویدادهای آینده نقش کلیدی ایفا کند. راهبرد پایدار در این حوزه، حمایت از تولیدکنندگان روایت‌های معتبر، آموزش سواد روایت‌سازی و ایجاد بسترهایی برای بازنمایی تجربه‌های مردم است.
از سوی دیگر، برخی ضعف‌های ساختاری نیز در این جریان آشکار شد که نادیده گرفتن آنها در آینده هزینه‌ساز خواهد بود. نخستین ضعف، «عدم هماهنگی میان نهادهای مختلف» بود. در برخی موقعیت‌ها، اقدامات موازی، دوباره‌کاری‌ها یا فقدان برنامه جامع باعث کاهش کارآمدی شد. برای ترمیم این ضعف، باید سازوکاری برای «هماهنگی چندسطحی» طراحی شود؛ سازوکاری که نقش هر نهاد، هر گروه و هر سطح از مشارکت را پیش از بحران مشخص کند.
ضعف دوم، «فقدان نقشه توزیع منابع» بود. انرژی مردمی عظیم بود، اما به‌دلیل نبود یک شبکه هدایت منابع، در برخی مناطق انباشت کمک و در برخی دیگر کمبود محسوس مشاهده شد. راهبرد آینده در این حوزه، طراحی سامانه‌های هوشمند توزیع و مدیریت منابع است که بتواند مشارکت مردمی را به‌صورت عادلانه و هدفمند هدایت کند.
ضعف سوم، احتمال «فرسودگی اجتماعی» است؛ هر چند حضور مردم در صحنه، واقعا بی نظیر است و اثری از فرسودگی اجتماعی را مشاهده نمی‌کنیم اما بحران‌های طولانی، ممکن است خستگی روانی ایجاد کرده و انرژی داوطلبانه را کاهش دهد از همین رو، راهبرد آینده باید شامل آموزش تاب‌آوری اجتماعی، طراحی سیستم‌های حمایتی و برنامه‌های بازتوانی برای داوطلبان باشد تا مشارکت مردمی در بحران‌های مشابه به‌سرعت تحلیل نرود.
در مجموع، جنگ ۴۰ روزه یک آینه بود؛ آینه‌ای که هم توانمندی‌ها را نشان داد و هم کاستی‌ها را. اما آنچه اهمیت دارد نه خود آینه، بلکه نحوه استفاده ما از آن است. اگر تجربه به قاعده تبدیل شود؛ قاعده‌ای مبتنی بر شناخت الگوهای تکرارشونده، تقویت نقاط قوت و ترمیم ضعف‌ها؛ آنگاه می‌توان امیدوار بود که جامعه در بحران‌های آینده با آمادگی بیشتر، سازمان‌یافتگی بالاتر و عقلانیت جمعی، قوی‌تر عمل کند. تجربه زمانی ارزشمند است که به راهبرد بدل شود و راهبرد زمانی پایدار است که بر مشاهده دقیق، تحلیل منصفانه و فهم چندلایه از واقعیت جامعه استوار باشد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.