آگاه: قدم در قطعه ۴۲ میگذارم؛ قطعهای که حالا هر وجب خاکش برای تمام عالم و آدم قصه و غصه دارد. حکایت امروز ما، نقل چهارم است. داغی دیگر بر سینه این خاک و روایتی از یک دلاور نیروی انتظامی. قصه استوار یکم حمید آزکات که در روز بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۴، در ستاد فرماندهی انتظامی تهران بزرگ، هدف کینه پهپادهای شیاطین قرار گرفت و پر کشید. این بار قصه ما، قصه پهلوانی، دستگیری و آرزوهای ناتمام است. گوش بخوابان تهران و ای تمام عالم بشنوید که این خاک چه یلانی را در سینه پنهان کرده است.
سلام تهران! امروز پای درددل آقاقدیر نشستیم. پدری از دیار سراب که خودش خاک تشک کشتی خورده و پهلوانمنش است. آقا قدیر قصه را از ریشهها شروع کرد؛ از سفره حلال و تربیت مذهبی در یک خانواده اصیل. از مادربزرگی مکتبرفته که با سواد قرآنیاش، چراغ راه طایفه بود. میگفت در نداری و سادگی بزرگ شدند، اما هرگز لقمه شبههناک سر سفرهشان نیامد. پدرش همیشه میگفت اگر سرت را روی جوی آب گذاشتند و گفتند دروغ بگو تا زنده بمانی، جان بده اما کج نگو. با همین نان و نمک بزرگ شدند و ثمرهاش شد چهار دسته گل که حمید، پسر سوم این خانه بود.
بشنو از روز چهاردهم بهمن ۱۳۶۹. روزی که حمید چشم به این دنیای پرهیاهو باز کرد. دکتری که او را به دنیا آورد، با خنده به آقا قدیر گفت یک فوتبالیست به جمع ما اضافه شد! اما حمید فوتبالیست نشد؛ رفت روی تشک کشتی و رسم جوانمردی آموخت. پسر پرشور و دست به آچاری بود. از همان طفولیت، دلش میخواست دل و روده وسایل خانه را بیرون بریزد و از نو بسازد. هنرستان که رفت، رشته ریختهگری را انتخاب کرد تا دستهایش با صنعت و آهن آشنا شود. بعد از سربازی، دلش پر میکشید برای لباس سبز سپاه، اما تقدیر خط دیگری برایش نوشته بود و او را به لباس مقدس نیروی انتظامی رساند. رفت ثامن مشهد، پخته شد و بعد با شایستگی تمام آمد همین فاتب تهران خودمان.
مرد بود این پسر تهران جان! مهربان و دست به خیر. بیسر و صدا خرج یتیمها را میداد و به اسم مادرش تمام میکرد تا مبادا غروری برش دارد. حواسش به درد پدر بود. آقا قدیر از سنگ کلیه زجر میکشید. یک روز حمید بیخبر با یک کارتن بزرگ وارد خانه شد. یک دستگاه تصفیه آب خریده بود. خودش آستین بالا زد و نصبش کرد. وقتی پدر پرسید پولش چه میشود، حمید با همان لبخند همیشگیاش خندید و گفت فقط تو آب سالم بخور، حساب و کتابش با من.
۶ سال بود که خانه بخت رفته بود. تمام دنیایش دختری بود به نام «نفس». امان از شب آخر! حمید ایستاده بود دم در. پدر داشت با نفس بازی میکرد و دنبالش میدوید. حمید با لحنی عجیب برگشت و گفت: «بابا، خیلی مواظب نفس باش!» آقا قدیر خندید و گفت خیالت راحت، دارم پا به پایش میدوم. اما حمید دوباره با تاکید گفت: «نه بابا، خیلی مواظبش باش.» انگار دلش خبر داده بود که فردا برگشتی در کار نیست و نفس میماند و دنیایی که دیگر شانه پدر را ندارد.
صبح بیست و پنجم خرداد، دل آقا قدیر مثل سیر و سرکه میجوشید. سوار مترو شد تا شاید هوایی بخورد. حوالی میدان انقلاب بود که ناگهان شنید جوانی با تلفن حرف میزند و با هول و ولا به آن طرف خط میگوید: «فاتب را زدند!» بند دل قدیر پاره شد؛ تهران جان. آره... تمام وجودش لرزید. آواره خیابانها و بیمارستانها شد. رفت بیمارستان فیروزآبادی، اما خبری نبود. میرفت و میآمد تا اینکه او را کشاندند به خانه پدر عروسش. آنجا بود که دید کوچه شلوغ است و خبر، مثل آوار روی سرش خراب شد. حمید، پهلوان خانهاش، پر کشیده بود.
رفتند معراجالشهدا. مادر دلبیقرار بود. میگفت تا پسرم را نبینم و با چشم خودم رفتنش را باور نکنم، آرام نمیگیرم. روی حمید را باز کردند. صورت پهلوان پر از رد ساچمههای نامردی بود و گوشش شکسته بود. پیکر پر از جراحت بود. مادر که آن صورت متورم اما نورانی را دید، ناگهان آرام گرفت. انگار خدا صبری عظیم به قلبش سرازیر کرد. پذیرفت که جگرگوشهاش فدای وطن شده. بیست و هشتم خرداد، حمید عزیزمان را با شکوه تمام در آغوش تو سپردیم.
حالا ما ماندهایم و امانتی به نام نفس. حواست به نفسهای این شهر باشد تهران. به تمام عالم بگو که پهلوانهای ما رفتند تا این خاک بماند و قد خم نکند. بگو که ما پای این خونها ایستادهایم، ریشههایمان در این خاک محکم است و تا روزی که نفس میکشیم، پاسدار این حرمتیم. عزت زیاد!
۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۱:۱۶
کد مطلب: ۲۲٬۴۱۹
مرضیه کیان- خبرنگار: هفته چهارم است که شال و کلاه کردهام و دوباره مسافر این آرامستان شدهام.
نظر شما