آگاه: سلام تهران! تصدقت گردم، امروز تلخم، تلخ مثل قهوه قجری، مثل دهن بیمار به وقت تب، مثل حسرت نرسیدن. چی به سر این شهر اومده، که شبهاش دیگه بوی اقاقی نمیده، بوی باروت میده؟ این روزا که قدم تو کوچههات میزنم، انگار هوا رو سرب داغ ریختن، سنگینه. دنیا رو خواب برده و وجدان آدمیزاد رو آب! اونقدر خبر تلخ از آسمون میباره که دیگه وقت سوگواری سوا واسه هرکدوم نداریم. مشکیپوش کدوم غم باید شد؟ تو این هیاهوی نامردی، حکایت امشب ما، نقل یه غنچه ۱۳ سالهس که پیش از شکفتن، زیر لگد کینهتوزان پرپر شد.
نقال اینطور روایت میکنه که گوشاتو بده به من، ای شهر! بشنو از خیابون پاتریس لومومبا و از شب بیستوسوم خرداد. شبی که تاریکیش با طعم آهن و آتیش گره خورد. عقربهها داشتن دور و بر ساعت سه بامداد پرسه میزدن. چشما گرم خواب بود و نفسها آروم میرفت و میومد که ناغافل، یه بختک بالدار، یه لاشخور آهنی که اسم فرنگیشو گذاشتن پهپاد، از دل تاریکی اومد و سقف خونه دکتر ذوالفقاری، همسایه دیوار به دیوار رو شکافت. صدای انفجار که بلند شد، شیشهها لرزید، دیوارا ترک خورد. موجش عین یه سیلی نامرد، خورد به دیوار خونه بغلی و آوار... امان از آوار بیمروت! آوار سنگین و بیرحم ریخت رو تن نحیف دو تا داداش، امیرمحمد و امیرعلی خرمی.
پدر، اون کوه غیرت، با دستای خالی، با جگر سوخته، خودشو زد به دل ویرونی. یاعلی میگفت و با چنگ و دندون، خروارها خاک و سنگ رو کنار میزد. اول امیرمحمد رو پیدا کرد، زخمی بود، اما نفسش میرفت و میومد. ولی امیرعلی... وای از امیرعلی! وای از اون تن ۱۳ ساله که کنج دیوار گیر کرده بود. یه ساعت آزگار، که انگار یه قرن گذشت، طول کشید تا جسم بیجونشو بیرون بکشن. عجیب بود، زخم کاری نداشت، تنش هنوز گرم بود، اما گرد و خاک راه نفسشو بسته بود، قصه رو همونجا تموم کرده بود. بردنش بیمارستان رسول اکرم، اما نه واسه شفا، نه برای دوا درمون، یه راست بردنش مهمون سردخونه شد.
بگو تهران، کجای این رسم، رسم جوونمردیه؟ مادرش، اون شیرزن، حالا هر روز به جای اینکه منتظر زنگ در باشه تا پسرش از مدرسه بیاد، راهی قطعه ۴۲ بهشتزهرا(س) میشه. میدونی رسم این مادر و پسر چی بود؟ هر صبح، امیرعلی که میرفت تو آسانسور، قبل اینکه در بسته شه، پشت در وامیستاد، با دستاش تو هوا یه قلب گنده میکشید و یه بوس آبدار واسه مادرش میفرستاد. حالا دلخوشی اون مادر دلسوخته، اینه که همون قلب رو با انگشت روی سنگ سرد مزار بکشه و بوسهشو بکاره رو اسم پسرش. اون خونهای که روزگاری از هیاهوی بازیهای آنلاین، صدای بوق دوچرخه تو حیاط و کلکلهای سر فوتبالدستی دو تا برادر پر بود، حالا تو یه سکوت مرگبار فرو رفته.
امیرعلی، یه پارچه آتیش بود، پر از شور و شرر. آرزوهاش قد آسمون بود. یه روز میخواست فوتبالیست شه، یه روز دیگه بازیگر. تو عالم بچگیش حتی خودشو رئیسجمهور میدید، میگفت رئیسجمهور میشم که گرونی رو کم کنم، تا مردم راحت زندگی کنن. عاشق چیزای قدیمی بود؛ از پلیاستیشن خاکخوردهاش بگیر تا لباس بافتنی بچگیهاش که دور نمینداخت. واسه دقیقههاش نقشه داشت. تازه فهمیده بود یه رشتهای هست به اسم بازیسازی رایانهای، دلش غنج میزد بره دنبالش. یه کولهپشتی هم داشت، یادگاری خالهاش که روش با نخ قرمز نوشته بود «پرسپولیس.» وقتی از زیر آوار درش آوردن، کوله هم مثل صاحبش مجروح و پارهپاره بود. سری زدیم به مدرسه ریان. ۱۳ سالگی سن کلکل سر فوتباله، نه بازی با جون. اما انگار تو این جغرافیا، ۱۳ سالهها خیلی زود مرد میشن. محمد زارانی، آقا معلم قرآنش، با بغضی که راه گلوشو بسته بود، میگفت امیرعلی دو تا عادت داشت که از یادم نمیره: اول اینکه محال بود خوراکی بیاره مدرسه و به تکتک رفیقاش تعارف نکنه. گاهی از سهم خودش میزد که به همه برسه و از این بخشش، چشماش برق میزد. عادت دومش هم این بود که آخر هر روز، خسته و کوفته، با همون لبخند و انرژی، میومد پیش معلما و میگفت: «آقا خداقوت!» معلم میگفت خستگی یه روز سر و کله زدن با ۴۰ تا نوجوون آتیشپاره، با همین یه کلمه از تنم در میرفت. شاگردی بود که میشد رو حرفش حساب کرد. اگه تکلیفی رو انجام نمیداد، دروغ و بهونه نمیآورد؛ مردونه و صادق وامیستاد، عذرخواهی میکرد و قول میداد هفته بعد جبران کنه.
تهران جان، آخرین عکس امیرعلی رو از زیر آوار بیرون کشیدن. عکسی که توش از ته دل میخنده، بیخبر از لاشخور آهنی که تو آسمون منتظرشه. حالا همکلاسیهای هشتمیش تو مدرسه ریان، پای عکس خندون رفیقشون همقسم شدن که انتقام این خندههای دزدیدهشده رو بگیرن. اونا خوب یاد گرفتن که تقاص خون رفیقشون، نه با خشونت، که با ایستادن و ساختنه. ما هم بیداریم. دلمون خونه، اما زانو نمیزنیم. تا روزی که طنین خنده بچهها دوباره بیهراس تو کوچههای این شهر بپیچه، ما پاسبان این خاک و این خاطرهایم. قصه ما به سر رسید... اما این حکایت همچنان باقیست.
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۰:۴۹
کد مطلب: ۲۲٬۲۳۱
مرضیه کیان- خبرنگار: هفته سوم است که پا در این آرامستان میگذارم و مسافر قطعه ۴۲ میشوم. حکایت امروز، نقل سوم مااست و داغی دیگر بر سینه این خاک. قصهای که تکرار نمیشود، بلکه هر بار با رنگی از خون و خاکستر، بر بوم دل نقش میبندد. این بار از ۱۳ سالهای مینویسم که قد کشیدنش زیر خروارها آوار پاتریس لومومبا جا ماند.
نظر شما