۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۰:۳۲
کد مطلب: ۲۲٬۴۶۵

دکتر نصیبه سادات حسینی - پژوهشگر و مدرس مطالعات زن و خانواده: وقتی از شاهنامه سخن می‌گوییم، از یک متن ادبی صرف حرف نمی‌زنیم؛ از حافظه تاریخی یک ملت سخن می‌گوییم، از متنی که روح قهرمانانه ایرانیان را صورت‌بندی کرده و نشان داده است که ایران در لحظه‌های سرنوشت‌ساز، چگونه از دل رنج و تهدید، معنای ایستادگی و هویت را می‌سازد.

از شاهنامه تا امروز

آگاه: شاهنامه تنها داستان پهلوانان نیست؛ روایت نسبت انسان ایرانی با حق، با مسئولیت، با مرزهای اخلاقی و با ضرورت حفظ کرامت خویش است. از همین‌روست که بازخوانی آن برای امروز، فقط رجوع به گذشته نیست، بلکه فهم صورت معاصر حماسه است؛ حماسه‌ای که در جنگ، در صبر، در حفظ خانواده، در ایستادگی اجتماعی و در دفاع از حقیقت، همچنان ادامه دارد.
در چنین افقی، هنرمند جایگاهی فراتر از تولیدکننده اثر دارد. هنرمند، اگر در تراز رسالت فهم شود، کسی است که ابتدا خود باید از سطح عادت، روزمرگی و مصرف عبور کرده باشد تا بتواند دیگران را به حرکت فرا بخواند. در نگاه عمیق به هنر، هنرمند «صاحب تماشا» است؛ کسی که حقیقت را نه فقط می‌بیند، بلکه از آن متاثر می‌شود و سپس این تاثر را در قالبی زیبا، دقیق و ماندگار به جامعه منتقل می‌کند. او اگر درونی‌ترین نسبت خود را با حقیقت پیدا نکرده باشد، اثرش هرچند زیبا باشد، در نهایت به تزیین واقعیت یا سرگرمی احساسات تقلیل پیدا می‌کند. اما وقتی هنرمند از جنس بیداری و هجرت باشد، اثر او دیگر صرفا تصویر یا صدا نیست؛ به «دعوت» تبدیل می‌شود، به برانگیختن جان‌ها، به عبور دادن مخاطب از ظاهر حادثه به باطن معنا.
فردوسی را می‌توان نمونه روشن چنین هنرمندی دانست. او صرفا قصه‌پرداز نبود؛ حامل یک مسئولیت تاریخی بود. وقتی می‌گوید «بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی»، در واقع از رسالت هنرمندی سخن می‌گوید که می‌داند زبان، اگر حامل حقیقت و هویت نباشد، به‌تدریج تهی می‌شود. او شاهنامه را از دل یک احساس صرف بیرون نیاورد؛ آن را از دل درکی عمیق از هویت ایرانی، خطر فراموشی و نیاز به بازسازی حافظه جمعی آفرید. از همین‌جا می‌توان فهمید که هنرمند راستین، در منطق حماسه، یک راوی بی‌طرف نیست؛ او در متن تاریخ می‌ایستد، حقیقت را می‌جوید و آن را به صورت روایتی زنده، اثرگذار و ماندگار در اختیار نسل‌ها می‌گذارد. این همان چیزی است که در نگاه برخی متفکران معاصر نیز بر آن تاکید شده است: هنر وقتی معنا دارد که بتواند حرکت بیافریند و جان انسان را از سکون بیرون بکشد.
در این میان، یکی از مهم‌ترین ابعاد شاهنامه، حضور زن است. زن در این متن، نه در حاشیه و نه در مقام تزیینی روایت، بلکه در متن حماسه قرار دارد. تهمینه فقط مادر سهراب نیست؛ زنی است که با شناخت، انتخاب و جسارت در سرنوشت یک تراژدی بزرگ نقش می‌گیرد. گردآفرید فقط یک چهره جنگاور نیست؛ نماد شجاعتی است که مرزهای کلیشه را می‌شکند. رودابه تنها یک معشوقه نیست؛ نشانه‌ای از عقل، وقار و قدرت تصمیم در مسیر دشوار وصل و تولد نسل جدید است. فرنگیس نیز صرفا شخصیت صبور داستان نیست؛ او نماد هوشمندی، پایداری و حفظ کرامت در دل بحران است. این زنان نشان می‌دهند که حماسه، بدون حضور زن، ناقص است؛ زیرا زن در این منظومه، حامل حیات، حافظ پیوندها، و سازنده استمرار تاریخ است.
این خوانش شاهنامه با نگاهی که زن را نه منفعل و نه ابزار می‌بیند، کاملا هم‌افق است. زن در جامعه، اگر درست فهم شود، تنها در نسبت با خانه یا تنها در نسبت با اجتماع تعریف نمی‌شود؛ بلکه در هندسه‌ای از مسئولیت، کرامت، اثرگذاری و معنا قرار می‌گیرد. او می‌تواند در خانواده، محور آرامش، تربیت و پیوند باشد و در جامعه نیز حامل آگاهی، مقاومت و شکل‌دهی به سرمایه اجتماعی. از همین منظر، آنچه در برخی تحلیل‌های معاصر درباره «الگوی سوم» زن طرح می‌شود، در واقع ادامه همان منطق نهفته در شاهنامه است: زن ایرانی، نه الگوی تقلیدی بیرون از سنت خود و نه محبوس در انزوا؛ بلکه کنشگری است که با حفظ اصالت، در متن حیات جمعی نقش ایفا می‌کند. در تبیین‌هایی که درباره نقش زنان در تاریخ اسلام و ایران ارائه شده، نیز همین نکته برجسته است که زن در لحظه‌های تعیین‌کننده، صرفا همراه نبوده، بلکه در ساختن روایت تاریخی، معنا و جهت داده است.
اگر این فهم از زن را در نسبت با هنر قرار دهیم، روشن می‌شود که هنرمند امروز باید چه مسئولیت سنگینی بر دوش داشته باشد. او نمی‌تواند زن را به تصویر مصرفی، کلیشه‌ای یا منفعل فروبکاهد. هنرمند مبعوث، هنرمندی که رسالت را فهم کرده، باید بتواند زن را به عنوان سوژه‌ای دارای حافظه، اراده، وقار و قدرت معناپردازی بازنمایی کند. همان‌گونه که شاهنامه زن را در متن تاریخ می‌نشاند، هنر امروز نیز باید زن را در متن روایت ملی و تمدنی بنشاند؛ نه برای شعار، بلکه برای آشکار کردن حقیقتی که در تجربه تاریخی این سرزمین نهفته است. در روزگار دفاع، زن فقط در صحنه پشتیبانی نبود؛ گاه در مقام مادر شهید، گاه در مقام پرستار، گاه در مقام راوی و گاه در مقام ایستادگی خاموش، بخشی از خود حماسه بود. این حضور باید دیده شود، روایت شود و به حافظه تبدیل شود.
از همین‌جا اهمیت «روایت ماندگار» روشن می‌شود. حماسه اگر روایت نشود، به خاطره‌ای پراکنده و زودگذر بدل می‌شود. هنرمند است که از دل حادثه، معنا استخراج می‌کند و آن را در قالبی می‌نشاند که نسل‌های بعد بتوانند با آن زندگی کنند. شاهنامه ماندگار شد، چون تنها گزارش واقعه نبود؛ صورت هنری یک حافظه جمعی بود. امروز نیز اگر قرار است حماسه ملت ایران در دفاع، صبر، مقاومت و عزت ماندگار شود، هنرمند باید آن را در زبان‌های گوناگون بازآفرینی کند: در شعر، در سینما، در رمان، در مستند، در نقاشی، در موسیقی و حتی در روایت‌های کوتاه و اثرگذار فضای مجازی. اما شرط اصلی همه اینها، صداقت و عمق است. هنری ماندگار است که از دل حقیقت برخیزد، نه از سفارش سطحی و هیجان گذرا.
در نهایت، شاهنامه می‌آموزد که حماسه، هنگامی که به روایت هنرمند مسئول سپرده شود، از واقعه به فرهنگ و از فرهنگ به هویت و آینده بدل می‌شود. هنرمند، در این معنا، معمار حافظه تاریخی است؛ کسی که از رنج مردم، روایت عزت می‌سازد و از حضور زن، تصویر کرامت. اگر شاهنامه روح ایران را در زبان جاودانه کرد، هنر امروز نیز می‌تواند با فهم درست از انسان و مسئولیت، روایت ماندگار ایران معاصر را بیافریند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.