آگاه: بیستوهفتم اردیبهشت سال بیستوششم هجری شمسی، چهارم شعبان سال بیستوششم هجری قمری. آری، مبارک است! برای من، امروز همچون شب قدر، مبارک است... خدایا، چه مهربان است زینب. بی او در مدینه، دور از مادر و خویشاوندانم چه میکردم؟ تحمل روزهای سخت آخر بارداری، آن هم بیوجود مهربانی و امیدآفرینی زینب... حتی تصورش را هم نمیتوانم بکنم. این روزها و ماهها، زینب برای من، هم دوست بوده است، هم خواهر، هم مادر و اگر شرم از ریحانه و دردانه رسول خدا مانع نبود، میگفتم: هم دختر.
پرنیان وجود این فرشته نجابت، مهربانی و شکیبایی را از تار صفات مردانه علی و پود عفاف و عاطفه فاطمه بافتهاند. بد عادت شدهام و نیک به وجود نازنین زینب عادت کردهام. از سویی شرمسار زحمت و دلسوزیاش بودم و از سویی دعا میکردم ایام بارداریام تا قیامت ادامه پیدا کند. اما امروز با به دنیا آمدن کودکم، آن آرزوی کودکانه، نافرجام ماند.
تا دست به کمر بردم و از درد، لب گزیدم، شانه زینب، زیر بازویم قرار گرفت. دردی غریب و سنگین که پیش از آن، هرگز تجربه نکرده بودم، در کمر و پهلویم میپیچید و چون پتک بر زانوانم فرود میآمد ولی پیش از آنکه زانو خم کنم، دردی دیگر چون برق در وجود میدوید و مرا وامیداشت تا کمر صاف کنم و بر پنجه پا بایستم. گویا حق با زنان همسایه بود که با دیدن من در ایام بارداری، میگفتند: «کلابیه کوه خواهد زایید!»
زینب با جملاتی امیدبخش و نوازشگر، مرا بر جامه خواب فرسودهام نشاند و کوشید تا تکیهگاهی نرم برایم آماده کند. تنها چیزهایی که از آن لحظه به بعد در خاطر دارم، درد بیامان و ناله بود و حضور قابله و برخی زنان همسایه و چهره مهربان و جملات التیامبخش زینب که دانههای درشت عرق را از چهرهام پاک میکرد و نه همچون پروانه، بلکه همچون فرشته رحمت بر سرم پر گشوده بود. درد میکشیدم و خوشا دردی که درمانش نگاه مهربان زینب باشد.
آخرین چیزی که از آن لحظات در خاطر دارم، صدای خنده، هلهله زنان و آهنگ دلنشین کلام زینب بود که با قرائت آیات آغازین سوره مریم، تولد فرزند پسر را به من بشارت میداد.
بوی خوش خاک، عطر سیب سرخ، زمزمهای نامفهوم ولی مهرآمیز و نجوای نرم اذان... چه سبکی رخوتناکی... بیشک درد جانکاه زایمان را تاب نیاورده و مرده بودم. بوی خاک مرطوب، عطر نفس فرشتگان و نجوای ملکی که کلمات شهادت را آرام و شمرده در گوشم زمزمه و تلقین میکرد و صدای همیشه مهربان زینب، که به شیرینی، زیبایی چهره و قامت کشیده برادر نورسیده را میستود و خدای بزرگ را به خاطر سلامت مادر و فرزند، شکر میگفت.
آه، پس من نمرده بودم. پلکهای سنگینم را به سختی از هم گشودم و چشمانم ابتدا به سیمای معصوم و لبخند پرمهر زینب روشن شد که با اشک شوق و سپاس، گاه به من و گاه به سمت دیگر بستر مینگریست. سر که چرخاندم، در سوی دیگرم، سرور و مولایم، همسرم علی را دیدم که با دامانی مرطوب و خاکآلود از آبیاری نخلستان، کودکم را تنگ در آغوش گرفته بود و در گوشش به آرامی اذان را زمزمه میکرد.
نوزاد روی دستانم قرار گرفت و... خدایا! چقدر این طفل، زیباست! صورتی چون قرص ماه با قامت و انگشتانی کشیده و مهمتر از هر چیز: سلامت و شاداب. خدایا، سپاس. خدایا، هزار بار سپاس.
ساعتی بعد، عباس همراه با دو فرزندش عبدالله و عبیدالله، برای دیدار و تبریک میلاد فرزندمان آمد. عباس که اکنون هفتاد و هفت سال دارد، همچون برخی دیگر از پیران بنیهاشم به ضعف شدید بینایی مبتلاست. به همین جهت، طفل همنام خود را به ملایمت لمس کرد و بویید و پس از تبریک و دعای خیر، چنان که گویا اول بار است که نامی چون عباس را میشنود، لب به تمجید گشود که:
«عباس... عباس... عباس یعنی شیر بیشه و چه نامی زیبندهتر و برازندهتر از این نام برای مولودی که پدرش شیر خدا (اسدالله) است و مادرش ماده شیر بنیکلاب؟!»
۲۷ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۱:۰۰
کد مطلب: ۲۳٬۱۰۹
چهارم شعبان سال بیستوششم هجری، مدینه بوی سیب سرخ میداد. «کلابیه » (امالبنین)، همسر علی، در روزهایی که زینب برایش هم مادر بود و هم خواهر، پای در وادی درد نهاد. زنان همسایه با دیدن قامت بلندش میگفتند: «کلابیه کوه خواهد زایید!» امشب روایت تولد «عباس» است؛ همانی که بعدها در کربلا، از فرط ادب، پیش از برادر تشنهکام، لب به آب نرساند.
نظر شما