مرضیه کیان،‌ خبرنگار: هفت هفته شد که رخت عزا به تن دارم و در قطعه ۴۲ قدم می‌زنم. رخصت بدهید، امروز نقل یک پهلوان ۲۹ ساله از محله پیروزی را عرض کنم. آقا مصطفی غریب‌شیرنگی، متولد ۱۳۷۴، همان جوان دائم‌الوضو که شامگاه ۲۳ خرداد با کینه صهیونیست‌ها پر کشید. پیکر پاکش شب میلاد آقا امام کاظم (ع) رخ نشان داد. بنشینید تا برایتان از یک عشق برفی و یادگاری تسبیح شاه‌مقصود بگویم؛ قصه جوانی که با وضو رفت و مردانه سلام آخر را داد.

آگاه: تهران جان! ای شهر هزار قصه که در خشت‌خشت هر کوچه‌ات رازی و در دل هر خانه‌ات حماسه‌ای نهفته است! گوش بسپار به این پرده هفتم که سراسر از جنس لطافت و نور است. امروز، برخلاف همیشه، نمی‌خواهم بسم‌الله نقالی‌ام را از هیاهوی میدان جنگ و بوی باروت آغاز کنم. می‌خواهم دست تو و تمام عالم را بگیرم و ببرم به یک صبح سرد و زمستانی؛ به روزی که تهران، رخت سپید عروسی بر تن پوشیده بود تا شاهد پیوند دو دلداده باشد. بانو فاطمه عزیزی، همسر آقامصطفی، از آن روز برفی با دلی که حالا کوه آتشفشان دلتنگی است، روایت می‌کند. می‌گوید شب قبل از اولین قرار، از شدت اضطراب و تپش قلب، خواب به چشمم نیامد. دم‌دمای صبح که پلک گشودم، دیدم خدا تمام شهر را به یمن این پیوند، سپیدپوش کرده است. همان جا دل دخترانه‌ام گواهی داد که این برف پاک، نوید یک عشق ابدی و بی‌غش است.
در همان دیدار اول، مصطفی عاشق‌پیشه، جعبه‌ای چوبی با عطری که انگار از خود بهشت وام گرفته بود، به همسرش هدیه داد. درون آن جعبه رازآلود، یک تسبیح شاه‌مقصود جا خوش کرده بود؛ با دانه‌هایی درشت، شبیه حبه‌های انگور عسگری که نور از آنها می‌چکید. حالا که یک سال و نیم از آن زندگی مشترک، کوتاه اما به شیرینی عسل سبلان گذشته و مصطفی مسافر آسمان شده، همان جعبه چوبی و همان تسبیح شاه‌مقصود، شده‌اند تمام پناه و مونس شب‌های تاریک و تنهایی‌های فاطمه.
اما بشنو از مرام و مسلک این جوان اصیل پایتخت. بانو فاطمه کردی‌فر، مادر دلسوخته مصطفی، با صدایی که هم بغض ام‌البنین دارد و هم صلابت زینبی، از پسر باصفا و شیرین‌زبانش می‌گوید. مصطفی بمب خنده و شادی خانه بود؛ از در که تو می‌آمد، غصه از پنجره فرار می‌کرد. شوخ‌طبع، مهربان و به غایت کمال، اهل احترام به موی سپید بزرگ‌ترها بود. مادر با چشمانی که چشمه اشک است، می‌گوید: «هیچ مادری در این عالم تاب داغ جوان رعنایش را ندارد. من هم برای پاره تنم خون گریستم و خاک بر سر ریختم، اما سینه‌ام را سپر می‌کنم و در چشم عالم به او افتخار می‌کنم.» می‌دانی چرا تهران؟ چون مصطفی این قصه، با وضو رفت، با عزت رفت و سرافرازی‌اش، شد مرهم ابدی بر دل داغدار و بی‌قرار مادر.
القصه اینکه این جوان، دلی داشت گره خورده به طاق عرش. خواهرش فائزه، با دلی پاره‌پاره از فراق برادر، می‌گوید مصطفی محال بود روزی را شب کند و یک صفحه از کلام‌الله مجید را نخواند. مدام‌الوضو بود؛ انگار آب کوثر به صورت می‌زد. شب‌ها قبل از اینکه سر بر بالین بگذارد، قامت می‌بست، رو به قبله می‌ایستاد و با ارادتی خاص و لحنی پر از سوز، به اهل بیت (ع) سلام می‌داد. عاشق سینه‌چاک مادر سادات، حضرت زهرا (س) بود. هر سال در ایام فاطمیه، در خانه روضه به پا می‌کرد، خودش عبا بر دوش می‌انداخت، حدیث کسا می‌خواند و نوای مداحی‌اش، در و دیوار خانه را صیقل می‌داد و جلا می‌بخشید. فائزه هنوز شیرینی آن روزی را زیر دندان دارد که مصطفی بی‌خبر، با کیک و دسته‌گلی به دست، آمد محل کارش تا تولد خواهر را جشن بگیرد؛ جشنی که حالا برای همیشه در قاب خیس چشمان خواهر جاودانه شده است.
راز بزرگی در کنج دل این جوان نهفته بود، تهران! رازی که همسرش آن را از لابه‌لای خواب‌های شیرین مصطفی بیرون کشیده بود. مصطفی چند بار در عالم رویا دیده بود که همراه رفقای شفیقش رفته‌اند به دیدار رهبر انقلاب. در میانه آن جمعیت پرشور، حضرت آقا با لبخندی که جان می‌بخشد، او را صدا می‌زنند: «آقا مصطفی! بیا جلو!» مصطفی حیاکرده جلو می‌رود و آقا، سر این جوان پاک را روی زانوی مهر خود می‌گذارند و دست نوازش بر سرش می‌کشند. این خواب چنان حلاوت و نوری داشت که همسرش در دل می‌دانست عاقبت‌بخیری بزرگی، خیلی زودتر از آنچه فکرش را بکنند، در انتظار مصطفی است.
و سرانجام، آن شامگاه شوم و تاریک ۲۳ خرداد فرا رسید. راکت‌های نامردان کینه‌توز بر سر شهر بارید. تماس‌های پی‌درپی و لرزان فاطمه بی‌جواب ماند. دلهره همچون خوره به جان خانه افتاد و جست‌وجوهای نفسگیر آغاز شد. اما تهران! خوب چشم‌هایت را باز کن؛ وقتی امدادگران خسته، پیکر مصطفی را از زیر خروارها آوار بیرون کشیدند، صحنه‌ای دیدند که مو بر تن هر بنی‌بشری سیخ می‌کند. پیکر غرق به خون مصطفی، درست رو به قبله بود و دست راستش، به نشانه ادب و سلام، روی سینه مجروحش قرار داشت. درست مثل همان شب‌های آرامی که با وضو می‌ایستاد و به امام زمانش، به ارباب بی‌کفنش سلام می‌داد. او در میان آن هیاهو و خروارها خاک و آهن، آخرین سلامش را داد، تسبیح عمرش پاره شد و در آغوش امن پروردگارش برای همیشه آرام گرفت. گوارای وجودت این پرواز، پسر باصفا!

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.