آگاه: در بررسی تاریخچه نبردها و بحرانهای ملی، همواره توجه اصلی روایتهای رسمی به خطوط مرزی، آرایش نیروهای نظامی و استراتژیهای کلان میدان نبرد معطوف میشود. با این حال، سالگرد جنگ ۱۲ روزه فرصتی برای بازخوانی زاویهای پنهان اما مهم از این رویداد است؛ زاویهای که در آن، خط مقدم، نه در مرزهای جغرافیایی، بلکه در درون نهاد «خانواده» شکل میگیرد. در تحلیل این رویارویی و تداوم آن در دوره فرسایشیتر پس از آن؛ در جنگ ۴۰ روزه، نمیتوان از نقش اتحاد ملی و انسجام اجتماعی چشمپوشی کرد. در این میان، زنان و خانوادهها بهعنوان یکی از ارکان این انسجام، نقشی فراتر از یک پشتیبان صرف ایفا کردند و به یکی از محورهای اصلی تابآوری اجتماعی تبدیل شدند.
در شرایط بحرانهای عمیق و شوکآور، نخستین نهادی که فشار روانی و اجتماعی را دریافت و تا حدی مدیریت میکند، خانواده است. در روزهایی که فضای جامعه تحت تاثیر التهاب قرار داشت، خانه به نخستین سطح مدیریت اجتماعی بحران تبدیل شد. زنان در این عرصه، نقش مهمی در مدیریت اضطراب اعضای خانواده، بهویژه کودکان و نوجوانان ایفا کردند. حفظ ارتباطهای خانوادگی، پاسداری از نظم روزمره در شرایط بیثباتی و ایجاد یک فضای امن روانی، اقداماتی پراکنده و اتفاقی نبودند، بلکه ریشه در ظرفیتهای فرهنگی و اجتماعی جامعه داشتند. این نوع مدیریت عاطفی، در کاهش فشار روانی و حفظ ثبات نسبی در محیط خانواده اثرگذار بود.
با گذار از مرحله حاد در جنگ ۱۲ روزه به رسیدن به جنگ ۴۰ روزه با آن همه مصائب، ماهیت مدیریت خانواده نیز به سمت سازگاری بیشتر با شرایط جدید حرکت کرد. بخشی از این انطباق در حوزه مدیریت سبک زندگی و اقتصاد خانواده قابل مشاهده بود. بازگشت نسبی به الگوهای تغذیهای سادهتر و کمهزینهتر، استفاده از غذاهای سنتی و تلاش برای حفظ تنوع غذایی با حداقل فشار اقتصادی، از جمله این تغییرات بود. در این میان، نقش زنان در مدیریت منابع محدود و همچنین انتقال مفاهیمی مانند قناعت، اولویتبندی نیازها و صرفهجویی به فرزندان، بهصورت غیرمستقیم و در بستر زندگی روزمره قابل مشاهده بود. این تغییر سبک زندگی را میتوان نوعی سازگاری فعال با شرایط فشار اقتصادی و اجتماعی دانست. در کنار این تحولات، در سطح خانواده توجه به نحوه مصرف رسانه نیز اهمیت بیشتری پیدا کرد. در بسیاری از موارد تلاش میشد جریان اخبار و اطلاعات بهگونهای مدیریت شود که فضای خانه به امتداد مستقیم تنشهای بیرونی تبدیل نشود. این نوع مدیریت غیررسمی اطلاعات، در کاهش اثرگذاری اخبار نگرانکننده و حفظ آرامش نسبی در محیط خانواده نقش داشت.
در سطح اجتماعی نیز گزارشهایی از مشارکت زنان و گروههای داوطلب مردمی در فعالیتهای امدادی و پشتیبانی در دورههای بحران وجود دارد. پیوند میان کنشهای خانوادگی و فعالیتهای جمعی، به شکلگیری نوعی شبکه همبستگی اجتماعی کمک کرد که در شرایط فشار، نقش پشتیبان ایفا میکرد.
از سوی دیگر، تداوم تجربههای مرتبط با بحران تنها در سطح روایتهای رسمی شکل نمیگیرد، بلکه در بستر زندگی روزمره نیز جریان دارد. تجربههای زیسته زنان در حوزههایی مانند مدیریت اقتصاد خانواده، سازگاری با محدودیتها و حفظ انسجام روانی، بخشی از حافظه اجتماعی جامعه را تشکیل میدهد. ثبت و انتقال این تجربهها از طریق روایتگری میاننسلی میتواند به درک بهتر شیوههای مواجهه جامعه با بحرانهای پیچیده کمک کند و امکان استفاده از این تجربهها را در آینده فراهم سازد.
اگر جنگ ۱۲ روزه را لحظه آشکار شدن این ظرفیت بدانیم، دوره پس از آن تا جنگ ۴۰ روزه و بعد از آن تا به امروز را میتوان مرحله تثبیت الگوهای رفتاری در سطح خانواده و جامعه در نظر گرفت؛ جایی که رفتارهای پراکنده به شیوههای پایدارتر زندگی تبدیل شدند. از این منظر، مسئله تداوم تجربههای اجتماعی اهمیت ویژهای پیدا میکند. اگر این تجربهها ثبت و تحلیل نشوند، بهتدریج در حافظه جمعی کمرنگ میشوند و جامعه ناچار است در مواجهه با شرایط مشابه، هزینههای تکراری پرداخت کند.
در اینجا چند پرسش اساسی مطرح میشود: اگر خانواده نخستین محل مواجهه با بحران است، چرا آموزش مدیریت شرایط سخت در این سطح کمتر مورد توجه قرار گرفته است؟ و اگر تجربههای زیسته در تقویت انسجام اجتماعی نقش دارند، چرا کمتر بهصورت نظاممند مستندسازی میشوند؟ قدرت یک جامعه تنها در ساختارهای رسمی یا توان دفاعی آن خلاصه نمیشود، بلکه در توان ادامه زندگی در شرایط غیرعادی نیز معنا پیدا میکند؛ در اینکه بتواند همزمان با فشار بیرونی، انسجام درونی خود را حفظ کند.
۲۸ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۱:۱۰
کد مطلب: ۲۳٬۱۴۵
حماسههای خاموش در سنگر خانواده و امتداد خط مقاومت
جلوتر از خط مقدم
معصومه جمشیدی _ آگاه مسائل فرهنگی
نظر شما