آگاه:
۱- آستانه
سالک لحظهای نیست که از جهاد فارغ شود. این نه گزارهای اخلاقی که واقعیتی وجودی است. انسان موجودی است دائما در تعارض. با خود، با دیگری، با آنچه هست و آنچه باید باشد. جهاد اکبر همین است؛ حالتی که هر نفس آدمی در آن واقع است، نه مناسکی که به اوقات خاصی تعلق داشته باشد. این کشمکشی است با نفس اماره، با هوای تسلیمکننده، با آنچه انسان را از ساحت ولایت پایین میکشد.
اما اگر این کشمکش در خود شخصی بماند و به بیرون نریزد، سلوکی است که در محراب نفسانی پیر میشود و ثمری به جهان نمیدهد. سالک در دل این تعارض درونی است که از تبعیت آزادی مییابد و این آزادی، بذر جهاد کبیر است. همان که قرآن در سوره فرقان فرمود: «فَلَا تُطع الْکافرینَ وَجَاهدْهُم به جهَادًا کبیرًا». ابزارش «به» است، منطق، تبیین، معرفت و بنیادش «لا»؛ نه گفتن به ساختاری که دیگری تعریف کرده. رشد سالک از اینجا آغاز میشود که تبعیت نکند از غیر. این نقطه، گذار از جهاد فردی به عرصهای است که دیگر از یک نفس فراتر رفته و در میان انسانها جاری میشود.
۲- عرصه
سالک عصر غیبت چون اسلافش فرصت خلوت ندارد که به جهاد اکبر بپردازد یا مرز در دسترسی که برای جهاد اصغر در آن بایستد. ولی آنچه تمامیت زندگیاش را فرا گرفته، عرصه جهاد کبیر است. جنگی که نه با شمشیر و نه در محراب، که در متن حیات اجتماعی و تمدنی او جریان دارد؛ جنگی در حیطه ادراکاتش.
این جنگ، سختترین جنگ است از آن رو که نامرئی است. در جهاد اکبر دشمن نفس سالک است، در جهاد اصغر دشمن در مقابل سالک است. اما در جهاد کبیر، دشمن ساختار معناست. آن چارچوب تفسیری که اگر پذیرفتیاش، دیگر حتی نمیدانی اسیری. این همان چیزی است که عارفان از آن به «حجاب» یاد کردهاند و متأخرین از آن به «استعمار ادراکی».
رنج در این عرصه، دو وجه دارد. وجه اول فرسایش است. هر ساختار معنایی که در برابر فرادستی، نفوذ و سلطهگری میایستد، هزینه میپردازد. حذف میشود، تحقیر میشود، مرغ عزا میشود. اما وجه دوم، کیمیاست! همین فشار است که اگر سالک در آن نماند و از آن نگریزد، عنصری در او خالص میشود که در آسایش نمیشد. رنج جهاد کبیر، آتش کورهای است که طلا را از مس جدا میکند.
دلی کز عشق گردد گرم، افسردن نمیداند
چراغی را که این آتش بود، مردن نمیداند
سالک در جهاد کبیر میسوزد و این سوختن اگر در متن ولایت باشد، روشنی است، نه خاکستر شدن.
۳- افق
اما سلوک، در فرد نمیماند. این قانون طبیعت روح است. آنچه در باطن سالک پخته شد، روزی در جماعت ظاهر میشود. جهاد کبیر هم همین مسیر را طی میکند. حرکت از نفس آزادشده، به کلمهای که در میان مردم مینشیند، به روایتی که جامعهای را از «تبعیت» به «هوشیاری» میبرد.
جامعهای که جهاد کبیرش زنده باشد، رنج تاریخیاش را در متن یک ماجرا میخواند، نه در متن یک شکست. خود این خواندن، فعل است. فعلی که جماعت را از «واکنشگری محض» به «کنشگری آگاه» ارتقا میدهد، از حالت مفعولی به فاعلیت، از رعیت به امت.
تجربه انسان ایرانی معاصر در این چهار دهه، آزمایشگاهی زنده برای همین مسیر بوده است. جنگ تحمیلی، جهاد اصغر را بر مردمی تحمیل کرد که تازه از انقلاب اکبر خود فارغ شده بودند. آنچه آن جنگ را و آن انقلاب را از یک رویداد نظامی و اجتماعی فراتر برد، جهاد کبیری بود که در پشت آنها جاری بود. مثالش روایتی که شهادت را نه پایان، که اوج میخواند. این روایت، محصول سالها کار ادراکی بود. محصول آن سلوک جمعی که در مسجد، در دانشگاه، در هنر و در خطبه جریان داشت و حالا، در دورانی که جنگ سخت و جنگ ادراکی دیگر جدا نیستند، همین جهاد کبیر است که تعیین میکند امت در کجای این مواجهه ایستاده. آیا روایت خود را دارد یا روایت دیگری را تکرار میکند؟ آیا خود را در متن یک مسیر میبیند یا در میان یک فاجعه؟ فاعلیت دارد یا مفعولیت؟
نهایت: کلمه
پیروزی تمدنی را اشتباه میفهمند آنها که آن را لحظهای میدانند. پیروزی تمدنی مسیر است، مسیری که در هر نقطهاش، نسبت توان امت به فشار محیط در حال تغییر است و این توان، محصول جهاد کبیر است، همین ظرفیت معنادار کردن تجربه و همین قدرت تعریف کردن از موضع خود.
جهاد اصغر، آن لحظههای استثنایی است که امت آزادشده برای ماندن بر پا میایستد. جهاد اکبر آدمی را آزاد میکند؛ جهاد کبیر نعمت آزادی را به امت میدهد و میان این سه، جهاد کبیر است که دائمی است، به اندازه دم آدمی و به اندازه حیات امت و امت حی، به وحدت میرسد، یکی میشود، یگانه میشود، امام میشود، مبعوث میشود و زمینه را محیا میکند برای تحقق وعده و امتثال کلمه.
سالک لحظهای نیست که از جهاد فارغ شود. این واقعیت وجودی اوست. انسان، موجودی است دائما در تعارض. با خود، با دیگری، با آنچه هست و آنچه باید باشد. این فقط جهاد اکبر است...
و ما أدرٰک ما الجهاد الکبیر!
نظر شما