مرضیه کیان، خبرنگار: تصور کنید مردی در یک خودروی کروک در خیابان‌های مرفه کالیفرنیا نشسته است. او بهترین امکانات رفاهی را دارد، در معتبرترین دانشگاه‌های جهان یعنی برکلی درس خوانده، کرسی استادی در انتظار اوست و آینده‌ای درخشان در ناسا برایش تضمین شده است. در دنیای امروز، شاید چنین آدمی روبه‌روی دوربین گوشی‌اش بنشیند، عینک آفتابی گران‌قیمتی به چشم بزند و با ادبیاتی شبیه به «برقراری عزیز؟» برای ما که درگیر هزاران دغدغه روزمره هستیم، نسخه‌های موفقیت و تفکر مثبت بپیچد و بگوید اگر ندارید، چون خودتان نخواسته‌اید.

فرار از کالیفرنیا؛ پرواز در کوه‌های جبل‌عامل

آگاه: اما قهرمان قصه ما، مصطفی چمران، راه دیگری رفت. او از سر سیری برای دردمندان نسخه نپیچید؛ بلکه کراوات و آزمایشگاه‌های پیشرفته را رها کرد، رفاه و امنیت را بوسید و کنار گذاشت تا در خاک و خون لبنان، کنار یتیمان شیعه و در خط مقدم نبرد، حقیقت زندگی را پیدا کند. او به ما یاد داد که می‌توان در اوج بود، اما اسیر نشد. این گزارش، واکاوی همین دگردیسی عجیب و تحول شگرف است.

در روزگاری که بسیاری از آدم‌ها برای رسیدن به یک حاشیه امن مالی و شغلی، حاضرند چشم بر خیلی از حقایق ببندند و اگر به موفقیتی در آن سوی مرزها برسند، تنها از راه دور و با ژست‌های روشنفکرانه برای هم‌وطنانشان ابراز نگرانی می‌کنند، بررسی زندگی مصطفی چمران یک سیلی بیدارکننده است. داستان آن پسربچه‌ای را به یاد بیاورید که در مدرسه به پشتوانه حضور دایی‌اش به عنوان ناظم، برای همه خط و نشان می‌کشید و وقتی آن پشتوانه رفت، باد غرورش هم خوابید. بسیاری از ما آدم‌ها قدرتمان وابسته به میز، جایگاه، پول یا حامیانمان است. اما چمران تمام این پشتوانه‌های مادی را به اراده خود کنار گذاشت تا به قدرت لایزال دیگری متصل شود.
مصطفی چمران متولد سال ۱۳۱۱ بود. او از همان ابتدا در دانشکده فنی دانشگاه تهران نشان داد که با بقیه فرق دارد. شاگرد اول شدن در آن دوران سخت، نشان از هوش سرشار او داشت. وقتی از دانشکده فنی تهران فارغ‌التحصیل شد، با بورس تحصیلی راهی آمریکا شد. در تگزاس و سپس در دانشگاه برکلی، یکی از معتبرترین مراکز علمی جهان، در رشته فیزیک پلاسما دکترا گرفت، آن هم با عالی‌ترین نمرات. در آنجا، او همه چیز داشت؛ از احترام علمی تا آینده‌ای که هر جوانی حسرتش را می‌خورد. اما چمران درون، با چمران فیزیکدان درگیر بود. او نمی‌توانست بپذیرد که علمش در خدمت ماشین جنگی و سرمایه‌داری غرب باشد در حالی که در خاورمیانه، انسان‌ها زیر چکمه‌های ظلم له می‌شوند.

نقطه صفر تحول؛ ترک آمریکا و هجرت به مصر و لبنان
تحول چمران یک‌شبه رخ نداد. این دگردیسی، محصول یک درد مزمن بود؛ دردی که از دیدن تبعیض‌ها و بی‌عدالتی‌ها در جانش ریشه دواند. او در آمریکا انجمن اسلامی دانشجویان را پایه‌گذاری کرد، اما این برای روح ناآرام او کافی نبود. او نمی‌خواست مثل آن «سخنرانان انگیزشی» باشد که از فاصله ۱۰‌هزار کیلومتری برای مردم نسخه مقاومت می‌پیچند.
بنابراین، تصمیم گرفت آمریکا را ترک کند. ابتدا به مصر رفت تا دوره‌های سخت چریکی را ببیند. دانشمندی که تا دیروز با معادلات پیچیده ریاضی و فیزیک پلاسما سر و کار داشت، حالا باید در بیابان‌های مصر، سینه‌خیز رفتن و کار با اسلحه را می‌آموخت. این اولین مرحله از پوست‌اندازی او بود؛ تبدیل شدن یک نابغه علمی به یک چریک مبارز. اما تحول اصلی و نهایی او جایی دیگر رقم خورد: در لبنان و در کنار مردی که مسیر زندگی‌اش را برای همیشه تغییر داد.

مغناطیس موسی؛ تلاقی عرفان و شمشیر
وقتی چمران به لبنان رفت، با پدیده‌ای مواجه شد که تمام معادلات ذهنی‌اش را به هم ریخت: امام موسی صدر. چمران پیش از آن یک دانشمند مبارز بود، اما در کنار امام موسی صدر، او تبدیل به یک «عارف مجاهد» شد.
امام موسی صدر برای چمران، فقط یک رهبر سیاسی نبود؛ او تجلی همان اسلام ناب و مهربانی بود که چمران سال‌ها در جست‌وجویش بود. صدر به چمران نشان داد که مبارزه فقط تفنگ به دست گرفتن نیست؛ مبارزه گاهی در آغوش کشیدن یک یتیم در مدرسه صنعتی «صور» (جبل‌عامل) است. چمران دانشمند، در لبنان مدیر یک مدرسه شد. او شب‌ها کنار تخت یتیمان شیعه می‌نشست، برایشان قصه می‌گفت، اشک می‌ریخت و روزها در قامت یک فرمانده نظامی، در برابر تجاوزات رژیم صهیونیستی می‌ایستاد.
این ترکیب متضاد، همان نقطه اوج تحول چمران است. او در دست‌نوشته‌هایش بارها به این اتصال روحی با امام موسی صدر اشاره کرده است. صدر، به مبارزات سخت چمران، لطافت عرفانی بخشید و چمران عارف را به میدان عمل اجتماعی کشاند. آنها در کنار هم «حرکه‌المحرومین» را پایه‌گذاری کردند؛ حرکتی که صدای بی‌صدایان و مستضعفان لبنان بود.

روایت صادق طباطبایی از مردی که خودش را جا گذاشت
برای درک بهتر این تحول، سراغ خاطرات دکتر صادق طباطبایی می‌رویم. طباطبایی که در سال‌های حضور در اروپا و لبنان ارتباط تنگاتنگی با چمران داشت، در مصاحبه‌ها و کتاب خاطراتش، تصویر بی‌نظیری از این دگردیسی ارائه می‌دهد.
طباطبایی روایت می‌کند که: «مصطفی در آمریکا می‌توانست بهترین زندگی را داشته باشد. درآمد عالی و رفاه کامل، اما او فقر اختیاری را انتخاب کرد. وقتی در لبنان به دیدارش رفتم، دیدم مردی که در برکلی روی پیشرفته‌ترین پروژه‌ها کار می‌کرد، حالا در یک اتاق ساده زندگی می‌کند و تمام دغدغه‌اش تامین غذای بچه‌های یتیم است.»
در نگاه طباطبایی، تحول چمران ناشی از یک «مرگ‌آگاهی» عمیق بود. او می‌گوید: «مصطفی از مرگ نمی‌ترسید، چون قبل از آنکه بمیرد، در درون خودش کشته شده بود. او منیت، غرور علمی و رفاه‌طلبی را در خودش کشته بود. به همین دلیل وقتی به ایران برگشت و وزیر دفاع شد، هیچ تغییری در رویه و ساده‌زیستی‌اش ایجاد نشد. میز وزارت برای او هیچ ارزشی نداشت.»
طباطبایی در خاطراتش تاکید می‌کند که چمران وقتی از آمریکا رفت، یک روشنفکر مبارز بود، اما وقتی پس از سال‌ها به ایران بازگشت، یک عارف واصل بود که اتفاقا اسلحه هم در دست داشت. او دیگر آن دانشجوی پرشور دانشکده فنی نبود؛ او کوهی از تجربه، درد و عرفان بود که در کوره جبل‌عامل پخته شده بود.
از حرف تا عمل؛ ما برقراریم، اما با تلاش، نه با توهم
بیایید دوباره به همان تصویر ابتدای متن برگردیم. به آن جوان‌هایی که با دیدن ویدئوهای پرزرق و برق از آن سوی دنیا، احساس سرخوردگی می‌کنند. به آنها که سرمایه‌شان در بورس یا نوسانات اقتصادی دود شده و حالا یک نفر از داخل خودروی لوکسش به آنها می‌گوید: «شما خوب فکر نکردید!».
چمران پادزهر این تفکر است. او نشان می‌دهد که تحول واقعی و موفقیت حقیقی، در فرار از رنج‌ها و نشستن در برج عاج نیست. او به ما می‌گوید که اگر دردی هست، باید در میدان بود و برای درمانش جنگید.
 او به جای آنکه از آمریکا برای شیعیان لبنان یا مردم ایران پیام‌های انگیزشی بفرستد، خودش به دل آتش رفت. او ثابت کرد که می‌شود دانشمند بود، می‌شود بالاترین مدارج علمی را داشت، اما در برابر درد انسان‌ها بی‌تفاوت نبود. چمران به ما می‌گوید: ما برقراریم، اما با ایستادگی در میانه میدان، نه با توهمات فانتزی.

دریچه‌ای به روح ناآرام دکتر
برای شناخت دقیق‌تر این ابعاد شخصیتی و تحول روحی شهید چمران، خواندن دست‌نوشته‌های او ضروری است. در این میان، کتاب «خدا بود و دیگر هیچ نبود» (مجموعه مناجات‌ها و دست‌نوشته‌های شهید مصطفی چمران) که توسط بنیاد شهید چمران گردآوری و منتشر شده، بهترین انتخاب است.
این کتاب، یک اثر تاریخی یا سیاسی صرف نیست؛ بلکه آینه‌ای تمام‌نما از روح دردمند، عاشق و عارفانه اوست. در این کتاب، شما با چمرانی روبه‌رو می‌شوید که در اوج تنهایی در نیمه‌شب‌های لبنان یا خوزستان، با خدای خود خلوت کرده است. او در این نوشته‌ها، از دردها، از عشق به زیبایی، از هنر (او نقاش چیره‌دستی هم بود) و از بی‌قراری برای وصال می‌گوید.
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: «خدایا! تو را شکر می‌کنم که راه درد را بر من گشودی و مرا با رنج و حرمان آشنا کردی... تو را شکر می‌کنم که به من نعمت فقر عطا کردی تا درد دردمندان را بفهمم.» خواندن این سطور، به وضوح نشان می‌دهد که چرا او آن خودروی فرضی در خیابان‌های شیکاگو و آن زندگی لوکس را رها کرد تا در دهلاویه به شهادت برسد.

بازگشتی که جاودانه شد
مصطفی چمران در تاریخ ۳۱ خرداد ۱۳۶۰ در منطقه دهلاویه به شهادت رسید. مسیر زندگی او از دانشکده فنی تهران تا برکلی آمریکا، از اردوگاه‌های مصر تا کوه‌های لبنان و در نهایت از کردستان تا خوزستان، یک خط ممتد از صعود معنوی بود.
او وقتی از ایران رفت، یک دانشجوی نخبه بود که دغدغه تغییر داشت؛ اما وقتی برگشت، یک استراتژیست نظامی، یک پدر مهربان برای یتیمان و یک عارف کامل بود. تحول او، عبور از «من» و رسیدن به «ما» و در نهایت فنای در «خدا» بود. او به ما نشان داد که می‌توان در برابر وسوسه‌های شیرین دنیا ایستاد و به جای آنکه از دور دستی بر آتش داشت، خود تبدیل به آتشی شد که ظلمت بی‌عدالتی را می‌سوزاند. چمران، نه با حرف‌های پرزرق و برق که با خون و عمل خویش، برقرار ماند و جاودانه شد.
 

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.