آگاه: کار من تجارت است. پدر و پدربرزگم هم در همین شهر شام به تجارت اشتغال داشتهاند. کالای روم را به ایران میبریم و کالای ایران و چین را به روم.
چند سال پیش با دو بازرگان رومی که عازم مدینه و یمن بودند، همراه شدم تا علاوه بر تجارت، سرزمینهای جنوبی را نیز ببینم. با اینکه خلیفه وقت، معاویه، از دوستان و مشتریان من بود، کارگزاران او در هر شهر و منزلگاهی، راه بر ما میگرفتند و از ما تحفه و حق عبور میطلبیدند. خدا میداند چه مایه شرمسار میشدم وقتی سنگینی نگاه تحقیرآمیز و شماتتبار آن دو بازرگان رومی را بر خود حس میکردم.
خسته، تشنه، گرمازده با اسبانی کوفته و بیرمق به یک منزلی مدینه رسیدیم. بهرغم خستگی، در دل شاد بودیم که وارد حریم امن شدهایم. اما واقعیتی تلخ، شادیمان را به عزا تبدیل کرد: چاه آب خشکیده بود.
بار گشودیم و در سایه شتران نشستیم و در نهایت تسلیم و استیصال، به انتظار معجزه ماندیم. معجزهای محال و غیرممکن... که رخ داد.
ابتدا در پس حرارت تند صحرا، تصویر لرزانی از نواری سیاه در افق پدیدار شد که به سراب میمانست. از شدت شادی و هیجان، همسفران یکدیگر را در آغوش گرفتند و اشک شوق ریختند.
تعجب میکنی اگر بگویم بار شتران و اسبان کاروانی که میآمد، چه بود. آب! آری مشکهای بزرگ آب. سواران همچون ابر رحمت فرود آمدند و بیآنکه منتظر کلامی از ما بمانند، ما را سیراب کردند و اسبان و شترانمان را نیز به دست خود آب دادند.
با آنکه بسیار سفر کردهام و تلخ و شیرین بسیار چشیدهام اما خدا گواه است که هرگز در عمرم، آبی بدان گوارایی و جانبخشی ننوشیدهام.
وقتی سرپرست کاروان پیش آمد و پارچه از صورت برداشت تا با ما سخن بگوید، شکمان به یقین بدل شد. ما و همراهانم به قدری مبهوت زیبایی سرپرست فرشتگان بودیم که هیچ یک متوجه کلام او نشدیم. الجرم با لبخندی به زیبایی بهار، تکرار کرد: «ما غلامان فرزند رسول خدا، حسینبن علی هستیم. سرورم بر شما درود میفرستد و از شما دعوت میکند تا در مدینه، شهر پیامبر، مهمان او باشید.»
غلام حسینبن علی؟ به این زیبایی و ادب و کمال؟ حسینبن علی چگونه از گرفتاری ما در این بیابان سوزان باخبر شده است؟
غلام پاسخ داد: کوتاه زمانی است که چاه این منزلگاه خشکیده است. در این مدت به فرمان سرورمان حسین، هر روز با مشکهایی پر از آب بدینجا میآییم و به انتظار کاروانیان میمانیم تا به جرعهای آب، مهمانشان کنیم.
یکی از دو بازرگان مسیحی همراهم با سپاس و حسرت گفت: از شما و سرور کریمتان سپاسگزاریم ولی ما به کیش نصاراییم و مسلمانان شام، ما را ناپاک و آلوده میشمارند. دریغ که ما را از سفره گشوده و خوان گسترده مخدوم مهماننواز شما نصیبی نیست.
غلام پاسخ داد: هر آنکه روزیخور خوان گسترده پروردگار است، بر خوان فرزند فرستاده پروردگار نیز عزیز و گرامی است.
قسم به آنکه جانم در قبضه قدرت اوست، هیچگاه در عمرم بدان پایه به مسلمانی خود، افتخار و مباهات نکردهام.
وقتی در مدینه با حسین روبهرو شدم، تمام تصوراتم درهم ریخت. شنیده بودم که حسینبن علی، صاحب جمال، کریم، شجاع، مهماننواز، خوشخلق و نیکوکار است. اما این صفات و هزاران صفت ستوده دیگر، در شأن او، نه فقط نارسا، که دون شأن او بود.
همین قدر بگویم که وقتی در دومین دیدار، دو رفیق نصرانیام، پس از حسین، کلمات شهادتین را برای در آمدن به دین اسلام، تکرار میکردند، من نیز با چشمانی به اشک نشسته، زیر لب شهادتین گفتم و از نو، مسلمان شدم.
امروز وقتی چهره زیبای عباس را با آن لبهای خشک و ترکخورده، بر بلندای نیزه دیدم، گریان و بر سر زنان، بیاعتنا به تازیانه سواران و سنگاندازی مردم، پیش رفتم و با صدایی بریده و سوخته عرض کردم: «خوش آمدید مولای من...» آنگاه در حالی که بغض و گریه گلویم را میفشرد، نالیدم که: آیا چنین است شیوه کریمان در وفای به عهد؟ مگر نه اینکه مرا بشارت دادید به اینکه سلام و درودم را پاسخ خواهید گفت؟
آه آه آه... میدانی چه شد که از هوش رفتم؟ به خدا قسم هنوز جملهام را به پایان نبرده بودم که آن لبهای خشکیده، با همان لبخند شیرین و محجوب به حرکت درآمد: سلام بر تو ای زید...
۳۱ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۱:۰۹
کد مطلب: ۲۳٬۲۱۳
کاروان حسین در بیابان سوزان به داد بازرگانی میرسد که با دو همراه مسیحی، در آستانه مرگ از تشنگی است. زید بازرگان، آنقدر شیفته کرامت حسین (ع) میشود که نه تنها دین خود را از نو مییابد، بلکه سالها بعد، وقتی سر بریده عباس (ع) را بر نیزه میبیند، با همان لبخند محجوب، سلامش را پاسخ میشنود. این روایت «زید بازرگان» است در کتاب «ماه به روایت آه»؛ روایت مردی که از قحطی محبت، به خوان کریمان رسید.
نظر شما